تبليغاتX
ΚΛΜΨΛΓ ΛΓΨΛΝΛ
ΚΛΜΨΛΓ ΛΓΨΛΝΛ
کیسم روستای شمالی ایران

نظریه‌های اینشتین(نسبیت عام و خاص)

  اینشتین دو نظریه دارد. نسبیت خاص را در سن 25 سالگی بوجود آورد و ده سال بعد توانست نسبیت عام را مطرح کند.

  نسبیت خاص بطور خلاصه تنها نظریه ایست که در سرعتهای بالا (در شرایطی که سرعت در خلال حرکت تغییر نکند--سرعت ثابت) می‌توان به اعداد و محاسباتش اعتماد کرد. جهان ما جوریست که در سرعتهای بالا از قوانین عجیبی پیروی می‌کند که در زندگی ما قابل دیدن نیستند. مثلا وقتی جسمی با سرعت نزدیک سرعت نور حرکت کند زمان برای او بسیار کند می‌‌گذرد. و همچنین ابعاد این جسم کوچکتر می‌شود. جرم جسمی که با سرعت بسیار زیاد حرکت می‌کند دیگر ثابت نیست بلکه ازدیاد پیدا می‌کند. اگر جسمی با سرعت نور حرکت کند، زمان برایش متوقف می‌شود، طولش به صفر میرسد و جرمش بینهایت می‌شود.

    نسبیت عام برای حرکتهایی ساخته شده که در خلال حرکت سرعت تغییر می‌کند یا باصطلاح حرکت شتابدار دارند. شتاب گرانش زمین g که همان عدد 9.81m/sاست نیز یک نوع شتاب است. پس نسبیت عام با شتابها کار دارد نه با حرکت. نظریه ایست راجع به اجرامی که شتاب گرانش دارند. کلا هرجا در جهان، جرمی در فضای خالی باشد حتما یک شتاب گرانش در اطراف خود دارد که مقدار عددی آن وابسته به جرم آن جسم می‌‌باشد. پس در اطراف هر جسمی شتابی وجود دارد. نسبیت عام با این شتابها سر و کار دارد و بیان می‌کند که هر جسمی که از سطح یک سیاره دور شود زمان برای او کندتر می‌شود. یعنی مثلا، اگر دوربینی روی ساعت من بگذارند و از عقربه‌های ساعتم فیلم زنده بگیرند و روی ساعت آدمی که دارد بالا می‌رود و از سیارهٔ زمین جدا می‌شود هم دوربینی بگذارند و هردو فیلم را کنار هم روی یک صفحهٔ تلویزیونی پخش کنند، ملاحظه خواهیم کرد که ساعت من تند تر کار می‌کند. نسبیت عام نتایج بسیار شگرف و قابل اثبات در آزمایشگاهی دارد. مثلا نوری که به پیرامون ستاره‌ای سنگین میرسد کمی بسمت آن ستاره خم می‌شود. سیاهچاله‌ها هم برپایه همین خاصیت است که کار می‌کنند. جرم انها بقدری زیاد و حجمشان بقدری کم است که نور وقتی از کنار آنها می‌‌گذرد به داخل آنها می‌‌افتد و هرگز بیرون نمی‌آید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 22 توسط کامیار |

مقاومت الكتريكي و جريان در مدار

جريان الكتريكي در رساناي متصل به مدار بنابر قانون اهم از روي مقاومت رسانا و ولتاژ دو سر آن معين مي شود. براي يك ولتاژ معين ، هر چه مقاومت رساناي داده شده بيشتر باشد جريان كمتر است. مثلاً مقاومت لامپ هاي التهابي معمولي نسبتاًزياد است ( صدها اهم ). و از اين رو جرياني كه از آنها مي گذرد كم است (چند دهم آمپر) .

كوتاه شدگي مدار

اگر سيم ها را با اتصال فرعي به لامپ متصل كنيم. مدار فرعي با مقاومت بسيار كم بدست مي آيد. و جريان خيلي شديد مي شود. در اين مورد گفته مي شود كه مدار كوتاه بوجود آمده است. مدار كوتاه بطور عام هر اتصال كم مقاومتي در دو سر منبع جريان الكتريكي است. جريان هاي شديدي كه در مدار كوتاه ظاهر مي شود فوق العاده خطرناك هستند و به علت آنكه سيم ها شديداً گرم مي شوند براي منبع جريان بسيار زيان آورند.

محافظت سيم ها از كوتاه شدگي مدار

براي محافظت سيم ها از كوتاه شدگي مدار ، فيوز استفاده مي شود فيوز ها سيم هاي نازك مسي اند يا سيم هايي كه از فلزات زود گداخت مثل سرب ساخته شده اند. كه به طور سري به مدار حامل جريان متصل مي شوند. و طوري در نظرگرفته مي شوند كه اگر جريان از مقدار مشخص شده بيشتر شود ذوب مي شود. نمودار طرح وار زير طرز كار فيوز را شرح مي دهد وقتي كه سيم ها توسط تكه سيم مسي متصل شوند مدار كوتاه فيوز بطور سريع ذوب شده و مدار قطع مي شود.

ساختمان فيوز فشنگي با توپي پيچي

اين فيوز رايجترين نوع از فيوزهاست كه به كار برده مي شود. منشا اصلاح فيوزي به توپي چيني كه در سطح بيروني فيوز قراردارد، مربوط است، كه سيم با نقطه ذوب پايين در آن قراردارد. توپي مانند سرپيچ لامپ در سر پيچ پيچانده مي شود و پس در هر كوتاه شدن مدار تعويض مي شود.

معمولا ، يك فيوز يا دسته فيوزهايي به اتصال هاي تامين كننده جريان در يك ساختمان يا هر آپارتماني متصل مي شود. گاهي فيوزها را در جعبه مستقلي قرارمي دهند. فيوزپريزي در ساختمان جعبه فيوز وجود دارد كه بايد با عبور جريان 3تا 5A ذوب مي شود، فيوز آپارتمان با عبور جريان 15تا 20A ذوب مي شود. در حاليكه فيوز يك ساختمان براي جريانهاي خيلي شديدتر چند صد آمپر تنظيم مي شود.

ساختمان فيوز با توپي پيچي

1. توپي چيني

2. سيم با نقطه ذوب پائين

3. جاي فيوز

 

----------------------------------------

 

فيوز وسيله‌ای است که مدارهای الکتریکی را در برابر جریان غیر مجاز محافظت می کند. اگر جریانی بیش از جریان نامی فیوز از ان بگذرد متناسب بانوع فیوز و میزان جریان گذرنده از مدار جریان برق توسط فیوز قطع خواهد شد.

انواع فیوز

  1. فیوزهای کند کار

این نوع فیوزها در برابر عبور جریان بیش از حد واکنش ملایم تری از خود نشان می دهند و برق را دیرتر قطع می کنند.البته واکنش این فیوزها در برابر جریان اتصال کوتاه تقربیا لحظه ای است.از این فیوزها معمولا در بکار اندازی موتورهای الکتریکی استفاده می شود زیرا در بازه های زمانی کوتاه ممکن است به موتور فشاری بیش از حد مجاز وارد شود که باعث افزایش جریان مصرفی موتور گردد. این افزایش جریان مصرفی در مدت زمان کوتاه معمولا برای موتورهاو سیمهای رابط خطر ناک نیست. فیوزهای کند کار این امکان را به ما میدهند که یک کنترل کننده جریان برق و البته تا حد زیادی انعطاف پذیر داشته باشیم.البته برای محافظت از موتورهای الکتریکی در برابر جریان غیر مجاز از بی متالها و یا رله های کنترل بار الکترونیکی به عنوان مکمل فیوز کند کار نیز استفاده می شود.

 

---------------------------------------

آخرین به روز رسانی در ۲۸ آذر ۱۳۸۵ .

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 22 توسط کامیار |

 

 

عطر

به طور كلي در تعريف عطر ميتوان گفت كه عطر مجموعه اي از مواد خوشبو كننده بعلاوه يك حلال مناسب است اجزاي اصلي يك عطر را 1- حلال يا حامل 2- مواد تثبيت كننده 3- عناصر خوشبو تشكيل ميدهند . حاملها يا حلال :از حلالهاي جديد و پركار امروزي براي نگهداري مواد معطر مخلوط اتيل الكل بسيار خالص به همراه مقدار كم يا زياد آب است . ميزان آب بر طبق انحلال پذيري روغنهاي مورد استفاده تعيين ميشود . حلال مذكور بدليل فراريت بالايي كه دارد پخش بويي را كه حمل ميكند آسان ميسازد و ضمن آنكه تاثير سوئي هم بر پوست و همچنين واكنش خاصي با مواد حل شونده ندارد . اما قبل از هر چيز بايد بوي الكل از بين برود كه براي اينكار از مواد برطرف كننده بو يا پيش تثبيت كننده استفاده ميشود از موادي كه چنين كاري را انجام ميدهند ميتوان به صمغ بنزويين و يا ديگر تثبيت كننده هاي رزيني اشاره كرد كه اين مواد به الكل اضافه ميشوند و بعد از مدت يك يا دو هفته الكل تقريبا بي بو بدست مي آيد ، بوي خام طبيعي آن با رزين خنثي ميشود . تثبيت كننده ها : به طور كلي در يك محلول حاوي مواد معطر و فرار ، جزئي كه فراريت بالاتري دارد اول تبخير ميشود ، و از آنجايي كه مجموعه مواد مختلف ايجاد بوي معطر ميكنند بايد بر اين اشكال غلبه كرد براي همين از يك تثبيت كننده استفاده ميكنند ، ماده ايكه فراريت پايين تر از روغنهاي عطري دارند و سرعت تبخير اجزاي تشكيل دهنده و معطر را كند و يكسان ميكنند ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 23 توسط کامیار |

 

Charles Dickens

دیکنز‏، چارلز Dickens, Charles رمان‌نویس انگلیسی (1812-1870) پدر چارلز از خانواده متوسط و کم‌درآمد و خودش کارمند کارپردازی اداره کشتیرانی و مردی خوشگذران و بی‌خیال بود. کودکی چارلز مانند کودکی قهرمانان آثارش در مشقت و رنج و ناکامی گذشت. خانواده بر اثر شغل پدر ابتدا در لندن، سپس در چتم Chatham اقامت گزید. خوش‌نشینی پدر او را بر آن داشت که در این شهر، در خانه زیبایی مستقر شود، جایی که اولین خاطرات "دیوید کاپرفیلد" قهرمان یکی از داستانهای دیکنز به آن ارتباط می‌یابد.

 

چارلز کودکی خیال‌پرور و رنجور بود و قصه‌های فراوان و وحشت‌انگیزی که دایه برایش نقل می‌کرد، به ذهن او حوادث گوناگونی را القا می‌کرد که زمینه عناصر هراسناک داستانهای آینده‌اش می‌گردید. در انبار خانه کتابهایی برای خواندن یافت و با آثار سروانتس و فیلدینگ و کتاب هزار و یک شب آشنا شد ونه تنها این آثار را می‌خواند، بلکه در تصور خود، همه قهرمانان کتاب را به نمایش درمی‌آورد و آنان را در گوشه و کنار چشم‌اندازهای اطراف خود جای می‌داد، نتیجه آن شد که بسیار زود در وجود دیکنز رمان‌نویس و هنرپیشه‌ای بالفطره نمایان گشت. در این سالها "فانی" Fanny خواهردیکنز برایش پناهگاهی عاطفی به شمار می‌آمد و در دل این هنرمند جوان تصویرهایی از زن  مطلوب و کامل نقش می‌زد.

 

در 1823 پدر چارلز دیکنز به لندن منتقل شد و به سبب قرض فراوان، خانه‌ای محقر در محله‌های دور از مرکز شهر برای سکونت خانواده اختیار کرد، چارلز دیگر به مدرسه نرفت، بلکه با کمک خدمتکار به امور خانه می‌پرداخت. فانی خواهرش که نوازنده چیره‌دستی شده بود، از محیط نکبت‌بار خانواده رهایی یافت و چارلز در مصیبتی جانکاه فرورفت و هرگز موفق نشد بر این ضربه روحی نائل آید. پدرش نیز به علت قرض بسیار به زندان افتاد. مادر، چارلز را در دوازده سالگی به کارخانه‌ای فرستاد و او ناچار به کار پستی تن درداد. اگرچه مادر از شدت نیاز مالی به این کار اقدام کرده بود، چارلز او را نبخشود و پیوسته از احساس حقارت و تأثر شدید این دوره رنج می‌برد. کارش سه ماه بیشتر ادامه نیافت‏، اما در نظرش دوره‌ای بس طولانی آمد. کوچه‌های لندن، پس از کانون خانوادگی برای چارلز بهترین مدرسه بود و مایه‌هایی برای رمان "الیورتویست" فراهم آورد. پس از رهایی پدر از زندان، خانواده گرد هم آمد و دیکنز از نو به تحصیل پرداخت و دوستان و محیط تازه یافت و برای رفقایش نمایشهایی ترتیب داد.

 

چارلز در 1827 کارمند دفتر اسناد رسمی شد، در آنجا تندنویسی آموخت و در اواخر 1828 ابتدا منشی و تندنویس یکی از نمایندگان مجلس عوام و پس از آن خبرنگار روزنامه "مورنینگ کرونیکل" Morning Chronicle در پارلمان گشت و بر اثر نظارت در گفتگوها و مشاجرات نمایندگان نفرتی عمیق از دموکراسی دروغین در خود احساس کرد. در این زمان دیکنز جوان عاشق دختر زیبای یکی از مدیران بانک شد. خاطره این عشق موجب پیدایش یکی از قهرمانان داستان دیوید کاپرفیلد و بسیاری از چهره‌های زنانه دیگر در آثارش گشت. کار چارلز از تندنویسی به روزنامه‌نگاری و وقایع‌نویسی انجامید و در این دوره سلسله مقاله‌های مصور و هجوآمیز از زندگی روزانه مردم انگلستان منتشر کرد که بسیار مورد توجه قرار گرفت.

این مقاله‌ها بعدها در کتابی به‌نام "طرحهای باز" Sketches by Boz در 1835 انتشار یافت که اولین کتاب دیکنز به شمار می‌آمد. دیکنز در این زمان با سه خواهر زیبا آشنا شد و با یکی از آنان به نام "کاترین هوگارث" Catherine Hogarth ازدواج کرد. خواهر دیگر به نام مری Mary که علاقه‌ای برادرانه با دیکنزیافته بود،مدتی بعد مرد! مرگ مری،  دیکنز را بسیار آشفته حال کرد‏، با وجود این سومین خواهر یعنی جورجینا Georgina نیز که در کانون خانوادگی دیکنز بزرگ می‌شد، به نوبه خود نفوذ زنانه عمیقی بر سراسر زندگی چارلز باقی گذارد. پیروزی طرحهای باز موجب شد که از طرف ناشر سفارش یک سلسله نوشته دیگر به دیکنز داده شود و بدین طریق "یادداشتهای بازمانده باشگاه پیکویک" The Posthumous Papers of the Pickwick Club نوشته شد که ابتدا در روزنامه‌ها و سپس در 1837 به صورت کتاب منتشر گشت. دیکنز در این اثر سرگذشت آقای پیکویک رئیس باشگاه و همچنین قصه‌هایی از افراد مختلف و عجیب دیگر را با خصوصیتها و آداب و رسومشان بیان کرده و با قدرت تخیل خویش مخلوقهایی بدیع آفریده است.

 

در این اثر صفحه‌ای نیست که در آن شیوه نقل کامل و درخشان به کار نرفته باشد. دیکنز با این اثر ناگهان به شهرت رسید و وضع مالیش بهبود یافت و همینکه به دنیای ادب کشیده شد، با فعالیت و نیروی خلاقه شگفت‌انگیزش پی در پی رمانهای جذابی به مردم انگلستان عرضه کرد که همه با بیانی انتقادآمیز و هجوی تند از جامعه همراه بود. چارلز، نویسنده‌ای که در کودکی رنج بسیار برده و مزه تلخ فقر را چشیده و نامهربانیها از خانواده خود دیده و در دوره جوانی در شغل تندنویسی و خبرنگاری با دقت به همه چیز گوش فراداده و با بینشی عمیق به همه چیز نگریسته، پس از آنکه به عالم نویسندگی وارد شد، به توصیف و بیان دردهای جامعه پرداخت- دردهایی که درد خود او بوده است.

 

در 1838 رمان "الیورتویست" Oliver Twist انتشار یافت که قبلاً به صورت جزوه‌هایی منتشر می‌شد. دیکنز در این اثر نشان می‌دهد که جنایت چگونه به وجود می‌آید و زندگی آدمی چگونه در معرض خطر قرار می‌گیرد. وی قصد دارد با این روش، تصور غلطی را که تا آن روز در ذهن رمان‌نویسها از عالم جنایت وجود داشته، باطل کند. در همین سال "حوادث زندگی نیکولاس نیکلبی" The Life and Adventures of Nicholas Nickleby انتشار یافت که سودجویی اجحاف‌آمیز بازرگانان را در تغذیه شاگردان مدارس یورکشایر Yorkshire نشان می‌دهد که به مرگ عده‌ای از کودکان بر اثر گرسنگی می‌انجامد وضعی که دیکنز خود به خوبی درک می‌کند و حتی در بعضی از صحنه‌های کتاب از تجربه‌ شخصی سود می‌جوید. در این اثر دیکنز با قدرت خارق‌العاده، نه تنها موفق شده است که از قهرمانان برجسته داستان تصویرهای دقیق بسازد، بلکه از سلسله اشخاصی که هریک به نحوی با زندگی او رابطه‌ای می‌یابد و همچنین از محله‌های لندن وصفهای زیبا و گاه حزن‌انگیز به عمل آورد. در 1840 "دکان سمساری" The old Curisity Shop منتشر شد.

 

                                     

دختری جوان با پدربزرگ پیرش در دکان غم‌انگیز و در میان اشیای کهنه و در محیط غبارآلود و غم‌گرفته‌ای که با جوانی او تضادی عجیب دارد، به سر می‌برد. دختر با فداکاری از پدربزرگ مراقبت می‌کند و بر اثر حوادث و بدبختی‌هایی که به ورشکستگی پدربزرگ می‌انجامد و بر اثر فشار طلبکاران که مغازه را توقیف می‌کنند، همراه او می‌گریزد. این دو مدتها از ترس گرفتار شدن، از این سو به آن سو سرگردان و آواره می‌مانند تا سرانجام به کلبه محقری در کنار کلیسایی پناه می‌برند، اما محرومیت و رنج و سرشکستگی، دخترک را از پای درمی‌آورد و به مرگ می‌کشاندش، چیزی نمی‌گذرد که پدربزرگ نیز به او می‌پیوندد. دیکنز موجود پاک و باصفا و فداکاری را پیش چشم می‌گذارد که در دنیایی نفرت‌انگیز به رنج و مرگ محکوم می‌گردد، دنیایی که در آن روابط عمیق انسانی رو به انهدام گذارده و روش استثماری و سرمایه‌داری دوزخی مرگبار پدید آورده است. رمان تاریخی "بارنبی راج" Barnaby Rudge (1841) درباره شورشهای ضدپاپ در 1780 قرار دارد. دیکنز در 1840 به امریکا سفر کرد و انتظار داشت که در این سرزمین، با دموکراسی واقعی روبرو شود، اما برخلاف امیدهایش به اصول برده‌فروشی و ستمگری‌ و سودجویی‌ و اموری که به کلی با حقوق فردی مغایرت داشت، برخورد و در بازگشت به انگلستان "یادداشتهای امریکایی" American Notes را در 1842 و "ماجراهای زندگی مارتین چزلویت" The Life and Adventures of Martin Chuzzlewit را در 1844 انتشار داد که هجوی تند و نیرومند از ریاکاری و تسلط اهریمنی پول بر عالم انسانیت و خودخواهی در زندگی امریکایی بود. دیکنز در 1845 به ایتالیا سفر کرد، بر سر راه به پاریس رفت و با پذیرایی گرمی روبرو شد، اما این سفر او را از وضع اجتماعی کشورش منصرف نکرد.

 

در ایتالیا رمان "سرود نوئل" A christmas Carol را نوشت که در 1843 منتشر شد و اشاره‌ای صریح به عصیان جامعه بود. کتاب‏، موفقیت چشمگیری به دست آورد. دیکنز پس از گذراندن دوره‌ای ملالت‌بار از نو به رمان بزرگی دست زد که در زمینه تحلیل روانی و اخلاقی بشر پیشرفت آشکاری را نشان می‌داد. رومان "دامبی و پسر" Dombey and Son (1848) مکافات خودپسندی و سرمایه‌داری نامعقول و سرشار از قساوت و کینه‌وری را در زندگی اشرافی قدیم نشان می‌دهد. دیکنز مدتی خارج از انگلستان به سر برد و از دور ناظر انقلابی بود که در کشورش در شرف تکوین بود. "نامه‌ها" Letter  این دوره از زندگی او را نشان می‌دهد. دیکنز که سراسر عمر را در وسوسه کودکی می‌گذراند، در 1849 رمان "دیوید کاپرفیلد" David Copperfield را منتشر کرد، که نوعی زندگی‌نامه نویسنده است و به صورت اول شخص مفرد نقل شده و از نظر خود او بر سایر آثارش رجحان یافته است. کمتر اثری مانند دیوید کاپرفیلد توانسته است تا این حد از نزدیک حوادث واقعی و تکان دهنده زندگی کودک بینوایی را تجسم بخشد.

 

دیوید کاپرفیلد شاهکار دیکنز است و به طور کامل محاسن و معایب او را در پرده نقاشی ستایش‌انگیزی ترسیم می‌کند. داستان "خانه غمزده" Bleak House (1853) هجو تند و نیرومندی است از اشتباهات قضایی و مخارج گزاف و خانه خراب‌کن دادگاهها که به ورشکستگی و مرگ قهرمان کتاب و عده دیگری از اشخاص داستان منجر می‌گردد. دیکنز از طرفی انسانی دموکرات به شمار می‌آمد و از طرفی تحت تأثیر عقاید خرافی طبقه خویش قرار داشت. این تضادها سرچشمه رمان "روزگار سختی" Hard Times (1854) گشت که وضع دشوار کارگران و ارتباط آنان با کارفرمایان و رفتار غیرانسانی را که مولود زندگی صنعتی است، پیش چشم می‌گذارد. در 1855 دختری که روزی عشق دیکنز را در جوانی به علت فقر و بینوایی رد کرده بود، بار دیگر در زندگی او ظاهر می‌شود، به او نامه می‌نویسد و دیکنز با او قرار ملاقات می‌گذارد، اما از دیدن زنی چاق و اطواری که جای آن دختر زیبا و دلفریب را گرفته بود، سرخورده می‌شود و از این دیدار مسخره‌آمیز برای نوشتن کتاب "دوریت کوچولو" Little Dorrit مایه می‌گیرد. این کتاب (1857) مانند معمول بر زمینه کشمکشی روانی و اجتماعی قرار داشت، همچنین مبارزه‌ای را بر ضد عوامل مخرب دموکراسی و ویران‌کننده مذهب و امور دیگر نشان می‌داد. در 1857 دیکنز به هنرپیشه جوانی برخورد به نام "الین ترنان" Ellen Ternan و چنان عشقی از او در دل گرفت که از رعایت آداب و رسوم چشم پوشید، از همسرش با ده فرزند جدا شد و با الین که در واقع علاقه‌ای به او نداشت، زندگی مشترکی پیش گرفت و از بی‌وفایی او رنج بسیار برد.

 

                               

 

این رنج در کتاب "آرزوهای بزرگ" Great Expectations در سه جلد (1861) و "دوست مشترک ما" Our Mutuel Friend (1865) منعکس می‌شود که نمودار خطوط برجسته و تازه‌ای از عواطف و ارتباط نویسنده با زن است. دوست مشترک ما آخرین اثر کامل دیکنز است. پس از آن فعالیت شگرف و چرخ گردنده وجود او ناگهان از کار بازایستاد و به صورت دیگری خودنمایی کرد. به نوبت این مجله یا آن مجله را اداره می‌کرد. کتاب "اسرار ادوین درود" The Mystery of Edwin Drood در 1870 نوشته شد که به سبب مرگ نویسنده ناتمام ماند.

 

شیوه واقع‌بینی و واقع‌نگاری دیکنز لحنی پرجاذبه و مردم‌پسند دارد. سبک نوشته‌هایش نافذ، مطایبه‌آمیز، عرفانی،انسانی و خیال‌انگیز است که از زندگی خصوصی وی تأثیر پذیرفته است. ساختمان داستانهای دیکنز در وهله اول به نظر عجیب می‌آید، موضوعها متفاوت و گسترده است. در آغاز هرداستان دو یا سه نکته پرتحرک بی‌هیچ ارتباط آشکاری به چشم می‌خورد. اشخاص تازه و فراوان بلاانقطاع از گوشه و کنار وارد صحنه داستان می‌شوند، اما قدرت عظیم و خلاقه دیکنز پرده‌های نقاشی وسیعی از زندگی پیش چشم ما می‌گسترد که همه چیز را نیرومند و جاندار می‌سازد و در همه آنها ذوق نمایشی فراوان دیده می‌شود. هیچ نویسنده انگلیسی نتوانسته است چون دیکنز دنیایی گوناگون با خصوصیتهای متمایز از بیرحمی و رنج و مسخرگی بسازد یا مانند او چنین قانع‌کننده بی‌عدالتی‌ها و ستمگریهایی که از طرف اشخاص بزرگ بر کودکان وارد می‌شود، در نظر مجسم کند. دیکنز محبوبترین و به قول عده‌ای بزرگترین نویسنده انگلستان است.

 

----------------------------------------------------------

 

چارلز دیکنز به سال ١٨١٢، در سال‌هایی که هنوز انگلستان در بحبوحه نبرد با ناپلئون به سر می‌برد، متولد شد. در آن زمان که فقر در میان اغلب خانواده‌های انگلیسی رواج داشت، خانواده 9 نفری دیکنز نیز فقیر بود و حتی روز به روز بیشتر به عمق فقر فرو می‌رفت. پدر چارلز در نیروی دریایی وظیفه داشت. او هر چه تلاش می‌کرد، نمی‌توانست اوضاع زندگی را بهبود بخشد و هنگامی که شرایط اسفناک خانواده در نظرش گریزناپذیر آمد، دچار روان‌پریشی و افسردگی شد.
اوضاع، زمانی برای چارلز سخت‌تر شد که پدرش در زمانی که وی فقط 12 سال داشت، زیر فشار قرض سنگین، به زندان افتاد و مخارج پنج خواهر و برادر کوچکتر، بر گردن او نهاده شد. این بود که از همان کودکی به کار در کارخانه رنگ‌بوت‌سازی، پرداخت و با شرایط هولناک و دشوار زندگی از نزدیک آشنا شد.
تأثیرات عمیق این دوره از زندگی وی و نیز وضعیت نابهنجار انگلیس وقت، به وضوح در «الیور تویست» و «خانه قانون‌زده» نمایان است.
در «الیور تویست» به شرح کودکی یتیم می‌پردازد که مانند خودش به خاطر کار، از سنین طفولیت، سر و کارش با انواع جرم و افراد خلافکار می‌افتد.
«الیور در یک پرورشگاه به دنیا آمد و تا ساعت‌ها بعد پس از تولدش، کسی به زنده ماندن او امیدی نداشت. الیور تا مدتی بی‌آنکه نفس بکشد، بین مرگ و زندگی دست و پا می‌زد. سرانجام پس از مدتی تلاش، نفسی کشید، عطسه‌ای کرد و گریه بلندی سر داد. زن پریده‏رنگی که روی تخت دراز کشیده بود، سرش را بالا کرد و با صدای لرزانی گفت: «بگذارید پیش از مرگم فرزندم را ببینم.»
داکتر از کنار بخاری به بالین زن رفت و گفت: «نباید از مرگ حرفی بزنید»
نرس پیر گفت: «خدا نکند!»
داکتر نوزاد را در آغوش مادرش گذاشت. مادر لبان سرد و سفیدش را به پیشانی نوزاد چسباند، دستی به چهره‌اش کشید و با وحشت به اطرافش خیره شد. سپس سرش آرام به طرف پایین خم شد و مرد.
داکتر گفت: همه چیز تمام شد.»(1)
این وضع تا کمی پیش‌تر از 20 سالگی وی دوام کرد. یعنی درست موقعی که پدرش از زندان آزاد شد و چارلز توانست به آرزویش برای یاد گرفتن خواندن و نوشتن دست یابد. با این وجود هیچ وقت به مکتب نرفت و در عوض از بچه‌های همسایه‌اش که مکتب می‌رفتند، از هر کدام کلمه‌ای یاد گرفت...
در 24 سالگی اولین داستانش را منتشر کرد و با استعدادی که داشت به سرعت در داستان‌نویسی پیشرفت کرد و چون در فن تندنویسی هم مهارت کامل پیدا کرده بود، حالا دیگر شغل آبرومندانه‌ای هم داشت.
در فاصله‌ی این سال‌ها تا 1849 که شاهکارش «دیوید کاپرفیلد» را منتشر کرد، نوول‌های کوتاه و مقالات زیادی نوشت و چندین رمان منتشر کرد که سود حاصل از فروش سرسام‌آور آنها، خیلی زود چارلز فقیر را به فردی ثروتمند و اشرافی تبدیل نمود. اما چیزی که هنوز هم او را می‌آزرده و تحت تأثیرش قرار می‌داد، بدبختی‌های کودکان بود. دغدغه‌‌ای که سال‌ها بعد در نویسنده‌ای چون جین‏ و‏بستر نیز پیدا شد که نتیجه‌اش «بابا لنگ‏دراز» و «دشمن عزیز» بود.
«شش ماه پس از این‌که پدرم چشم از جهان فرو بست، من چشم به جهان گشودم. با این‌که سعادت نداشتم پدرم را ببینم اما یاد او یک لحظه از خاطرم محو نمی‌شود. به خصوص هر وقت سنگ قبرش را در کلیسا می‌بینم، تصویری که از او در خاطرم نقش بسته، جلوی چشمانم زنده می‌شود.»(2)
(مشهور است که تلاش‌های این نویسنده بزرگ انگلیسی در نهایت به ایجاد قانون منع کار اطفال و کودکان در انگلیس انجامید.)
چارلز مانند اکثر نویسندگان بزرگ معاصرش، در روزنامه‌نگاری هم فعالیت داشت و معتقد بود که روزنامه‌نگاری همواره کمک زیادی به نویسندگان و به خصوص مبتدیان خواهد کرد. در 1846 سردبیر روزنامه «دیلی نیوز» شد و در 1849 مجله‌ی «هاوس هولد وردز» را تأسیس نمود و اغلب به مطالعه اخبار و مجلات مختلف اهتمام می‌ورزید.
پایه و اساس تعداد زیادی از داستان‌هایش نیز از بریده همین حوادث و اخباری است که در طول سال‌ها خوانده و جمع کرده بود.
در نهم جون سال 1870 در محلی به نام «گایدز هیل» به آرامی درگذشت و جسدش را در گورستان «وستمیستر» میان شاعران بزرگ و مردان صاحب‌نام انگلستان دفن کردند.
از مشهورترین آثار وی می‌توان به «الیور تویست»، «خانه قانون‌زده»، «قطار مرگ»، «دو شهر» و «دیوید کاپرفیلد» اشاره کرد. امروزه چارلز را معروف‌ترین و برجسته‌ترین نویسنده انگلیسی می‌دانند که آثارش هنوز هم خوانندگان خاص خود را دارد و میلیون‌ها کودک در سراسر جهان او را به عنوان نویسنده‌ای که با آثار بزرگی برای خوشبختی آنها تلاش کرد، دوست می‌دارند.
پاورقی:
1ـ الیورتویست، دیکنز، ص 1.
2ـ دیوید کاپر فیلد، دیکنز، رضا همراه، ص 6 .

--------------------------------------

شاهکار الیور تویست نوشته چارلز دیکنز نویسنده ی روشن اندیش انگلیسی، اثری است که به لحاظ نگاه عمیق اجتماعی و عناصر قوی داستانی مورد توجه بسیاری از کارگردانان و اهالی سینما قرار گرفته است و از این میان این بار نوبت "رومن پولانسکی" لهستانی رسیده. کارگردانی که علاوه بر کارنامه هنری بسیار قوی، برنده اسکار بهترین فیلم سال 2002 برای پیانیست است.
نکته اینجاست که در میان اهالی سینما اقتباس از یک اثر ادبی هر بار به قصد و نیت خاصی انجام می پذیرد.و این است که این آثار رانه تنها از هم متمایز که بسیار دور می کند. و وقتی صحبت از داستان بلندی مانند الیور تویست است که اگر نگوییم مشهور ترین که از جمله ی مشهور ترین داستان های ادبیات جهان است، و به سختی می توان کسی را یافت که حتی یک بار این داستان را نشنیده باشد یا به هر نحوی از روایت « ناآگاه باشد، کار دشوارتر می شود.
از آن جا که الیور تویست جزئی از ادبیات جهانی است و تنها متعلق به نویسنده و جامعه ای که داستان از آن روایت می کند نیست رعایت صداقت در روایت این گونه آثار به مرتب پر اهمیت از دیگر اقتباسات سینمایی است. در این مجال قصد بررسی این امانت داری را داریم. و داستان را یک بار از زبان " چالز دیکنز" انگلیسی قرن گذشته و بار دیگر از از زبان "رومن پولانسکی" لهستانی قرن حاضر روایت می کنیم.

الیور تویست به روایت چارلز دیکنز (1870-1812 م ):

"الیور تویست در واقع ادعا نامه ای است که چارلز دیکنز علیه فساد آن روز انگلستان می نویسد." (چهره های درخشان.ج-2) داستانی که در آن نه تنها فساد اجتماعی که رذالت انسان های آن عصر و پاکی نهان در لایه های گم شده جامعه به وضوح مشهود است. روایت دیکنز با تولد غریبانه الیور و مرگ مادرش آغاز می شود و سپس به زندگی سخت او در نوان خانه می پردازد، دیکنز با ایجاد فضای واقعی یک نوان خانه و اتفاقات آن سعی می کند رنجی که کودکانی نظیر الیور می برند را به تصویر بکشد. سپس الیور که به غذای کم نوان خانه اعتراض دارد فروخته می شود ابتدا به یک دودکش پاک کن و سپس به یک خانواده، سخت گیری ها و اهانت های آن خانواده موجب فرار او به لندن می شود. در لندن است که اصل ماجرا آغاز می شود. الیور با دارودسته ی فاگین آشنا می شود و پیش از آن که مانند آن ها به دزدی مشغول شود به اشتباه دستگیر می شود و نزد شاکی خود آقای برانلو که به اشتباه خود پی می برد می ماند اما فاگین و سایکس که دزدی جوان و هم دست فاگین است او را می ربایند و دوباره سعی می کنند الیور را مجبور به دزدی کنند. اما این ظاهر ماجرا است : مانکس که برادر ناتنی الیور است با فاگین که که دیکنز بیش تر از او با نام "یهودی" و "یهودی بد ذات" یاد می کند هم دست شده اند. بر اساس وصیت پدر الیور و مانکس، الیور تنها در حالتی از پدر سهم می برد که فردی درست کار باشد. مانکس فاگین را مامور کرده تا از الیور دزدی بی سروپا بسازد. دیکنز با روایت این داستان و نشان دادن ذات پاک الیور سعی در رساندن این پیام دارد که جامعه به تنهایی نمی تواند حتی در سخت ترین شرایط یک روح و وجدان پاک را به تباهی بکشد. داستان با دستگیری فاگین و سایکس که به قتل نانسی که قصد کمک به الیور را دارد، و سپس اعدام فاگین و مرگ سایکس در خال فرار به پایان می رسد. چند خط پایانی داستان را از قلم دیکنزبرای شما روایت می کنم:

" فاگین خیلی زود به سزای اعمالش رسید . او را محاکمه کردند و بخاطر جنایتهای بی شماری که کرده بود محکوم
به اعدام شد. وقتی در انتظار عاقبت دردناک خود در زندان بود ، الیور همراه آقای براونلو به دیدنش رفت .یهودی که از فرط ترس چیزی به دیوانگی اش نمانده بود برای آنکه شاید در آخرین لحظات بتواند با چاپلوسی دل الیور را بدست بیاورد و از او کمک بخواهد ، محل اختفای نامه ی پدر ایور به مادرش را آنها گفت ...این دیدار ، برای الیور ، دیداری وحشتناک و در عین حال بیاد ماندنی بود. آقای برانلو او را آورده بود تا با چشمان خود ، وحشت و خفتی را که یهودی به آن دچار شده بود ، ببیند . و هرگز فراموش نکند که پایان کار جنایتکاران و آنها که بخاطر منافع خود با جان و مال مردم بازی میکنند ، چیست !
فردای آن روز ، نزدیک سپیده ، فاگین را از سلولش بیرون آوردند ودر حضور عده ای از مردم شهر به دار آویختند."
این کلمات عینا ترجمه ی جملات دیکنز در کتاب الیور است. از همین بخش پایانی می توان باید نگاه دیکنز به شخصیت منفری که خود خلق کرده بود یعنی فاگین را در یافته باشید : پیرمردی یهودی، مزور، طماع، که به خاطر منافع خویش زندگی الیور را به بازی گرفته بود ...
و حالا:
الیور تویست به روایت رومن پولانسکی(همین امروز-1923):

الیور تویست ساخته ی رومن پولانسکی محصول سال 2005، کشور های انگلستان، چک، فرانسه و ایتالیاست. زمان فیلم 130 دقیقه است و زبان اصلی آن انگلیسی است. فیلم با عبارت همیشگی :
"A Roman Polanski Film" آغاز می شود و اولین نامی که بعد از پولانسکی به نمایش در می آید نام چارلز دیکنز است : "بر اساس الیور تویست اثر چارلز دیکنز" . سرشناس ترین بازیگر فیلم بن کینگزلی است که ایفاگر نقش فاگین است.
روایت پولانسکی از الیور در ابتدا تا حدی شبیه به دیکنز است با این تفاوت که اثری از مادر الیور و تولد او نیست. پولانسکی با اتکا به آگاهی مخاطب از داستان به برخی جزییاتی که لازم نمی داند نمی پردازد و از ابتدا الیور 10 ساله را رو می کند. و روایت های مربوط به نوان خانه را با کم ترین پرداختی رد می کند و مخاطب را به حافظه اش از داستان رجوع می دهد تا به بخش مورد علاقه ی خود در داستان برسد. الیور در لندن باز هم با دارودسته ی فاگین آشنا می شود. اما این بار فاگین، "یهودی بد ذات" نیست، پیرمرد شوخ و مهربانی است که محافظ و مدافع بچه های خود در مقابل جامعه ستم گر آن روزهای انگلستان است، در روایت پولانسکی اثری از مانکس برادر ناتنی الییور و هم دستی او با فاگین برای بالا کشیدن سهم الیور از ارث پدرش نیست. حتی نامی از پدر و مادر الیور به میان نمی آید، و بسیاری از گره های داستان نیز به همین خاطر دستکاری شده اند. به عنوان مثال پس از شبی که فاگین الیور را با سایکس به دزدی در خانه ی ريالای برانلو می فرستد و الیور زخمی می شود به جای این که مثل روایت دیکنز الیور در چاله ای بیفتد و توسط خانواده ی اصلی اش که او را نمی شناسند پیدا شود به خانه ی فاگین مهربان و دلسوز می آید، و فاگین از او مانند پسرش مراقبت می کند تا خوب شود. داستان این گونه ادامه پیدا می کند که پلیس به خاطر قتل نانسی به تعقیب سایکس می پردازد و سایکس قصد کشتن الیور را می کند. در این اثنا فاگین دوست داشتنی به دفاع از الیور بر می خیزد! در تعقیب و گریز، سایکس که حالا به جای مانکس و فاگین تمام بار منفی داستان را به دوش دارد بر حسب اتفاقی کشته می شود. و فاگین بی گناه توسط پلیس دستگیر می شود. ای کاش امکان روایت صحنه های آخر "الیور تویستِ پولانسکی" به صورت تصویری در این جا بود تا خود خواننده آن را با آن چه از دیکنز آوردیم مقایسه کند :

" الیور تویست را برای دیدن فاگین به زندان می برند. اولین جمله ای که الیور به فاگین می گوید این است : " شما با من خیلی مهربان بوده اید آقای فاگین!" و فاگین الیور را پدرانه درآغوش می گیرد، الیور نیز خود را درآغوش او می فشارد و سپس پس از مکالمه ای کوتاه الیور زانو می زند و از پلیس و آقای برانلو به التماس می خواهد که فاگین را رها کنند و دست از سر او بر دارند. آنها الیور را به زور از فاگین جدا می کنند و در صحنه پایانی و تاثیر گذار فیلم الیور را می بینیم که می گرید و صدای نعره های فاگین را که به التماس می ماند از درون سلول می شنویم."

یک بار به دیده ی انصاف این اقتباس سینمایی از اثر دیکنز را به قضاوت بنشینید. به یقین نمی توان منکر توانایی ها و ارزش های هنری آثار پ.لانسکی شد. اما نکته این جاست که این فیلم روایتی از الیور تویست نیست، مرثیه ای دروغین برای فاگین است. همان "یهودی بدذات" داستان دیکنز.

پس نگاشت (پ.ن):
• الیور تویست این روز ها بر پرده ی سینما های جهان است. و نسخه ای که به دست حقیر رسید از پرده ضبط شده بود. به یقین دیدن این فیلم توانایی های سینمایی پولانسکی را بیشتر بر همگان آشکار خواهد کرد.
• نسخه DVDاین اثر به زودی منتشر خواهد شد.
• ترجمه های بسیاری از الیور تویستِ دیکنز در ایران منتشر شده اما توصیه ی حقیر نسخه ای است که کانون پرورش فکری منتشر کرده است و حاوی تصویرگری های بدیعی است.
• این ستون قصد دارد به سینما بپردازد هم از حیث تکنیک و هم از حیث محتوی ... منتظر شماره های بعد باشید.
• خلاص!

سايت فيلم : http://www.sonypictures.com/movies/olivertwist/

 ----------------------------------------------------------------------------------------

او در خانواده‌ای پرجمعیت به دنیا آمد. پدرش جان دیکنز کارمند سادهٔ دفتر امور مالی نیروی دریایی بود و با وجود حقوق خوبی که دریافت می‌کرد به سبب ول‌خرجی، همیشه در تهیدستی زندگی می‌کرد.‌ چارلز دو سال بیشتر نداشت که خانوادهٔ او به لندن نقل مکان کرد و او تحصیلات مقدماتی را در آن‌جا گذراند.

در ۱۸۲۴ چارلز دوازده ساله، هنگامی که پدر به خاطر نپرداختن اقساط وام‌هایش به زندان نامدار مارشال سی لندن افتاد، مجبور به ترک تحصیل شد. او ناچار بود در یک کارگاه رنگرزی کفش کار کند و روی بطری‌ها برچسپ بزند. مدتی بعد مادرش را از دست داد و با ۴۰ پوندی که از مادر به ارث برد، بدهی پدر را داد و او را آزاد کرد.

او تحصیلات خود را در آکادمی «ولینگتون» و مدرسهٔ «داوسون» ادامه داد و از سال ۱۸۲۷ در دفتر وکالت مشغول به کار شد و تندنویسی را آموخت. به سرعت در کار خود پیشرفت کرد. او در دههٔ ۳۰ با نشریات اجتماعی مختلفی همکاری می‌کرد که موجب آشنایی بیشتر او با معضلات اجتماعی شد.او نویسندگی را با نوشتن داستان‌های کوتاه در هفته‌نامه‌ها آغاز کرد.

در سال ۱۸۳۶ با «کاترین هوگارت» سردبیر هفته‌نامهٔ «ایونیگ کرونیکل» ازدواج کرد و از صاحب ده فرزند شد. این ازدواج در سال ۱۸۵۸ به طلاق منتهی گردید.

او در ۸ ژوئن ۱۸۷۰ در اثر سکتهٔ‌ قلبی درگذشت. بنابر وصیتش «مراسم تدفینی کم‌خرج و بسیار معمولی» برایش برگزار کردند.

 

دیکنز آثار بسیاری به صورت رمان و داستان‌های کوتاه دارد. او بیشتر داستان‌های معروفش مانند الیور تویست را به صورت داستان‌های سریالی در روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها منتشر می‌کرد.

از مهم‌ترین آثار دیکنز:

الیور تویست، ۱۸۳۸نیکلاس نیکل بی، ۱۸۳۹مغازهٔ شگفت کهنه، ۱۸۴۰بارنابی رودج، ۱۸۴۱سرود کریسمس ۱۸۴۳مارتین چوزلویت، ۱۸۴۴دامبی وپسرش، ۱۸۴۸روزگار دشوار، ۱۸۴۵دوریت کوچک، ۱۸۵۷داستان دوشهر، ۱۸۵۹بزرگ آرزوها، ۱۸۶۱

---------------------------------------------------------------------------------

الیور توریست :

الیور تویست در واقع ادعا نامه ای است که چارلز دیکنز علیه فساد آن روز انگلستان می نویسد." (چهره های درخشان.ج-2) داستانی که در آن نه تنها فساد اجتماعی که رذالت انسان های آن عصر و پاکی نهان در لایه های گم شده جامعه به وضوح مشهود است. روایت دیکنز با تولد غریبانه الیور و مرگ مادرش آغاز می شود و سپس به زندگی سخت او در نوان خانه می پردازد، دیکنز با ایجاد فضای واقعی یک نوان خانه و اتفاقات آن سعی می کند رنجی که کودکانی نظیر الیور می برند را به تصویر بکشد. سپس الیور که به غذای کم نوان خانه اعتراض دارد فروخته می شود ابتدا به یک دودکش پاک کن و سپس به یک خانواده، سخت گیری ها و اهانت های آن خانواده موجب فرار او به لندن می شود. در لندن است که اصل ماجرا آغاز می شود. الیور با دارودسته ی فاگین آشنا می شود و پیش از آن که مانند آن ها به دزدی مشغول شود به اشتباه دستگیر می شود و نزد شاکی خود آقای برانلو که به اشتباه خود پی می برد می ماند اما فاگین و سایکس که دزدی جوان و هم دست فاگین است او را می ربایند و دوباره سعی می کنند الیور را مجبور به دزدی کنند. اما این ظاهر ماجرا است : مانکس که برادر ناتنی الیور است با فاگین که که دیکنز بیش تر از او با نام "یهودی" و "یهودی بد ذات" یاد می کند هم دست شده اند. بر اساس وصیت پدر الیور و مانکس، الیور تنها در حالتی از پدر سهم می برد که فردی درست کار باشد. مانکس فاگین را مامور کرده تا از الیور دزدی بی سروپا بسازد. دیکنز با روایت این داستان و نشان دادن ذات پاک الیور سعی در رساندن این پیام دارد که جامعه به تنهایی نمی تواند حتی در سخت ترین شرایط یک روح و وجدان پاک را به تباهی بکشد. داستان با دستگیری فاگین و سایکس که به قتل نانسی که قصد کمک به الیور را دارد، و سپس اعدام فاگین و مرگ سایکس در خال فرار به پایان می رسد. چند خط پایانی داستان را از قلم دیکنزبرای شما روایت می کنم:

" فاگین خیلی زود به سزای اعمالش رسید . او را محاکمه کردند و بخاطر جنایتهای بی شماری که کرده بود محکوم به اعدام شد. وقتی در انتظار عاقبت دردناک خود در زندان بود ، الیور همراه آقای براونلو به دیدنش رفت .یهودی که از فرط ترس چیزی به دیوانگی اش نمانده بود برای آنکه شاید در آخرین لحظات بتواند با چاپلوسی دل الیور را بدست بیاورد و از او کمک بخواهد ، محل اختفای نامه ی پدر ایور به مادرش را آنها گفت ...این دیدار ، برای الیور ، دیداری وحشتناک و در عین حال بیاد ماندنی بود. آقای برانلو او را آورده بود تا با چشمان خود ، وحشت و خفتی را که یهودی به آن دچار شده بود ، ببیند . و هرگز فراموش نکند که پایان کار جنایتکاران و آنها که بخاطر منافع خود با جان و مال مردم بازی میکنند ، چیست !
فردای آن روز ، نزدیک سپیده ، فاگین را از سلولش بیرون آوردند ودر حضور عده ای از مردم شهر به دار آویختند."
این کلمات عینا ترجمه ی جملات دیکنز در کتاب الیور است. از همین بخش پایانی می توان باید نگاه دیکنز به شخصیت منفری که خود خلق کرده بود یعنی فاگین را در یافته باشید : پیرمردی یهودی، مزور، طماع، که به خاطر منافع خویش زندگی الیور را به بازی گرفته بود ...

ارتباط روحی با چارلز دیکنز

چارلز دیکنز در سال ۱۸۷۰ بدرود حیات گفت و برای همیشه علاقه مندان خود را تنها گذاشت . این در حالی بود که اخرین داستان خود را بنام " اوودین دروود" هنوز به پایان نرسانده بود . هنگامیکه مرگ می اید کاری به رمان و داستان ندارد برای او نام ها و مقام ها معنا ندارد . اما این داستان به شکل عجیبی نوشته شد و بپایان رسید . بین سالهای ۱۸۷۲ و ۱۸۷۳ یک آمریکائی بنام " ت . ب . جیمس " از طریق مکاتبه مخصوص و با کمک یک واسطه روحی توانست با روح چارلز دیکنز ارتباط برقرار کرده و کتاب نیمه تمام او را بپایان برساند . این کتاب در ۱۲۰۰ صفحه در سال ۱۸۷۴ انتشار پیدا کرد , نکته جالب این بود که تمام ادیبان  و نویسندگانی که با سبک نویسندگی چارلز دیکنز اشنا بودند, همه باور کردند که این داستان توسط خود چارلز دیکنز بپایان رسیده , حتا یکی از دوستان او در مصاحبه ای گفت : روزی با  چارلز دیکنز درباره داستانی که داشت می نوشت, صحبت میکردیم . او خلاصه ای از آنچه را که در ذهنش بود برایم بازگو کرد .  من با خواندن این کتاب با اطمینان میگویم : این همان داستانی است که اگر خود دیکنز زنده بود مینوشت !! این کتاب تا امروز بارها تجدید چاپ شده و نام واسطه روحی او در مقدمه کتاب برای همیشه نقش بسته!!

---------------------------------------------

دانلود :

A cherismas carol

Oliver twist

A tale of two cities

Three ghost stories

Nicholas Nickleby.

Bleak House

David Copperfield

The Cricket on the Hearth

 

----------------------------------------

آخرین به روز رسانی ۳ آبان ۱۳۸۶

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 22 توسط کامیار |

 

         در شهر دوشنبه

سی و چهار سال از درگذشت جلال آل احمد، نويسنده معاصر ايران می گذرد.

جلال آل احمد که هشتاد سال پيش متولد شد، از زمره نويسندگانی بود که با تاثير پذيری فراوان از آثار هنری صادق هدايت، برای ايجاد سبک تازه ای در ادبيات داستانی فارسی تلاش های فراوانی کرد و آنچنان که عبدالعلی دستغيب گفته، "به جايی رسيد که نثرش با آثار هدايت و نوشته های کلاسيک فارسی پهلو زد" زيرا نثر آل احمد در قطب مقابل نثر صادق هدايت قرار دارد، يعنی بر خلاف نثر صادق هدايت در خدمت تحليل ذهن و باطن شخصيتها نيست، از اين رو، می توان آن را نثر برونگرا نام گذاری کرد.

گر چندی نثر برون گرا در بعضی داستانهای کوتاه مجموعه چمدان و رمان چشمهايش بزرگ علوی به چشم می خورد، اما اين شيوه در آثار خلاق جلال آل احمد به حيث سبک نويسندگی ارتقاء يافته است. از اين لحاظ نقش و مقام جلال آل احمد بعد از صادق هدايت در نثر داستانی فارسی خيلی محسوس است.

 

 همه منتقدين بر سر يک نکته نظر واحد دارند و آن اين است که جلال آل احمد در جاده نويسندگی دارای سبک خاصی است که او را از ديگران متمايز ساخته و با صراحت بيانی که دارد معروفيتش را در ميان نسل جوان کشورش بيشتر کرده است

 

او از ابتدای سالهای شستم قرن بيست تا به امروز در حيات فرهنگی و افکار اجتماعی ايران مقام خاصی را دارا است. اين پديده موجب آن گشته که پيرامون فعاليت خلاق و بويژه، نثر داستانی جلال آل احمد عقائد و افکار مختلف به ميان آيد. يکی (رضا براهنی) نثر او را از نثر صادق هدايت "بمراتب بهتر" و حتی "بهترين نثر معاصر فارسی" حسابد، ديگری (محمد علی اسلامی ندوشن) معتقد است که جلال آل احمد پيش از آن که نويسنده باشد، يک محاجه گر است.

سبک نگارش و شيوه بيانش را يکی "تلگرافی، حساس، دقيق، تيزبين، خشن... صريح، صميمی، منزه طلب و حادثه آفرين..." (سيمين دانشور)، ديگری "عصبی و کوتاه و بريده و در عين حال بليغ" خوانده، سومی "گفتاری" (جمال مير صادقی) حسابيده است.

اما همه منتقدين بر سر يک نکته نظر واحد دارند و آن اين است که جلال آل احمد در جاده نويسندگی دارای سبک خاصی است که او را از ديگران متمايز ساخته و با صراحت بيانی که دارد معروفيتش را در ميان نسل جوان کشورش بيشتر کرده است.

جلال آل احمد در طول ۲۵ سال فعاليت ادبيش "همواره يک نويسنده سياسی" (اسلامی ندوشن) و اعتراض گر بوده است. او در دنباله گيری جهان بينی و عقائد سياسی، شخصی نا استوار بوده، از تمايل شديد به جهان بينی ماترياليستی و کمونيستی و انتقاد از اسلام تا به طور قاطع دست کشيدن از اعتقاد اولی و پناه بردن به اسلام به حيث نيروی يگانه و رهايی بخش مردم شرق اسلامی گرايش پيدا کرده است. طبيعی است که اين گرايش و تحول در عقائد و انديشه سياسی و فلسفی آل احمد بازتاب خويش را در آثار خلاق او نيز يافته است. زيرا به انديشه جمال مير صادقی "داستانهايش را که بفشاريد عصاره ای از نظريات سياسی و اجتماعی و مذهبی او بيرون می ريزد."

طوری که از نوشته های جلال آل احمد بر می آيد (از مقالات و رسالات انتقادی، ادبيات شناسی، زيست شناسی و جامعه شناسی (از جمله غرب زدگی) گرفته تا داستانهای کوتاه و بلند)، قلمش را برای ايجاد اثر به جامعه، يعنی به خاطر برملا ساختن عيوب و نابسامانيهای جامعه اش به کار برده است.

از اين رو، خواه در نوشته های اجتماعی – سياسی اش و خواه در نثر داستانی اش لحن انتقادگرايانه و افشا کننده خويش را حفظ کرده است. محض همين ويژگی خلاق جلال آل احمد زمينه ای را برای قضاوتهای گوناگونی پيرامون هنر نويسندگی او به ميان آورده است.

 

 اين اعتراض از گامهای نخستين نويسندگی او با اشکال مختلفی در آثار هنری اش بروز کرده و تدريجا کمال يافته است. در قدم اول، اين اعتراض به نحو طنز و تمسخر از مذهب و خرافات و تحقير رجال سياسی ديد و بازديد و سه تار عرض وجود می کند، سپس اين اعتراض در شکل انتقاد محيط روشن فکری و بوروکراسی مدير مدرسه و اوضاع اقتصادی جامعه نفرين زمين، که آن را می توان يک نوع "قصه عقائد" ناميد، پديدار می شود

 

طوری که ياد آور شديم، هر تغيير فکری که در جهان بينی سياسی و اجتماعی جلال آل احمد به وجود آمده، پيامد خويش را در آثار هنری او گذاشته است. از اين رو، هنگام مطالعه آثار نويسنده به خواننده دقيق نظر چنين احساس دست می دهد که جلال آل احمد پيوسته سرگرم جستجو و آزمايش بوده، راه و ديد مشخصی را تا به آخر پيدا نکرده است. اما آن چه که در همه اين جستجو و آزمايشهای هنری اش جلب توجه می کند - «من» او است.

بويژه، در سالهای اخير زندگی اش ما با هنرمندی روبرو بوديم که در ادبيات معاصر ايران جای پای خود را پيدا کرده و «من» او ديد مشخص و دارای شيوه بيان ويژه گرديده که، قبل از همه، اعتراض بر همه گونه نظم و قانون موجود می باشد.

اين اعتراض از گامهای نخستين نويسندگی او با اشکال مختلفی در آثار هنری اش بروز کرده و تدريجا کمال يافته است. در قدم اول، اين اعتراض به نحو طنز و تمسخر از مذهب و خرافات و تحقير رجال سياسی ديد و بازديد و سه تار عرض وجود می کند، سپس اين اعتراض در شکل انتقاد محيط روشن فکری و بوروکراسی مدير مدرسه و اوضاع اقتصادی جامعه نفرين زمين، که آن را می توان يک نوع "قصه عقائد" ناميد، پديدار می شود.

اين همه اعتراض و انتقادها در نثر جلال آل احمد يک فضای عصبانيت و عصيان را به وجود آورده که به زبان و سبک نگارش او بی تاثير نمانده است. از اين جا است که در همه آثار خلاق او موضع گيری و ديدگاه نويسنده و يا به تعبير ديگر "سيمای مؤلف" به طور خيلی آشکارا (اغلب در سيمای «من» راوی داستان) تبارز می کند و طبيعی است که پرسوناژهای (شخصيتهای) اين داستانها فاقد کاراکتر فردی اند و ديد و نظر ويژه خود را ندارند. يعنی از کارگر بی سواد تا سرهنگ و مهندس ديد و نظر واحد دارند. از اين رو، ذهنيت و جهان باطن آنها برای خواننده آشکار نمی شود. زيرا جلال آل احمد نويسنده ای برون گرا است و حوصله توصيف و ترسيم حالات باطنی و روانی شخصيتها و اجتماع را ندارد.

 

 شايد نثر «تلگرافی»، صراحت لهجه، بيان و نظر انتقادگرانه و اعتراض گرانه و فضای تيز و تند عصبانيت و عصيان گرانه سبک نگارشش آن فرصت را به او نمی دهند که به توصيف و ترسيم روانی قهرمانانش بپردازد

 

شايد نثر «تلگرافی»، صراحت لهجه، بيان و نظر انتقادگرانه و اعتراض گرانه و فضای تيز و تند عصبانيت و عصيان گرانه سبک نگارشش آن فرصت را به او نمی دهند که به توصيف و ترسيم روانی قهرمانانش بپردازد.

به قول رضا براهنی او بيشتر سرگرم "بگو و خلاص خود" بوده، "از آن محفظه علل و معلولهای نهانی جهان را نمی بيند".

با وجود اين، نثر داستانی آل احمد يک جهش بی سابقه در نثر فارسی است، جهشی به سوی فضای هيجان عصبانيت و ويژگيهای سبک او هم در اين است.

به طور خلاصه، جلال آل احمد با وجود آن که پرورده دبستان ادبی صادق هدايت است، در ادبيات معاصر ايران از سرآمدان نثر برونگرا و اجتماعی است. او معتقد بود که در جامعه کم رشد و نابالغ بايد فرياد خشن تر و سريع تر و بدون پرده باشد. از اين نگاه، جلال آل احمد نويسنده ای است که آثار ادبی وسيله ای برای ابراز انديشه های ويژه اجتماعی – سياسی و مذهبی بوده، تازگی و ارزشمندی آنها ارتباط قوی به زيربنای فکری نويسنده دارد.

سيد محمد خاتمي با ابلاغ آخرين مصوبه فرهنگي در دوره رياست جمهوري خود اهداي جايزه ملي - ادبي جلال آل احمد به نويسندگان كشور را ابلاغ كرد.
بر اساس اين طرح كه هفدهم مردادماه با شماره «2206/دش» به عنوان مصوبه شوراي عالي انقلاب فرهنگي از سوي سيد محمد خاتمي ابلاغ شده است، جايزه جلال آل احمد به صورت ساليانه و در سه شاخه داستان نويسي، سرايش شعر و مستندنگاري و تاريخ نويسي به نويسندگان، شعرا و مورخاني كه به صورت سالانه اقدامات چشمگيري در اين زمينه ها انجام دهند اهدا خواهد شد.
در مقدمه اين طرح هدف از اجراي آن ارتقاي فعاليتهاي ادبي و هنري بيان شده و آمده است: هدف از اهداي جايزه ملي جلال آل احمد « ارتقاي زبان و ادبيات ملي ـ ديني از رهگذر بزرگداشت پديدآورندگان آثار ادبي برجسته، بديع و پيشرو» است.
اين مقدمه مي‌افزايد: «نظر به اينكه برگزاري جشنواره‌ها و اهداي جوايز، عامل مؤثري در مراسم ارتقاي كمي و كيفي فعاليتهاي ادبي و هنري به شمار مي‌آيند و با توجه به فقدان يك جشنواره ادبي متمركز و ملي در كشور، طرح اهداي جايزه ملي جلال آل احمد، در عرصه ادبيات فارسي تصويب مي‌شود.»
نحوه تركيب هيات علمي، تعـداد و ارزش جوايز و نحوه تشكيل دبيرخانه ستاد، به موجب آيين نامه‌اي خواهد بود كه به تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي مي‌رسد.

جلال آل احمد

جلال آل احمد ، برجسته ترين روشنفكر صاحب گفتمان ايران در دهه ۱۳۴۰/۱۹۶۰ كه هنوز سايه اش بر سپهر ادبيات و فرهنگ سياسى ايرانيان سنگينى مى كند ، در سال 1302 در خانواده روحانی به دنیا آمد . دبستان را که به پایان رساند ، پدرش دیگر اجازه درس خواندن را به او نداد و او ناچارا به سمت بازار کار رفت ، تا اینکه پنهانی در کلاسهای دارالفنون ثبت نام کرد . روزها به کار سیم کشی برق و ساعت سازی مشغول بود و شبها درس می خواند. در سالهای آخر دبیرستان با حزب توده آشنا شد و با دوستان و همفکرانش به برگزاری میتینگ ها و جلساتی در این زمینه پرداخت . با درآمدی که از کار بدست آورده بود ، دبیرستان را به پایان رساند و وارد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) شد . دانشگاه را که به پایان رساند ، به شغل معلمی مشغول شد .
در این زمان به طور جدی وارد حزب توده شد و از یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبی تهران رسید و نماینده کنگره شد . در این مدت در مجله های زیادی قلم می زد .
در سال 41 کتاب معروف غرب زدگی را به رشته تحریر درآورد که نقطه عطفی در نوشته های وی به شمار می آید. چند مقاله از این کتاب در (کیهان ماه ) چاپ شد که موجب توقیف این نشریه شد.
جلال نویسنده ای است که در اکثر زمینه های ادبیات به نوشتن پرداخت:
در زمینه داستان : ( دید و بازدید ، از رنجی که می بریم ، سه تار ، زن زیادی ، نون و قلم و......)
در زمینه مقالات : ( هفت مقاله ، غرب زدگی ، ارزیابی شتابزده و .....)
در زمینه سفر و سفرنامه : ( اورازان ، تات نشین های بلوک زهرا ، خسی در میقات ، سفر نامه شوروی و ......)
در عرصه نمایشنامه : ( تفاهم از آلبر کامو ، دستهای آلوده و.......)
در عرصه ترجمه : ( قمارباز از داستایوسکی ، بیگانه از آلبر کامو و .....)
از جلال نوشتن و گفتن بسی سخت و دشوار است ، چرا که وی رسولی توفنده و کوشنده و مبارز بود . نوسنده ای که هرگز از طعن و لعن ها سنگر مبارزه را خالی نکرد و به خاطر عشق به اصالت انسان و فرهنگ قلم زد .
جلال را یکی از کاشفان نیما دانسته اند ، چرا که وی در معرفی و شناخت نیما سهم به سزایی را ایفا کرد.

احمد شاملو در وصف این نویسنده بزرگ ایران زمین می گوید :

قناعت وار ، تکیده بود .
باریک و بلند ،
چون پیامی دشوار ، در لغتی .
با چشمانی از سوال و عسل
و رخساری برتافته ،
از حقیقت و باد .
مردی با گردش آب .
مردی مختصر ،
که خلاصه خود بود.

آل احمد پس از كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲- كه ظاهراً به علت انزوا صبح روز ۳۰ مرداد از آن با خبر مى شود - همچنان به دفاع انفرادى خود از نهضت ملى ايران و شخص دكتر مصدق ادامه داد و حتى هنگامى كه وى در ۱۴ اسفند ۱۳۴۶ در تبعيدگاه خويش - روستاى احمد آباد - فوت كرد، زير كنترل شديد ساواك، جزء معدود روشنفكرانى بود كه به رغم خطرات احتمالى براى مشايعت پيكر مصدق به احمدآباد رفت.آل احمد پس از روى كار آمدن دولت كودتا ( دولت زاهدى ) در فضاى سياسى خفقان آميز ايران، دوباره به كار نگارش و ترجمه روى آورد و در اين مدت چندين داستان، قصه و تك نگارى خود را منتشر ساخت. او تقريباً در تمامى اين داستان ها و قصه ها به گونه اى سربسته مى كوشيد فضاى سياسى بسته ايران را منعكس كند و به نقد آن بپردازد. چنان كه در «سرگذشت كندوها» به كنايه به قضيه نفت و شكست جبهه ملى پرداخته بود و يا در «از رنجى كه مى بريم» تلويحاً از تجارب شكست خورده خود در حزب توده، سخن به ميان آورده بود، در «مدير مدرسه» با اشاراتى صريح به اوضاع كلى زمانه و مسائل استقلال شكن پرداخته بود. در قصه «نون القلم» (۱۳۴۰/۱۹۶۱) - كه به سنت قصه گويى شرقى است - به كنايه علل شكست و ناكامى نهضت هاى چپ معاصر را در لفافه يك دوره تاريخى مورد ارزيابى و نقد قرار داده بود و دست آخر در «نفرين زمين» كه سرگذشت معلم يك روستا را بيان مى كند، موضوع «اصلاحات ارضى» حكومت وقت و وابستگى اقتصادى كشور به كمپانى هاى غربى و همچنين مكانيزه كردن كشاورزى و صنعت و خدمت اجبارى نظام وظيفه را به گونه اى غيرمستقيم به باد انتقاد گرفته بود.
آل احمد همچنين جزء معدود روشنفكرانى بود كه در قضيه ۱۵ خرداد ۱۳۴۱ جانب «امام خمينى» را گرفت و از نهضت او به عنوان يك نهضت مترقى - كه راست و چپ در كوبيدنش با هم رقابت مى كردند ياد كرد.
او شخصاً پس از اين واقعه به قم رفت و با آيت الله ديدار كرد. امام خمينى در اين باره مى گويد: «آقاى جلال آل احمد را جز يك ربع ساعت بيشتر نديده ام. در اوايل نهضت، يك روز ديدم آقايى در اتاقى نشسته اند و كتاب ايشان «غرب زدگى» در جلوى من بود، ايشان به من گفتند: چه طور اين چرت و پرت ها پيش شما آمده است! يك همچون تعبيرى و فهميدم كه ايشان هستند. مع الوصف ديگر او را نديدم. خداوند ايشان را رحمت كند.»
آل احمد حتى بعدها كه كتاب مهم ديگرش: «در خدمت و خيانت روشنفكران» را انتشار داد، در مقدمه آن نوشت: «طرح اول اين دفتر در دى ماه ۱۳۴۲ ريخته شد به انگيزه خونى كه در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ از مردم تهران ريخته شد و روشنفكران در مقابلش دست هاى خود را به بى اعتنايى شستند.»
رخداد ۱۵ خرداد ۴۲ اثر عميقى در ذهن و زبان آل احمد نهاد. مى توان گفت اين واقعه بيش از اندازه او را نسبت به بخشى از روحانيت دلگرم و خوش بين ساخت و متقابلاً وى را درباره بخش صامت و ساكت روحانيت و روشنفكران به انديشه و البته پرخاشگرى واداشت.

 

جلال در سال 1302 در خانواده روحانی به دنیا آمد . دبستان را که به پایان رساند ، پدرش دیگر اجازه درس خواندن را به او نداد و او ناچارا به سمت بازار کار رفت ، تا اینکه پنهانی در کلاسهای دارالفنون ثبت نام کرد . روزها به کار سیم کشی برق و ساعت سازی مشغول بود و شبها درس می خواند. در سالهای آخر دبیرستان با حزب توده آشنا شد و با دوستان و همفکرانش به برگزاری میتینگ ها و جلساتی در این زمینه پرداخت . با درآمدی که از کار بدست آورده بود ، دبیرستان را به پایان رساند و وارد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) شد . دانشگاه را که به پایان رساند ، به شغل معلمی مشغول شد .
در این زمان به طور جدی وارد حزب توده شد و از یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبی تهران رسید و نماینده کنگره شد . در این مدت در مجله های زیادی قلم می زد .
در سال 41 کتاب معروف غرب زدگی را به رشته تحریر درآورد که نقطه عطفی در نوشته های وی به شمار می آید. چند مقاله از این کتاب در (کیهان ماه ) چاپ شد که موجب توقیف این نشریه شد.

جلال نویسنده ای است که در اکثر زمینه های ادبیات به نوشتن پرداخت .
در زمینه داستان : ( دید و بازدید ، از رنجی که می بریم ، سه تار ، زن زیادی ، نون و قلم و......
در زمینه مقالات : ( هفت مقاله ، غرب زدگی ، ارزیابی شتابزده و .....
در زمینه سفر و سفرنامه : ( اورازان ، تات نشین های بلوک زهرا ، خسی در میقات ، سفر نامه شوروی و ......
در عرصه نمایشنامه : ( تفاهم از آلبر کامو ، دستهای آلوده و.......
در عرصه ترجمه : ( قمارباز از داستایوسکی ، بیگانه از آلبر کامو و .....

از جلال نوشتن و گفتن بسی سخت و دشوار است ، چرا که وی رسولی توفنده و کوشنده و مبارز بود . نوسنده ای که هرگز از طعن و لعن ها سنگر مبارزه را خالی نکرد و به خاطر عشق به اصالت انسان و فرهنگ قلم زد .
جلال را یکی از کاشفان نیما دانسته اند ، چرا که وی در معرفی و شناخت نیما سهم به سزایی را ایفا کرد.
احمد شاملو در وصف این بزرگمرد می گوید :

قناعت وار ، تکیده بود .
باریک و بلند ،
چون پیامی دشوار ، در لغتی .
با چشمانی از سوال و عسل
و رخساری برتافته ،
از حقیقت و باد .
مردی با گردش آب .
مردی مختصر ،
که خلاصه خود بود.

 

جلال آل احمد

[ شرح حال از زبان خودش ]

در خانواده اي روحاني (مسلمان-شيعه) بر آمده ام و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهر هام در مسند روحانيت مردند. و حالا برادر زاده اي و يک شوهر خواهر ديگر روحانيند و اين تازه اول عشق است .
نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 . بي اغراق سر هفت تا خواهر آمده ام. که البته هيچ کدامشان کور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نماندند .کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتيکه وزارت عدليه (( داور)) دست گذاشت روي محضر ها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: (برو بازار کار کن) تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم اما دارلفنون هم کلاسهاي شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم . روز ها کار؛ ساعت سازي، بعد سيم کشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل ... و شبها درس. و با در آمد يک سال کار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاهگذاري سيم کشي هاي متفرق. بر دست « جواد»؛ يکي ديگر از شوهر خواهر هام که اينکاره بود. همين جوريها دبيرستان تمام شد. و توشيح « ديپلمه» آمد زير برگه وجودم- در سال 1322- يعني که زمان جنگ. به اين ترتيب که جوانکي با انگشتري عقيق و دست و سر تراشيده و نزديک به يک متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. که براي ما کشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور قوي نيروهاي اشغال کننده را.
جنگ که تمام شد دانشکده ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام کرده بودم. و معلم شدم. 1326. در حاليکه از خانواده بريده بودم وبا يک کراوات و يکدست لباس نيم دار آمريکايي که خدا عالم است از تن کدام سرباز به جبهه رونده اي کنده بودند تا من بتوانم پاي شمس العماره به 80 تومان بخرمش. سه سالي بود که عضو حزب توده بودم. سالهاي آخر دبيرستان با حرف و سخنهاي احمد کسروي اشنا شدم و مجله « پيمان» و بعد « مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجله « دنيا» و مطبوعات حزب توده ... و با اين مايه دست فکري چيزي درست کرده بوديم به اسم« انجمن اصلاح». کوچه انتظام، اميريه. و شبها در کلاسهايش مجاني فرانسه درس ميداديم و عربي و آداب سخنراني. و روزنامه ديواري داشتيم و به قصد وارسي کار احزابي که همچو قارچ روييده بودند هر کدام مامور يکيشان بوديم و سرکشي ميکرديم به حوزه ها و ميتينگهاشان ... و من مامور حزب توده بودم و جمعه ها بالاي پسقلعه و کلک چال مناظره و مجادله داشتيم که کدامشان خادمند و کدام خائن و چه بايد کرد و از اين قبيل ... تا عاقبت تصميم گرفتيم که دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يکي دو تا که نيامدند. و اين اوايل سال 1323. ديگر اعضاي آن انجمن « امير حسين جهانبگلو» بود و «هوشيدر» و «عباسي» و «دارابزند» و «علينقي منزوي» و يکي دو تاي ديگر که يادم نيست. پيش از پيوستن به حزب، جزوه اي ترجمه کرده بودم از عربي به اسم « عزاداريهاي نامشروع» که سال22 چاپ شد و يکي دو قران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم که انجمن يک کار انتفاعي هم کرده. نگو که بازاريهاي مذهبي همه اش را چکي خريده اند و سوزانده. اينرا بعد ها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهايي نوشته بودم در حوزه تجديد نظر هاي مذهبي که چاپ نشده ماند و رها شد.
در حزب توده در عرض چهر سال از صورت يک عضو ساده به عضويت يک کميته حزبي تهران رسيدم و نمايندگي کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در « بشر براي دانشجويان» که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه « مردم» که مدير داخليش بودم. و گاهي هم در «رهبر». اولين قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز 24. که آنوقتها زير سايه« صادق هدايت» منتشر ميشد و ناچار همه جماعت ايشان به چپ گرايش داشتند و در اسفند همين سال « ديد و بازديد» را منتشر کردم؛ مجموعه آنچه در« سخن» و «مردم براي روشنفکران» هفتگي در آمده بود. به اعتبار همين پرت و پلاها بود که از اوايل 25 مامور شدم که زير نظر طبري «ماهانه مردم» را راه بيندازم. که تا هنگام انشعاب 18 شماره اش را در آوردم. حتي شش ماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه سي » و لطمه اي که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب. و به اعتبار همين چاپخانهاي در اختيار داشتن بود که « از رنجي که مي بريم» در آمد. اواسط 1326. حاوي قصه هاي شکست در آن مبارزات و به سبک رئاليسم سوسياليستي! و انشعاب در سال 1326 اتفاق افتاد. بدنبال اختلاف نظر جماعتي که ما بوديم- به رهبري خليل ملکي- و رهبران حزب که به علت شکست قضيه آذر بايجان زمينه افکار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبودو به همين علت سخت دنباله رو سياست استاليني بودندکه مي ديديم که به چه بواري مي انجاميد. پس از انشعاب، يک حزب سوسياليست ساختيم که زير بار اتهامات مطبوعات حزبي که حتي کمک راديو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شدو ما ناچار شديم به سکوت. در اين دوره سکوت است که مقداري ترجمه مي کنم. به قصد فرانسه ياد گرفتن. از « کامو» و «ساتر» . و نيز از «داستايوسکي». «سه تار » هم مال اين دوره است که تقديم شده به خليل ملکي. هم در اين دوره است که زن مي گيرم. وقتي از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چارديواري خانه اي مي سازي. از خانه پدري به اجتماع حزب گريختن و از آنجا به خانه شخصي. و زنم سيمين دانشور که مي شناسيد. اهل کتاب و قلم و دانشيار رشته زيبايي شناسي و صاحب تاليف ها و ترجمه هاي فراوان. و در حقيقت نوعي يار و ياور قلم. که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به اين قلم در آمده بود. (و مگردر نيامده ؟). از 1329 به اين ور هيچ کاري به اين قلم منتشر نشده که سيمين اولين خواننده و نقادش نباشد.
و اوضاع همين جورهاست تا قضيه ملي شدن نفت و ظهور جبهه ملي و دکتر مصدق. که از نو کشيده ميشوم به سياست. و از نو سه سال ديگر مبارزه. در گرداندن روزنامه هاي «شاهد» و «نيروي سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگي» که مديرش ملکي بود علاوه بر اينکه عضو کميته نيروي سوم و گرداننده تبليغاتش هستم که يکي از ارکان جبهه ملي بود. و باز همين جورهاست تا ارديبهشت 1332 که به علت اختلاف نظر با ديگر رهبران نيروي سوم، ازشان کناره گرفتم. مي خواستند ناصر وثوقي را اخراج کنندکه از رهبران حزب بود؛ و با همان «بريا» بازيها. که ديدم ديگر حالش نيست. آخر ما به علت همين حقه بازيها از حزب توده انشعاب کرده بوديم. و حالا از نو به سرمان مي آمد.
در همين سالهاست که«بازگشت از شوروي»ژيد را ترجمه کردم و «دستهاي آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زيادي» هم مال همين سالهاست. آشنايي با نيما يوشيج هم مال همين دوره است. و نيز شروع به لمس کردن نقاشي. مبارزه اي که ميان ما از درون جبهه ملي با حزب توده در اين سال دنبال شد، به گمان من يکي از پر بار ترين سالهاي نشر فکر و انديشه و نقد بود.
بگذريم که شکست در آن مبارزه به رسوب خويش پاي محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملي و برد کمپانيها در قضيه نفت که از آن به کنايه در «سرگذشت کندوها» گپي زده ام- سکوت اجباري محدودي را پيش آورد که فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوي علت آن شکستها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملکت. و حاصلش «اورازان-تات نشينهاي بلوک زهرا-و جزيره خارک». که بعدها موسسه تحقيقات اجتماعي وابسته به دانشکده ادبيات به اعتبار آنها ازم خواست که ساسله نشرياتي را در اين زمينه سرپرستي کنم. و اينچنين بود که تک نگاري (مونو گرافي) ها شد يکي از رشته کارهاي ايشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاري ايشان را ترک گفتم. چرا که ديدم مي خواهند از آن تک نگاريها متاعي بسازند براي عرضه داشت به فرنگي و ناچار به معيارهاي او. و من اينکاره نبودم.چرا که غرضم از چنان کاري از نو شناختن خويش بود و ارزيابي مجددي از محيط بومي و هم به معيارهاي خودي .اما به هر صورت اين رشته هنوز هم دنبال مي شود.
و همين جوريها بود که جوانک مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سياست بازيها سر سالم به در برده متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماعي ايرانيها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي و در واقع دنباله روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريکا- دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن مي برد و بدلش مي کند به مصرف کننده تنهاي کمپاني ها و چه بي اراده هم. و هم اينها بود که شد محرک «غرب زدگي»-سال 1341- که پيش از آن در«سه مقاله ديگر» تمرينش کرده بودم. «مدير مدرسه» را پيش از اينها چاپ کرده بودم-1327-حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشتهاي سريع عاطفي از حوزه بسيار کوچک اما بسيار موثرفرهنگ مدرسه. اما با اشارات صريح به اوضاع کلي زمانه و همين نوع مسائل استقلال شکن.
انتشار غرب زدگي که مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطه عطف بود در کار صاحب اين قلم. و يکي از عوارضش اينکه «کيهان ماه» را به توقيف افکند. که اوايل سال 1341 براهش انداخته بودم و با اينکه تامين مالي کمپاني کيهان را پس داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينکه جماعتي پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول غرب زدگي را در شماره اولش چاپ کرده بوديم که دخالت سانسورو اجبار کندن آن از صفحات و ديگر قضايا ...
کلافگي ناشي از اين سکوت اجباري مجدد را در سفرهاي چندي که پس از اين قضيه پيش آمد در کردم. در نيمه آخر سال 41 به اروپا. به ماموريت از طرف وزارت فرهنگ و براي مطالعه در کار نشر کتابهاي درسي. در فروردين 43 به حج. تابستانش به شوروي. به دعوتي براي شرکت در هفتمين کنگره بين المللي مردمشناسي. و به آمريکا در تابستان 44. به دعوت سمينار بين المللي و ادبي و سياسي دانشگاه «هاروارد». و حاصا هر کدام از اين سفرها سفر نامه اي. که مال حجش چاپ شد.به اسم «خسي در ميقات» و مال روس داشت چاپ مي شد ؛ به صورت پاورقي در هفته نامه اي ادبي که «شاملو» و «رويايي» در مي آوردند. که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه . گزارش کوتاهي نيز از کنگره مردمشناسي دادهام در «پيام نوين» و نيز گزارش کوتاهي از «هاروارد»،در «جهان نو» که دکتر براهني در مي آورد و باز چهار شماره بيشتر تحمل دسته ما را نکرد. هم در اين مجله بود که دو فصل از «خدمت و خيانت روشنفکران» را در آوردم . و اينها مال سال 1345. پيش از اين «ارزشيابي شتابزده» را در آورده بودم –سال43-که مجموعه هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سياست معاصر. که در تبريز چاپ شد.
و پيش از آن نيز قصه نون والقلم را سال1340- که به سنت قصه گويي شرقي است و در آن چون و چراي شکست نهضتهاي چپ معاصر را براي فرار از مزاحمت سانسور در يک دوره تاريخي گذاشته ام و وارسيده. آخرين کارهايي که کرده ام يکي ترجمه« کرگدن» اوژن يونسکو است –سال 45- و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست يونگرکه به تقرير دکتر محمود هومن براي «کيهان ماه» تهيه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همين روزها از چاپ « نفرين زمين» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهي است در طول نه ماه از يک سال و آنچه بر او و اهل ده مي گذرد. به قصد گفتن آخرين حرفها در باره آب و کشت و زمين و لمسي که وابستگي اقتصادي به کمپاني از آنها کرده و اغتشاشي که ناچار رخ داده . و نيز به قصد ارزيابي ديگري خلاف اعتقاد عوام سياستمداران و حکومت از قضيه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضي جاش زده اند.
پس از اين بايد« خدمت و خيانت روشنفکران» را آماده کنم که مال سال 43 است و اکنون دست کاريهايي مي خواهد. و بعد بايد «تشنگي و گشنگي » يونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به دوباره نوشتن «سنگي بر گوري» که قصه اي است در باب عقيم بودن. و بعد بپردازم به اتمام «نسل جديد» که قصه ديگري است از نسل ديگري که من خود يکيش ... و مي بيني که تنها آن بازرگان نيست که به جزيره کيش شي ترا به حجله خويش خواند و چه ماليخولي که به سر داشت ...

ديماه 1346

آثار :

 

ترجمه :

مائده های زمينی

اثر منتشر نشده اي از جلال آل احمد

هر آدمي سنگي است بر گور پدر خويش
- فقفيقاع بني
فصل اول

ما بچه نداريم . من و سيمين . بسيارخوب . اين يك واقعيت. اما آيا كار به همين جا ختم مي شود ؟ اصلا همين است كه آدم را كلافه مي كند . يك وقت چيزي هست . بسيار خوب هست .اما بحث بر سر آن چيزي است كه بايد باشد . برويد ببينيد در فلسفه چه تومارها كه از اين قضيه ساخته اند. از حقيقت و واقعيت . دست كم اين را نشان مي دهند كه چرا كميت واقعيت لنگ است . عين كميت ما . چهارده سال است كه من و زنم مرتب اين سوال را به سكوت از خودمان كرده ايم . و به نگاه . و گاهي با به روي خود نياوردن . نشسته اي به كاري ; و روزي است خوش ;و دور برداشته اي كه هنوز كله ات كار مي كند; و يك مرتبه احساس مي كني كه خانه بدجوري خالي است. و ياد گفتهء آن زن مي افتي – دختر خاله ء مادرم – كه نمي دانم چند سال پيش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت كه :
- تو شهر ، بچه ها توي خانه هاي فسقلي نمي توانند بلولندو شما حياط به اين گندگي را خالي گذاشته ايد…
و حياط به اين گندگي چهارصد و بيست متر مربع است . اما چه فرق مي كند ؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر. وقتي خالي است ،خالي است ديگر . واقعيت يعني همين ! و آنوقت بچه هاي همسايه توي خاك و خل مي لولند و مهمترين بازيهاشان گشت و گذاري روزانه سر خاكروبه داني محل كه يك قاشق پيدا كنند يا يا كاپوت تركيده .
يا صبح است با نم نم باراني و تو داري هوا مي خوري . درد سكر آور ساقه هاي جوان را به هدايت قيچي باغباني لمس مي كني كه اگر اين شاخه را بزنم …يا نزنم …كه ناگهان سوز و بريز بچهء همسايه از پشت ديوار بلند ميشود و بعد درق …صدايي. و بله . باز پدره رفت سركار و دوقران روزانهء بچه را نداد .وخدا عالم است مادر كي فرصت كند و بيايد به نوازش بچه . و آنوقت شاخه كه فراموش مي شود هيچ – اصلا قيچي باغباني كه تا هم الان هادي احساس كشاله رفتن ساقه ها بود ، به پاره آجري بدل مي شود دردستت كه نمي داني كه را مي خواستي با آن بزني .
يا توي كوچه ، دخترك دو سه ساله اي ، آويخته بدست مادرش و پابه پاي او ، بزحمت مي رود و بي اعتنابه تو و به همهء دنيا ، هي مي گويد ، مامان ، خسته مه …و مادر كه چشمش به جعبه آينهء مغازه ها است يك مرتبه متوجه نگاه تو مي شود .بچه اش را بغل مي زند ،همچون حفاظت بره اي در مقابل گرگي ، و تند مي كند. و باز تو مي ماني و زنت با همان سوال. بغض بيخ خرت را گرفته و حتم داري كه زنت هم حالي بهتر از تو ندارد. و همين باعث مي شود كه از رفتن به هرجا كه قصدداشته ايد منصرف بشويد، يا فلان دلخوري را بهانه كنيد و باز حرف و سخن . و باز دعوا. و باز كلافگي . و آخر يك روز بايد تكليف اين قضيه را روشن كرد.

گرچه تكليف مدتها است كه روشن است. توجيه علمي قضيه را كه بخواهي ، ديگر جاي چون و چرا نمي ماند. خيلي ساده ، تعداد اسپرم كمتر از حدي است كه بتواند يك قورباغهء خوش زند و زا را بارور كند . دو سه تا در هر ميدان ميكروسكوپي . بجاي دست كم هشتادهزارتا در هر ميدان . ميدان ؟ بله . واقعيت همين است ديگر . فضايي به اندازهء يك سر سوزن ، حتي كمتر، خيلي كمتر از اينها و آنوقت يك ميدان ! و تازه همين ميدان ديوار هم هست ، و درست روبروي سرتو.مي بينيد كه توجيه علمي قضيه بسيار ساده است . و با چنين مايه دستي مايه دستي كه نمي توان يد بيضاداشت ياكرد. حتي براي اينكه توپ فوتبال را از دروازهء به آن بزرگي بگذراني يازده حريف قلچماق لازم است. و آنوقت اين اسپرم هاي مردني و عجول كه من ديده ام …(يعني مال ديگران جور ديگر است؟…) و من اين را مي دانم كه توجيه علمي قضيه را همان سال دوم يا سوم ازدواجمان فهميديم . ولي چه فايده ؟
چون پس از آن هم من بارها به اميد فرج بعد از شدتي سراغ آزمايشگاهها رفته ام و در يك گوشهء كثيف خلاي تنگ و تاريكشان ، سرپا ، و بضرب يك تكه صابون خشكيدهء عمدا فراموش شدهء رختشويي ، با هزار تمنا همين حضرات معدود اسپرم را دعوت به نزول اجلال كرده ام و بعد با هزار ترس و لرز و عجله ، كه مبادا قلياي صابون نفس حيوانك ها را ببرد ، با پاهايي كه ناي حركت نداشته است ، تا كنار ميز ميكروسكوپ دويده ام و شناگاه موقتي حضرات را همچون سرخولي هديه به مختار، به دكتر سپرده ام . و بعد روي يك صندلي چوبي وارفته ام و جوري كه دكتر نفهمد پاهايم را مدتي مالش داده ام تا پس از نيم ساعت مكاشفه در تهء آسمان بسيار تنگ و پست اما بسيار عميق همان ميدان يارو سر بردارد و خبر فتح را بدهد. فتح ؟ بله . كه سه تا در هر دو ميدان! و بفرماييد خودتان هم ببينيد! و ميروم جلو . و هرچه نگاه مي كنم چيزي نيست . و يارو تعجب مي كند. حتي اينقدر نمي فهمدكه چشم من وراي چشم اوست و بايد دستگاه را پس و پيش كرد و يك پيچ را به اندازهء يك هزارم ميليمتر گردانيد تا ميدان ميدان بشود. با تمام بازيكنان معدودش .با كله هاي بزرگ و دم هاي دراز و جنبان و چنان بسرعت دوان(و معلوم نيست به كجا؟) كه خرگوشي از دم تير صيادي . و همانطور كج و كوله . وچشم كه به هم بگذاري ميدان را پيموده اند و از گوشه اي گريخته يا تو ردشان را گم كرده اي . بله . در ميدان واقعيت !

ديگر از يادم رفته است كه چندبار با اين آزمايش ها خودم را درحد يك خرگوش آزمايشگاه گذاشته ام و چه پول ها داده ام تا قد و قامت فسقلي اين حضرات را تماشا كنم . اما انصاف بايد داد كه اگر اين قضيه نبود من هرگز نمي دانستم ميكروسكوپ چه جور چيزي است و چه جور كار مي كند . و اين خودش آنقدر مهم بوده است كه همهء آن از نارفتن ها و بيزاريها و پادردها را فراموش مي كرده ام و تا دو سه روز همه اش در اين فكر بوده ام كه پدر سوخته هاي ريقو ! عجب مي دويدند! و درست مثل خودت . پس بي خود نيست كه تو آنقدر عجولي ! و آنقدر تند مي روي ! عين اين بي نهايت كوچك هاي خودت .و درست همانطور معلوم نيست بكجا؟… و همين مشغله ي فكري چه بدادم مي رسيده است كه گاهي اصلا فراموش مي كرده ام كه شده ام مشتري پروپاقرص آزمايشگاهها . هر ماه يك بار ، و هربار پس از يك دوره تستوويرون و ويتامين آ و عصاره ي جگر و پانگا دوئين …تا شايد در هر ميدان يكي به تعداد حريفان بيفزايي .
اينها همه درست . توجيه علمي قضيه و ديدار واقعيت . اما اگر اين همه كافي بود كه پس از چهارده سال هنوز در متن نگاههاي ما و در حاشيه ء سكوت هامان و در زمينهء هرجر و منجري اين بي تكليفي خوانده نمي شد. و اصلا بديش اين بود كه از همان اول بهمان نه نگفتند . و خيالمان را راحت نكردند. و هر كدام از اطبا يك طومار را زدند زير بغلمان و از در آزمايشگاهها و مطب بيرونمان فرستادند. آخر نمي شد انكار كرد كه من خودم به چشم خودم ديده بودمشان كه چه تند مي دوند . يعني شنا مي كنند. و چه فرق مي كند؟ چه يكي چه صدتا. بله ؟ لابد عيب اساسي نداريد. پس مي شود اميدوار بود كه زياد شوند…
و همين جوري بود كه اطباي وطني نان يك همكار اطريشي خودشان را هم توي روغن انداختند.آخر هرچه بود مي توانستم بنشينم و باد به غبغب بيندازيم و قيافهء بز مرده بگيريم كه :
- بله . فرنگ هم رفتيم . و فايده نداشت . و چقدر خرج! ديگر خيال كرده ايد كه ما سر گنج نشسته ايم …
و حال آنكه هيچكس خيال نكرده بود كه ما سر گنج نشسته ايم . و اصلا همين جوري بود كه مي ديدم يا شهيدنمايي است يا خودنمايي يا توجيه يا عذر. و براي كه ؟ و براي چه ؟ و و براي اينكه آدميزاد بهر صورت خودش را از تك و تا نمي اندازد !و تازه مگر قضيهء فرنگ از چه قرار بود ؟ از اين قرار كه وقتي همهء لنگ و لگدهامان را در رم و پاريس زديم، در وين من تنها رفتم سراغ يك طبيب اطريشي كه استاد سيار دانشكده هاي مونيخ و زوريخ و يك ايخ ديگر بود. يعني يك شهر ديگر با پسوند ايخ . درست همينطور. و يك روز صبح از 5و7 تا 5و8 . و بعد از همهء آن حرفها كه از همكارهاي تهراني اش شنيده بودم در آمد كه :
- بله . اگر خيلي علاقمندي بايد يك سال زير نظر باشي …و اسم و رسم بيمارستان را هم داد . و چه جور زير نظر ؟
- مدام توي رختخواب. روزي چقدرگوشت و چقدرشير و هيچ سيگار و ابدا الكل و آنقدر تستوويرون و ويتامين آ…و لابد عصارهء جگر و پانگادوئين…بله باقيش را خودم حفظ بودم .
- يا اينكه برو خودت را بسپار به سرنوشت .
و البته كه ما اين كار دوم را كرديم . چون علاوه بر اينكه اروپا فرموده بود -راه اول روزي صدتومان خرج داشت و يكسال مرخصي اداري مي خواست. و بي خودنمايي و شهيدنمايي حتما آن يارو خيال كرده بود كه من سر گنج نشسته ام يا پسر اوتورخان اعظمم . احمق ! اگرچه تقصير او نبود . چرا، بود. اسمش بود اولدوفردي بهمين كج و كولگي . اينجوري :oldofredi. اصلا ايتاليايي . و استاد سيار طب در سه شهر ختم شده به ايخ . هنوز كارت اسمش را دارم و آدرس بيمارستانش را . با يك باسمهء رنگي پشتش . يك عمارت كلاه فرنگي ، وسط جنگلي از كاج و آنورش يك درياچه . و قايقي با بادبان سفيد رويش . عينا. خر رنگ كن رجال بواسيري مملكت . كه تا وزير شدند خودشان را برسانند ! احمق ! سه سال بعد سر قضيهء يك سقط جنين توي همان پسكوچه هاي كهنه ي وين گيرش آورده بودن و ده بزن . درب و داغانش كرده بودند . بي خود نيست كه فحشش نمي دهم . كسي كه واسطهء مراجعهء من باو شد بعدها برايم گفت . دكتر اشتراس را مي گويم . مي گفت : يكي از همين شوهرهاي علاقمند به تخم و تركه ، مثل من ، سر قضيهء سقط جنين مخفيانهء زنش ، كه لابد يكي از اين قرتي قشمشم هاي منتظر الهوليود بوده و نمي خواسته تن و بدنش از شكل بيفتد . حضرت را گير آورده بود و با جماعتي از دوستان چنان مشت و مالش داده بوده اند كه شش ماه تمام كمرش توي هميان گچي بوده . هنوز هم با چوب زير بغل راه مي رود . بله ، تا آخر عمر .

اين جوري شد كه ما تن به قضا داديم . اما من هرچه فكرش را مي كنم نمي توانم بفهمم . يعني مي توانم . قضا و قدر و سرنوشت و همهء اينها را با همان توجيه علمي ، همه را مي فهمم . اما تحملش ساده نيست . عين درسي كه نفهميده اي و ناچار ذهني نشده است .رفيقي دارم نقاش . شما هم مي شناسيدش . پزشگ نيا . كه برادرش تازگي ها در يك تصادف ماشين له شد . جواني برومند با قلمي خوش ، و آينده اي . جوانمرگ بتمام معني . شايد ناكام هم . و آنوقت برادرش ، خيال مي كنيد مي توانست تحمل كند ؟ دو بعد از نصف شب ، ماشيني تمام عرض خيابان را با صد وبيست كيلومتر در ساعت طي كند و از روي سكوي وسط خيابان بپرد و يكراست بيايد بطرف جايي كه آن جوان به انتظار آينده اش ايستاده بود و داشته با دوستانش قرار و مدار مي گذاشته . و آنوقت از ميان همهء جمع فقط او را بزند! و چه زدني ، كه له كردن . اينجاها است كه ديگر تصادف و سرنوشت هم مفري نيست . و واقعيت هم بي معني مي شود. و مي دانيد حالا اين حضرت نقاش چه خيال مي كند؟ خيال مي كند كه برادرش را بعمد زده اند.چون جوانتر كه بود سردو تا از همسن و سال هاي خودش را از راه بدر برده بود و بعد خودش رفته بوده فرنگ به درس خواندن. و آن دو نفر دنبال ماجراهاي سياسي بزندان افتاده بوده اند و آينده شان خراب شده بود و پدرهاشان كه پولدار بوده اند كسي را اجير كرده بوده اند كه آن وقت شب و الخ …
اينها را من نمي بافم . تصورات دوست نقاش من است كه واقعيت چنين بلايي سرش آورده . حق هم دارد.مرگ نابهنگام يك برادر را نمي شود به تصادف واگذار كرد . يا اين بي تخم و تركه ماندن را . روزي كه رفتيم سرسلامتيش و او داشت داستان مكاشفاتش را مي گفت من در فكر قضيه خودم بودم. و عين او نمي توانستم قضيه را به سرنوشت احاله كنم . آخر چرا سرنوشت همين ما دو نفر را انتخاب كرده باشد؟او را براي مردن بالفعل و مرا براي مردن بالقوه.مي ديدم كه آن نقاش و من هر دو جلوي نيستي ايستاده ايم با اين فرق كه او در سرحد عدم به داستان و تخيل پناه برده و من نمي توانم. آخر او كه آنوقت شب حاضر و ناظر نبوده . ولي من همه جا حاضر و ناظر بوده ام .و هيچ جايي براي تخيل باقي نگذاشته ام . عين همه ، بچه كه بوده ام با خودم ور رفته ام و بعد كه توانسته ام روي ته جيبم راه بروم ددر رفته ام و بعد هم گلويم جايي گيركرده و زن برده ام.نه مرضي داشته ام و نه كوفت و ماشرايي به ارث برده ام . پدرم سه برادر داشته و دو خواهر و مادرم در همين حدودها . و آنوقت خود ما خواهربرادرها . مادرم سيزده شكم زائيده كه هشت تاشان مانده اند كه ما باشيم . از اين هشت تا يكي شان را سرطان بلعيد- خواهرم را ،كه او هم بچه نداشت. و يكي ديگر را سكته برد – برادر بزرگم را ، كه گرچه از زن اولش يك بچه داشت دو تا زن ديگر هم گرفت و طلاق داد ولي به هر صورت وقتي مرد همان يك بچه را داشت.اما ديگران هركدام با بچه ها و نوه ها. و مادرم فقط نديده اش را نديده . و آنوقت عموزاده ها و خاله زاده ها و نوه ها و نتيجه ها و زادرود…يك ايل به تمام معني .و در چنين جنگل مولايي از تخم و تركه ، سرنوشت آمده فقط يخهء مرا گرفته كه چون كم خوني و چون خدا عالم است چه نقصي در كجاي بدنت هست و اسپرم هايت تك و توكند و ريقو ، حالا تو بايد با آنچه پشت سرداري نفر آخر اين صف بايستي و گذر ديگران را به حسرت تماشا كني . و واقعيت اين است كه هيچكس پس از من نيست . جاده اي تا لبهء پرتگاهي ، و بعد بريده . ابتر بتمام معني . آخر هيچ مي شود فكرش را كرد كه صفي از اعماق بدويت تا جنگل تنك تمدن ته كوچهء فردوسي – تجريش اين امانت را دست به دست – يعني نسل به نسل – بتو برساند و تو كسي را در عقب نداشته باشي كه بار را تحويل بدهي ؟ توجيه علمي و تسليم و واقعيت همه بجاي خود . ولي اين بار را چه بايد كرد؟ و اين راه بريده را ؟و مگر من نقطه ختام خلقتم ؟ يا آخر جاده ام ؟ با همين فكرها بود كه يك بار جاپا را سرهم كردم و بار ديگر ميرزا بنويسي در نون والقلم ابتر ماند . و داريوش كه نسخه خطي اش را مي خواند گفت كه بله …اما اجباري نيست كه خودت را در تن ديگري بگذاري…اين جوري است كه حتي حق نداري در قصه اي بنالي.

- فصل دوم

و حالا ديگر بحث از اين ها گذشته . از اينكه ما سنگها را با خودمان واكنده ايم و تن به قضا داده ايم و سرمان را بكارمان گرم كرده ايم كه بجاي اولادنا…اوراقنا اكبادنا . و از اين اباطيل . حالا بحث در اين است كه يك زن و شوهر با همهء روابط و رفت و آمدها و مسئوليت هاي خودشان چطور مي توانند بي تخم و تركه بمانند؟ به خصوص وقتي كثرت اولاد مرض مزمن فقرا است و اين چهارصد و بيست متر مربع خالي مانده است و موسسات اجتماعي هنوز به دنيا نيامده اند و ناچار تو خودت را بيشتر مسئول مي بيني .آخر ما با همين درآمد فعلي مي توانسته ايم تا سه چهار تا بچه را بپروريم . و بر فرض هم كه اين امكان در ما نبود قابليت پدري و مادري را چه بايد كرد كه در هر مرد و زني هست و در ما قدرتي است بيكاره مانده ؟ عين عضوي كه اگر بيكاره ماند فلج مي شود. يك نقص عضوي كه يك قدرت روحي را معطل كرده و تازه مگر همين يكي است ؟ خيلي قدرتهاي ديگر هم هست . اينكه محبت بورزي ، نظارت در تربيتي بكني ، به دردي بلرزي ، خودت را بخاطر كسي فراموش كني ،و خودخواهي ات را و دردسرهايت را…آن خواهرم كه مرد اگر بچه مي داشت وسواسي نمي شد و اگر وسواسي نشده بود زياد بخودش ورنرفته بود سرطان نگرفته بود. فكرش را كه مي كنم مي بينم آخر بايد يك چيزي – نه – يك كسي باشد كه ما دوتايي خودمان را فدايش كنيم.همهء چيزها را آزموديم و همه ايده آلها را. اما كدام ايده آل است كه ارزش يك تن آدمي را داشته باشد تا بتواني خودت را فدايش كني – به پايش پير كني -. و تو كه به هر صورت بايد پير بشوي و زنت – چه دليلي براي پير شدن داريد؟ و اصلا چه موجبي براي بودن – براي قدرت پيري را ذخيره كردن …نه اينكه صبح تا شام زن و شوهر جلوي روي هم بنشينيم ، درست همچو دو آينه، و شاهد فضايي پراز خالي باشيم يا پر از عيب و نقص. آخر يك چيزي در اين وسط، ميان دو آينه ، بايد بدود تا بي نهايت تصوير داشته باشيم . و حال آنكه اگر راستش را بخواهيد ما دو ديواريم كه هيچ كوچه اي ميانمان نيست . چون وقتي از كوچه اي هيچكس نگذرد…؟
همين جوريها بود كه دو سالي به اين فكربوديم كه بچه اي را به فرزندي قبول كنيم . اين درو و آن در ، و مشورت ، و بچه هاي مختلف . از تخم آمريكايي گرفته تا نژاد بومي . و از مشهد گرفته تا شيراز. و اين همان زماني بود كه مهري ملكي رفته بود و از پرورشگاه مشهد بچه اي را به فرزندي برداشته بود پنج شش ماهه . و با شير خشك و كهنه شويي شروع كرده بود. عين يك مادر . و چه دردسرها بخاطر سرخكش و مخملكش. تا بچه را بزرگ كرد و به هفت سالگي رساند. بچه رفت مدرسه و آنوقت خودش؟…اصلا مسخره است. ساعت هشت صبح بود كه رفت زير ماشين و ساعت 9 زير خاك. بهمين سادگي. كار او حتي به پيري هم نرسيد. و چه زني! نفس شخصيت . يادم است پيش از بچه داري حوصله اش از بيكاري سر رفته بود . زير پايش نشستيم كه خياطي باز كند، كرد. اما خياطي نگرفت . سرمايه بيشتر مي خواست و كلك بيشتر . وادارش كرديم كاموا بافي درست كند ، كرد .و گرفت . و نمايش لباس كودك و فرستادن سفارش در خانه ها و برو بيا و چه مشغله اي ! تا سه ماه پس از مرگش بازماندگان درمانده بودند كه جواب سفارشهاي قبلي را چه جوري بدهند! و پسرك ؟ الان كلاس سوم مدرسه است و گمان مي كند كه مادر رفته سفر، سفر بسيار دور و دراز و بي برگشت . دور و درازش را مي فهمد. اما بي برگشت را نه. و چه بهتر…چه مي گفتم ؟

بله . اينرا مي گفتم كه مهري زير پوستمان رفت و ماهم راه افتاديم . تا يك روز سر ناهار زنم درآمد كه قدسي تلفن كرده كه مبادا به جلال بگويي اما يك بچهء بسيارخوب سراغ دارد كه هم پدر دارد و هم مادر. پايش هم به شيرخوارگاه نرسيده و بيماريهاي پرورشگاهي هم ندارد و سالم سالم . و مادرش گذشته از سند و مدرك رسمي خيلي چيزهاي ديگر هم مي دهد . و قرار براي فلان روز و فلان جا. گفتم بهتر است خودش دنبال كند و انگار نه انگار كه به من هم گفته است. و رفت . زنم را مي گويم. قدم به قدم دنبال قدسي. اما يك هفته بعد با لك و لوچهء آويزان آمد. يعني دوباره سر مطلب را باز كرد: دختري است وبا يكي از بزرگان سروسري داشته و داستانها كه بله مي گيرمت و الخ…تا شكم مي آيد بالا و طرف مي زند به چاك. سه ماه و چهارماه و انگار نه انگار كه بزرگاني هم دركاربوده. ناچار خبردارشدن خانواده و اخراج از مدرسه ، و چه كنيم و چه نكنيم؟…كه دخترك را مي سپارند به دست قابله اي تا كورتاژ كند . ولي مگر بچه چهاماهه را مي شود انداخت؟ و تازه مگر مي شود به اين راحتي از خير تخم و تركهء يك فرد از بزرگان گذشت كه روزي همهء دخترهاي شهر داوطلب و صالش بوده اند؟…همين جوريها بوده كه همه رضايت مي دهند به نگهداشت بچه به هر صورت دم گاوي كه بوده . و موقتا فلانقدر قرار مي گذارند كه خود قابله ذر خانه اش اطاقي به دخترك بدهد و پنج ماه و شش ماه و درست سر نه ماه و فلان…بچه مي آيد. و دست بر قضا يك پسر كاكل زري.عين خود آن حضرت. و عين قصهء امير ارسلان . آنوقت از نو راه مي افتند. همه خانواده به كمك قابله. ولي حضرت كه با زن فرنگي اش از سفر بر مي گردد حتي رو نشان نمي دهد. نه ماه ديگر هم از اين دم گاو پذيرايي مي كنند و پرستار و شير مخصوص…تا حالا ديگر دم گاو بيخ ريش همه شان مانده.براي دخترك يك شوهر حسابي پيدا شده و دم گاو بدل شده است به دم خروس…و حالا چه مي گويي؟ اينرا زنم از من مي پرسد. من در تمام مدت يك كلمه هم نگفتم . جز اين كه آنروز سرناهار درست مثل اينكه كارد فرو مي دادم.و لام تا كام تا عاقبت زنم خودش جا زد و درآمد كه :
-حالا ديگر بايد تخم و تركهء اشرافيت تازه به دوران رسيده را سر سفره بنشانيم.
تازه اين مفتضح ترين قسمت قضيه نبود.حاضربودند بيست هزار تومان هم پول بدهند.بله اينجوري بود كه اقمان نشست. صحبت از مشروع يا نامشروع نيست.اما وارث مفتضح ترين روابط اجتماعي شدن و دم گاو يا دم خروس ددر رفتن پسري را با دختري بيخ ريش بستن، كه چه؟كه بله ما هم بچه داريم؟ مرده شور!و بار اول نفرت اين جوري آمد. نه از آن يكي تنها. مگر او چه گناهي داشت؟ يا چه عيبي؟ بي اينكه دختر باشد و ما به خواستگاري رفته باشيم جهازيه هم كه داشت! نفرت از اين فريب را مي گويم . از اينكه نفس حسرت بچه داشتن را بايد با دلسوزيها و محبتي كه نه درجاي خودصرف شده است، روز به روز بصورت انساج و عضلات در تن بچه اي بكاري و بزرگش كني و بزرگتر و بزرگترو ده سال و بيست سال و سي سال بگذرد اما تو عاقبت جز تجسم حسرت هاي خودت را در تن او نبيني . و حال آنكه آن كودك ديگر مردي شده است يا زني ؛ و زيباست و برومند؛و لابد شوهري مي خواهد يا زني؛و لابد بچه اي خواهد داشت و …اين جوري بود كه فريادم از درون برخاست كه مگر دوام خلقت بر زمينهء لق حسرت هاي تواست احمق؟ خيال كرده اي! و اصلا ببينم – مگر كدام يك از بچه هاي سر راهي و يتيم خانه اي و پرورشگاهي به دم روح القدس در مشيمهء مادرشان قرار گرفته اند؟ و مگر چه فرقي هست ميان يك پسر كاكل زري فلان شازده با بچهء فلان ميراب كه چون براي بخور و نمير خودش درمانده بوده فرزندش را سر راه گذاشته ؟ مگر اين دو چه فرقي با هم دارند؟ هر كدام ثمرهء يك فضاحت ديگر جنسي يا وارث فقر و بيماري و كم خوني پدري يا مادري. بحث از اخلاق نيست يا از اداي اشرافيت را در آوردن. چون فقط در حوزهء اخلاق و اشرافيت بچه اي را به فرزندي قبول كردن عمل خير است و توصيه هم شده است . آخر ديده ايم كه سرپرستي اين پرورشگاهها با آن دسته از اشرافيت است كه پس از قماري كلان دسته اي گل بر دارند و يك جعبه شيريني و به سركشي پرورشگاه بروند و به عنوان تصديق يا دفع بلا يا عوام فريبي يا كفاره گناهان به چنين بضاعت مسخره اي بدرد همنوع برسند؟ اين كارها لايق شان همان بنگاههاي خيريه(!) كه من از اعمال خير بيزارم. و تازه در همان حوزهء اخلاق يك عمل خير روي ديگر سكهء شر است . شري بايد باشد تا خير من در كفهء مقابلش جابگيرد . و من حتي به اين صورت تحمل شر را نداشته ام و به رسميت نشناخته ام. واقعيت مي گويد بچه اي را كه با قنداق سر گذر مي گذارند يا پشت در كلانتري ،يا به پرورشگاه مي دهند بچه اي بوده است كه دوام رابطهء پدر فرزندي يا مادرفرزندي را ناممكن مي كرده. يا والدين فقير بوده اند يا كودك مزاحم راه آيندهء يكي از آن دو بوده يا نقص مادرزاد داشته . و به هر صورت وضعش جوري بوده كه حتي در دامن مادر خودش زيادي مي كرده . آنوقت چنين كودكي در زندگي من چه حكمي خواهد داشت؟ درست همچون مرده اي كه گور هم او را نپذيرد. يا جوانه اي كه از شكم دانهء خويش هم بيرون نيامده باشد. و اين جوري بود كه مدت ها در فكر مشروع بودن ونبودن بچه هاي سر راهي بودم.اين داغ باطله كه در رحم بر پيشاني يكي ميزنيم. كه مي زند معلوم نيست. اما زده مي شود. فاعل مجهول است . يعني اخلاق است و مذهب است و حفظ سنت است و اين حرفهاي قلمبه. و آنوقت بود كه حتي به عمل جنسي نفرت ورزيدم.به اينصورت كه آخر چرا اين عمل وظايف الاعضايي ساده فقط در حوزهء معين ، يعني پس از ازدواج ، رسمي است و در ديگر حوزه ها رسمي نيست؟ ازدواجي كه خود با اداي چند كلمهء عربي يا فارسي رسمي شده است يا پس از ثبت در دفتري؟ واقعيت مي گويد كه در هر صورت مردي و زني گرفتار هم بوده اند- گرچه موقتي- كه پاي عمل جنسي به ميان آمده است. چه ثبت شده و چه نشده. چه طبق سنت و چه مخالف آن . ببينم شايد ارث و خون و ديگر روابط اجتماعي نبايد به هم بخورد؟درست . اينرا مي فهمم . واقعيت مي گويد براي اينكه اجتماعي بگردد و زير دستي باشد و بالا دستي و قانوني و سرنيزه اي و براي اينكه به جنگل باز نگرديم همهء اينها لازم است. ولي عاقبت؟ عاقبت اينكه تكليف خصوصي ترين روابط يك زن و مرد را ، كه هركدامشان فقط يك بار زندگي مي كنند ، همين مقررات از قرنها پيش معين كرده . و نه تنها معين كرده بلكه چون و چند آنرا دم به دم بر سر بازار مي كوبد. رجوع كنيد به دستمال شب زفاف و به بوق و كرناي دهات روي بام حجله.و اينها يعني اينكه من حتي در خصوصي ترين روابط با زنم بندهء همان مقرراتي هستم كه قرنها پيش از من وضع شده. و بي دخالت من . عين همان داغ باطله. و تازه اسم همهء اينها تمدن است و مذهب است و قانون است و عرف و اخلاق است. اينجاهاست كه آدم دلش مي خواهد يك مرتبه بزند زير همه چيز. ولي مگر مي شود از همهء اينها سر پيچاند؟ خوب. حالا كه نمي تواني سر بپيچي پس چرا تعاون اجتماعي را مسخره مي كني ؟ و پرورشگاهها را و تصدق اشرافيت را؟ مي بينيد كه همين يك مسالهء تخم و تركه اساس همه چيز را در ذهن من لق كرده است. مي خواهم مثل همه باشم. در بچه دار بودن. و نمي توانم و نمي خواهم مثل همه باشم در تبعيت از مقررات. و بايد. با اين تضاد چه بايدكرد؟ و اين جوري بود كه ظاهرا ديدم چه آسوده ايم ماكه هيچ يك از مقررات شرع و عرف ناظر بر روابط جنسي مان نيست واين اولين و آخرين رجحان بي تخم و تركه بودن.اما از طرف ديگر فكرش را كه مي كنم مي بينم حرمت مقررات شرعي و عرفي را كه از دوش روابط جنسي برداشتي اصلا انگار ازآن سلب اعتبار كرده اي .معني اش را گرفته اي .و بدلش كرده اي به عملي حيواني . نمي خواهم بگويم عين جفت گيري گاوي با ماده اش. اما دست كم عين كبوتر قاصدي كه لانه اش بر سر برج فرستندهء راديو باشد.اين رابطهء جنسي كه نه وظيفه اي بدوش گردشش محول است و نه هيچيك از مقررات شرع و عرف بر آن نظارتي نمي كند چه معنايي دارد؟ اگر در يك عمل غريزي حيواني ، دست كم يك عمل ماشيني. غذا كه به آن رسيد غده ها راه مي افتد و بزاق كار مي كند و سايش آسياب دندانها و عصير معده و الخ…و با زن كه نشستي سايش عضوهاي ديگر و كار افتادن غده هاي ديگر .در صورت اول مكانيسمي است براي هضم غذا و دوام اين تن . اما در صورت دوم ؟ و بخصوص اگر دوام تن ديگري در كار نباشد؟ و من كه نمي توانم تخم و تركه داشته باشم چرا اين مكانيسم را تحمل كنم؟ فقط براي اينكه ماشين زنگ نزند؟ مي بينيد كه حتي دارم صورت منحصر به فرد بشري را عين اراذل علما به معيار ماشين مي سنجم . به هر صورت دنبال همهء اين فكرها و قياس ها بود كه به كله ام زد خودم را اخته كنم . بايد عالمي داشته باشد فارغ از پايين تنه و يك پله به سوي ملكوت . آنوقت يك روز زنم درآمده كه بله تو ديگر مثل آنوقت ها نيستي . و اصلا از من سير شده اي و الخ…
كه كفرم در آمد و همان روز صاف گذاشتم توي دستش كه : خيالش را از سر بدر كن . يا برو تلقيح مصنوعي. با سرنگ هم بچه دار مي شوي . بهتر از بچه هاي لابراتوري كه هست . كه چشمهايش از وحشت گرد شد . و من ديدم در زمينهء عصمت قرون وسطايي او جز با خشونت قرن بيستمي نمي شود چيزي را كاشت . اين بود كه حرف آخر را زدم :

- مي داني زن ؟ در عهد بوق كه نيستيم . بچه مي خواهي ؟ بسيارخوب . چرا لقمه را از پشت سر به دهان بگذاري ؟ طبيعي ترين راه اين كه بروي و يك مرد خوش تخم پيدا كني و خلاص .من از سربند آن دكتر امراض زنانه مزهء قرمساقي را چشيده ام . هيچ حرفي هم ندارم . فقط من ندانم كيست . شرعا و عرفا مجازي.
كه اول كمي پلك هايش را به هم زد و بعد يك مرتبه زد زير گريه . و زندگي مان به زهر اين صراحت ، يك هفته تلخ بود…ولي راستي كدام دكتر؟ من كه هنوز از قضيهء لولهء تخمدان چيزي نگفته ام . بله . مثل اينكه دارم همه چيز را با هم قاطي مي كنم. چطور است مرتب باشم . بله . بترتيب تاريخي.



فصل 3

سال اول ازدواجمان به اين گذشت كه چطور جلوگيري كنيم؛ و حيف است كه به اين زودي دست و بالمان بندشود خيال سفر در دنبالش و از اين حرفها…و بعد هم زندگي اجاره نشيني و ديگر معاذير . از سال سوم بود كه قضيه جدي شد. من هنوز ككم هم نمي گزيد و پيش از بچه خيلي چيزهاي ديگر در كله داشتم. اما زنم پاپي مي شد . اين بود كه راه افتاديم. و بعد كه اولين اخطار آمد – با اولين رويت ميكروسكوپي – مدتي تاسف اينرا خورديم كه چرا اين دو سال آنهمه دست به عصا راه رفته ايم و عالم شهوات را در پوششي از ترس لمس كرده ايم؛ و با زائده اي از دستورهاي جلوگيري. و تاسف كه تمام شد باز راه افتاديم . ورقه هاي آزمايش و گلبول شماري و تعداد حضرات و عكس سينه و اينكه چرا كم خوني و چرا فضاي تنفسي ات تنگ است و ديگر ماجراها…و از اين دكتربه آن دكتر و از اين آزمايشگاه به ديگري. و تهران بس نبود، آبادان و شيراز. آخر عبدالحسين شيخ طبيب شركت نفت بود و در آبادان خرش مي رفت و شيراز هم با مريضخانه اش تازگي وسيلهء جديدي براي پزدادن گير آورده بود يعني دكان جديدي بغل دستگاه حافظ و سعدي براي جلب مشتري . و بعد:
- راستي فلان دكتر متخصص تازه از آمريكا آمده . برويم ببينيم چه مي گويد.
يا :-روزنامهء ديروز را ديده اي ؟ چيزي داشتراجع به لوله هاي تخمدان…

و راستي نكند تو هم عيب و علتي داشته باشي؟ آخر مي داني ، لوله تخمدان دقيق تر از آن هاست كه بشود همين جوري دربارهء صحت و سقمش راي داد.من و تو چه مي دانيم؟ شايد…و جر و منجر- باز يك هفته كه : واه !كدام احمقي جرات مي كند…و از اين حرفها…ولي عاقبت خودش فهميد كه لولهء تخمدان را نمي شود يك دستي گرفت . بعد هم اولين اما كه گذاشته شد ديگر كار از كار گذشته . چون پاي خانواده هم در كار است و پاي ديگران هم . كه مبادا بنشينند و بولنگند كه بله عيب از زن فلاني است…اين جوريها بود كه زنم راضي شد و اصلا بايد گرفتار بود و ديد كه آدم چه براحتي تن به هر وسوسه اي مي دهد ؛ و دنياي ذهنش به هر امايي چطور از اساس خراب مي شود. عين يك برج كبريتي . به هر صورت راه افتاده ايم.
طبيب متخصص پير بود و شخصيت قصابها را داشت . با دكاني به همان كثافت. و دختركي جوان به عنوان وردست. خيلي زيبا.گلي توي مرداب افتاده. و ديدم كه دستگاه بوي خوشي نمي دهد . دادميزد كه پيرمرد عمل جنسي را مدتها است كه فقط با چشمش مي كند. اما زنم كه نمي توانست اين را ببيند.چون خيلي حرف و سخن هازده بوديم كه به طبيب بايد ايمان داشت و از اين اباطيل …و چه تلقين ها و دلداري ها.انگار براي دعا گرفتن رفته بوديم . بار اول و دوم دوا و براي رنگ كردن لولهء تخمدان ، ورقهء آزمايش و عكس برداري و بار سوم پاي تخت عمل . چون در لوله تخمدان كمي انحراف دارد و يك تومور(!) هم فلان جاست همين جور!مثل اينكه غدهء سرطاني گير آورده ! تومور! حرفش هم تن آدم را ميلرزاند. با آن تجربه خواهرم!و زنم داشت خودش را براي سرطان داشتن آماده مي كرد. و قيافه اش را و زردنبو بودن را و لاغري را.و بار سوم پيرمرد زنم را برد توي اتاق عمل و خودش دو سه بار آمد بيرون .خونين و مالين و رجز خوانان . انگار كه يك فوج دشمن را در درون زنم كشته . و با هر جمله سه چهارتا اصطلاح فرنگي طب.آنهم براي همچو مني كه يكسال نمي شد كه خود ميكروسكوپ را مي شناختم . اما چه مي شد كرد ؟ در عالم سياست نبود تا بشود بحث كرد.هرچه بود دكتر بود و دم و دستگاهي داشت و بدتر از همه پاي لوله تخمدان در ميان بود كه انحراف داشت و فلان تومور هم كه تازه كشف شده بود.اما بار چهارم ديگر پاي زنم پيش نمي رفت.جرئتش تمام شده بود يعني كنجكاويش ؛ درد هم برده بودو ناچار درآمد كه :
-اگر تو نيايي توي اطاق عمل، من هم نمي روم . فكر مي كردم چه دكتر نجيبي بايد باشد كه به آن راحتي اجازه داد.و رفتم.بالاي سرش ايستاده و دستش در دستم. اما باقيش؟اطاق عمل را ديده ايد؟ من بارها ديده ام . يك بار چسبندگي سينهء باقر كميلي را برمي داشتند كه دو سال گرفتار سل بوده و خواسته بود من هم سر عمل باشم .يك بار ديگر سر قضيهء محدث شوهر يكي از خواهرهايم كه كليه راستش را برمي داشتندكه شده بود اندازهء يك كمبزه و بنفش و گنديده…اما هيچكدام آن جوري نبود. اصلا مي دانيد جاكشي يعني چه ؟من همان روز تجربه كردم . بله .زنم را جلوي چشمم جوري روي تخت پر از سيخ و ميخ و پيچ و چرخ عمل خواباند كه من توي رختخواب مي خواباندم. و آستينها بالا و ابزار بدست و آنوقت نگاهش! جوري بود كه من يكمرتبه به ياد خواهرم افتادم كه عاقبت رضايت نداد، به اينكه عملش كنند به اينكه دست مرد غريبه به تنش بخورد. و مال او سينه بود. سرطان در عمق وجودش نشسته بود اما عاقبت به عمل راضي نشد.
موهاي مچ دست يارو از دستكش بيرون مانده بودو زنم جوري خوابيده بودكه من اصلا نمي توانستم…ولي حتي دادهم نزدم.فقط ديدم تحملش را ندارم. عين جاكش ها. عرق به پيشاني او نشسته، چشمهايش بسته ، و يك دنيا فرياد پشت لبش.و من پيراهن به تنم چسبيده و اصلا يكي بيخ خرم را گرفته. و دست يارو با ابزار مي رفت و مي آمد و چيزي را در درون زنم مي كاويدو مي خراشيد و چه خوني …! و آنوقت من سرنگهدارم. بمعني دقيق كلمه. كه ديدم ديگر نمي توانم. عجز را با تمام قامت در هيكلي ابزار به دست جلوي روي خودم ايستاده ديدم. و چه حالي ! دستش در دستم بود و دمبدم پيشاني اش را پاك مي كردم. جوري نبود كه بتوان خودم را رها كنم يا او را. اين بود كه بچه را رها كردم. حالا مي فهمم.يكي ديگر از لحظاتي كه نفرت آمد. به سر حدمرگ.نفرت از هرچه بچه است.بله از بچه.از وارث نام ونشان.از پز دهندهء آتي به اسم و رسم پدر جاكشي كه تو باشي!از تقسيم كنندهء اين دو تاخرت و خورت كه از فضولات چهارپنج سال عمر جمع كرده اي. با كتابها و لباسها: خوب ديگر چه داري، احمق جان…؟…كه با چنين مال و منالي چنين در جستجوي ميراث خواراني؟
اين جوري بود كه لوله تخمدان هم اهميتش را باخت. با هرچه تومور كه در بدني ممكن است باشد.وپيش از من براي او.شايد به علت آن دستهاي پرمو.باموهاي سفيد.شايدهم به اين علت كه همهء مراجعان او عين همين جراحي را بايست مي كرده اند. اين را من بعد فهميدم.بعد كه يارو مرد ، و ميدانيد زنم چه گفت؟ خبر مرگش را كه شنيديم درآمد كه :
- پدر سگ گور بگوري . بد جوري هيز بود
و من تازه مي فهميدم كه چرا بار دوم پايش به اطاق عمل نمي رفت. و راستي اگر آن چشمهاي هيز را مرده شور نبسته بود من با اين دكتر چه مي بايست مي كردم؟حالا مي فهميد كه چرا آن اولدفردي را احمق خواندم؟براي اينكه لابد من هم بايد چوب و چماق دست مي گرفتم و تو پسكوچه هاي شيرواني حساب يارو را مي رسيدم.تازه همكارانش بودند كه او را لو دادند. و گرنه ما خودمان كه بو نمي برديم.كه يارو اصلا اين كاره بوده است و همهء بيمارانش تومور داشته اند.اگر نشاني بدهم خيلي از زنهاي اين شهر مي شناسندش.اما گورپدرش با نشاني هايش.آخرينش جهنم.فقط براي تصفيه حساب با او هم شده من حاضرم گستردگي و بي سرانجامي روز قيامت را با طشت مس خورشيدي بالاي سر و شمشير باريكتر از مويش به عنوان پل، قبول كنم.قبول كه هيچ – تحمل كنم .مي بينيد كه هنوز مثل جاكش ها دارم خط و نشان مي كشم. بعد از اين فضاحت بود كه رفتيم سراغ دوا درمانهاي خانگي .هرچه بود بي ضرر بود .وخستگي هم در مي كرديم. و بعد هم به اين جواز ميداديم كه با هر نسخهء دستنويس فلان پيرزن خانواده آرزوي يك شاخه از خانواده بهپيشباز تخم و تركه ما بيايد. و اين خيلي خوب بود.جذاب ترين قسمت قضيه.من اگر زندگي را از سر بگيرم در كوشش براي بچه دارشدن فقط به اين قسمت اكتفا مي كنم . چه آرزوها،چه خواب و خيال ها،چه نمازشب هاي مادرم،چه نذرونيازهاي خواهرها…كه ما همه را بعدها دانستيم. من در بحبوحهء قضيه فقط آنقدرش را مي فهميدم كه مثلا نزديك به چهل روز مدام ، روزي چهل نطفه تخم مرغاز خانه مادرم مي آمد. حالا چه جور تهيه مي كردند باشد. و من بايد همه را مي خوردم . خام خام .هيچ خورده ايد؟ و اين نسخه در خانوادهء ما خيلي اجر و قرب داشت. بخصوص كه در مورد خواهرم اثري بخشيده بود. همان كه به سرطان مرد. و خيلي بدجوري ميشد اگر يك نسخه خانوادگي به اين سادگي احترامش را مي باخت. اگر در او اثر نكرده بود از كجا كه در من نكند؟ قرن ها به اين نسخه عمل كرده بودند و افاقه ها ديده بودند و معجزه ها و تخم و تركه ها .خدا عالم استكه چند تاي اين خيل زاد و رود بر محمل همين نطفه هاي تخم مرغ در صلب پدران خود جا گرفته اند…چهل نطفهء تخم مرغ يعني مايعي از نوع سفيدهء تخم و آميخته با آن
و در حدود يك استكان. و پر از رشته هاي سفيد قطع نشونده.يك سر هركدام توي گلو و سر ديگرش زير دندان. و ليز .به چه والذارياتي مي خوردم باشد . اما ديگر نانواي محلهء پدري هم فهميده بود. كبابي و چلوكبابي كه جاي خود داشتند. چه خنده ها بايد كرده باشندو چه تفريح ها!و چه حال من به هم مي خورد! بوق مسائل توي رختخوابي ترا سربازار فلان محله زده اند و اين هم سندش . و حالا تو بايد اين سند را بخوري. و نه يك روز، بلكه چهل روز تمام .آن حكم قانون و شرع و اخلاق- آنهم حكم طبابت و تخت عمل – و اين هم فرمايش كلثوم ننه و دده بزم آرا ! بله. آسمان همه جا يك رنگ است . و تازه مگر تنها همين بود!نسخهء جگرخام هم بود،چله بري هم بود ،امامزاده بي سر هم بود در قم ، دانيال نبي هم بود در شوش . چله بري را عاقبت زنم نرفت. روز چهلم آب مرده شور خانه را روي سر ريختن!تصورش را هم نمي شود كرد. براي اين كار دست كم بايد همسايهء مرده شور خانه باشي .نكند خواهرم همين جورها رفته بود دم چك سرطان ؟و ما كه آمديم تجريش و نزديك قبرستان اين چهارطاقي را ساختيم چه وسوسه ها كردند زنم را كه :
-اي بابا. ده قدم راه كه بيشتر نيست. يك توك پا مي گذاري و بر مي گردي . تنها كه نمي گذاريمت.
و پيش از بسته شدن قبرستان ديگر جوري شده بود كه هر وقت صداي لا اله الا الله از توي كوچه بلند مي شد من بجاي ياد آخرت بياد زنهايي مي افتادم كه حالا چله بري خواهند كرد.و به نوايي خواهند رسيد.كمترين فايدهء مرگ! اما زنم عاقبت نرفت كه نرفت. امامزاده بي سر را رفت . يعني به مادرم گفت كه رفته . و شوش را با هم رفتيم. و اصلا همين جوري شد كه شوش را ديديم . اين آدمهاي قرن بيستمي !و بعدهم پزها كه :
-بله ستونهاي آپاداناي شوش كجا و مال تخت جمشيد كجا…
و چه دخمه اي ! گود و تميز و رنگ خورده . و زنهاي عرب از بيخ حلق دعاخوانان. و هيچ زيارت نامه اي . يا اذن دخولي. و بي پله و سرازير.و توي كوچه مگس ها روي طبق خرما ورقه هاي سياهي كشيده.و توي پسكوچه ها دنبال بت مفرغي يا نگين يا سكه اي پرسه زنان و گنبد دانيال نبي درست همچون خوانچه هاي بزرگ نقل كه يزديها در دكانهاي شيريني فروشي براي شب عيد مي بندند و سنگيني قلعهء فرانسويها بر سر شهر گرمازده،و شائور چون ماري ترسان و گريزان و دور دانيال نبي پيچ و تاب خوران و دو تومان كف دست هريك از بچه هاي راهنما. و چه گرمايي و چه خاكي ! و جستجوي قهوه خانه آنروز خيلي جدي تر بود تا جستجوي سنت و تاريخ و تخم و تركه.و ناهار ماست و نيمرو.و راستي چرا دانيال نبي چنين شهرتي بهم رسانده ؟
هم ميان اعراب و هم ميان فارس ها!يعني چون در جلوگيري از آن كشتار به استر و مردخاي كمكي كرده ؟يا يعني تاسي به بني اسراييل كه از دوازده سبط چنين دنيا را پر كرده اند؟ يا يعني تمسكي براي دوام رفت و آمد به بلخي يا بخارايي كه در بحبوحهء قدرت خود…به هر صورت نمي دانم چرا آن روز هوس كردم قليان بكشم.عين عربها.و ناهارماست و نيمرو. و سفيدهء تخم ها نبسته و نطفه ها نمايان!

اصلا بدي كار اين بود كه درين قضيه هيچكاري را تا آخرش نرفتم . عوامانگي دواهاي خانگي وقتي ظاهر مي شد كه از تكرار بيهودهء اعمال جادو و جنبل مانند بجان مي آمدم.
راستش حوصله ام سر مي رفت.عين دعايي كه چهل بار بايد خواند


در چنين مواقعي من هميشه وسوسه مي شده ام كه آخر چرا با سي و هشت بار نمي شود ؟ و مگر چه فرقي هست ميان اين دو عدد؟ حتي اگر غرض دوام در كاري باشد. و يادم نيست بار سي و دوم بود يا سوم كه زدم زيرش.يعني يك روز دنگم گرفت كه ببينم با نطفه مي شودنيمرو درست كرد يا نه.سرزنم را دور ديدم و كيلهء آن روز را ريختم توي تابه. و چه نيمرويي! آب دماغ سفت تر شده . مايه اي از سفيدي در آن دويده و بي مزه. بضرب فلفل و نمك هم نتوانستم بخورم . اما بگمانم در وضع پايين تنهء گربه ها اثركرد .چون آن سال يك دفعه بيشتر از معهود بچه گذاشتند . و نه روي انبار هيزم . بلكه دور از نظر ما و توي سوراخ سمبه هاي شيرواني كه دست جن هم بهشان نمي رسيد. و چه عذابي كشيديم تا دكشان كرديم. آخرمن هيچوقت تحمل حيوانات خانگي را نداشته ام . بي تخم و تركه هاي ديگر را مي شناسم كه كفتر بازي مي كنند يا قناري و ميمون و سگ وطوطي نگه مي دارند.يكي ديگر را هم مي شناسم كه يك اتاق گربه داشت.درست يك اتاق .خودش هم عددش را فراموش كرده بود . وظهر به ظهر يك مجموعه غذا برايشان مي گذاشت كه دورش مي نشستند و چه تماشايي.وچه كثافتي!من فقط به گنجشك ها علاقه دارم كه يكمرتبه حياط را پر از سر و صدا مي كنند و بعد يك مرتبه معلوم نيست از چه مي ترسند و پچ پچ كنان توطئه اي، و بعد مي پرند. و بعد به ماهي هاي حوض كه نه به وقاحت سگ و گربه مي رينند و نه باري روي دوش خاكند و اصلا از جنس ديگرند و در دنياي ديگر.و نشستن سر حوض و تماشاي حركت نرم و تندشان و زير و بال رفتن هاشان و تحول رنگشان و فصل تخم ريزشان و ريسه شدن نرها دنبال ماده ها و بعد بچه ماهيها…عجب! شده ام عين پدرم.خدا بيامرز چه علاقه اي به ماهيها داشت . رها كنم.

بعد از اين قضايا باز راه افتاديم و رفتيم سراغ اطبا.به تلافي آن حماقت ها. يعني حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم لابد اينطور بوده است.بامكش مرگ مايي آنها دمار از روزگار عوامانگي ها درمي آورديم .و اينجوري دو سال ديگر شدم مشتري اطبا. و اين بار همهء بار را خودم به تنهايي به دوش كشيدم. آن تجربهء لولهء تخمدان براي هفت پشتمان-پشتي كه در كار نيست براي هفت جدمان كافي بود. ولي آن چه مسلم است اين كه بي تخم و تركه ماندن ما دكان آيندهء هيچ دكتر بعد از اين را كساد نكرده است.و راستي كه من به اندازهء هفت پشتم نان بهشان رسانده ام . كه راستي حيف نان !بله.اطبا را مي گويم. و اصلا ببينم…نكند اين نفرتي كه از آنها داري خود معلول…بله.فرويد بازي كنيم. سرخوردن از واقعيت و آزمايش ميكروسكوپي و بي اثر بودن پانگادوئين و ويتامين آ و تستوويرون مايهء بيزاري از اين دلالهاي واسطه شده .حتما.دست كم تاثير دارد.طلب كارهم كه نباشي و تنها همچون گدايي شش سال در خانه اي را بزني و جوابت را ندهند،ناچار حق داري نسبت به آن خانه و صاحبش و برو بيايش كينه بورزي و نفرت . ونفرينشان كني . گاهي به زبان جاكش ها و گاهي به زبان گداها. و نه من گدا بوده ام و نه آنها در خانه را بسته بوده اند. درها باز و قيافه ها خندان و همه چيز پر از زرق و برق و در هر جمله اي هزار اميد. اما جواب؟بي جواب.عين جادوگرهاي عهد دقيانوس.يك اسم نامانوس-پانگادوئين-يا يك ورد.-پني سينوتراپي! و يك عمل نامانوس.-در آوردن تومور! من اگر خيلي همت كنم براي اطبا همان قدر ارزش قائلم كه قبيلهء دماغ پهن هاي برنئو نسبت به جادوگرشان. ولي اين جادوگرهاي قرتي از فرنگ برگشته در قبيلهء دنده پهن هايي مثل من زندگي مي كنند.و در تهران. نه در برنئو . و تازه خيلي از آنها را من يك به يك شناخته ام . اين يكي كلاه قرمساقي زنش را به سر دارد. آن ديگري مورفيني است.آن ديگري دواهاي مجاني نمونهء كمپاني را به دواخانه ها مي فروشد. آن ديگري براي هر مردهء مشكوكي به راحتي جواز حملهء قلبي صادر مي دهد.آن ديگري…و اصلا اگر قرار بود اسرار اطبا بر ملا بشود ديگر دكان هيچ دعانويس و رمالي بسته نمي شد. چون من يكي شان را مي شناسم كه با الكتروشوك –يك ورد ديگر-دست كم دو هزار نفر از اهالي اين شهر را ديوانه كرده است. دو هزار نفري كه هر كدامشان در اول كار فقط خسته بوده اند يا عصباني يا غمزده يا مادرمرده. و حالا ديوانه اند. و بعضي شان زنجيري.با اين بابا گاهي نشست و برخاست هم داشته ام.به علاج واقعه قبل از وقوع.مي دانيد چه مي گويد؟چشمهايش را ميدراند و يك سخنراني مي كند دربارهء اينكه هر آدمي كه روي دو پايش راه مي رود بنوعي ديوانه است. منتهي ديوانه داريم تا ديوانه . معتقد است كه اين كلمه ديگر قادر نيست بار همهء انواع جنون را بكشد. و بعد وردهايش شروع مي شود: يكي نوراستنيك است ديگري نوروپات، ديگري نوروتيك-ديگري مگالومن ديگري شيزوفرن ديگري هيپوكرندرياك و همين جور…و اگر حالش را داشته باشي و از او بپرسي پس يك آدم سالم (بزبان خودش –نورمال)چه مشخصاتي دارد ؟آنوقت باز چشمهايش را ميدراند و يك سخنراني ديگر.و دهنش كه كف كردتو مي فهمي كه اي بابا دارد نشاني همهء بقال هاي سرگذر را مي دهد.چرب زبان.دروغگو.مداراكننده.نرم.متواضع و نان به نرخ روزخور.يا مشخصات همهء دكترها را.و راستي چه مي شد اگر تيمارستاني مي داشتيم با ظرفيت پذيرايي دو ميليون نفر؟ و اين حضرت را مي گذاشتيم تا اداره اش كند؟تا همهء مادر مرده ها را نوراستنيك كند و همهء غمزده ها را شيزوفرن؟…و باز خدا پدر اين يكي را بيامرزدكه دست كم حكم مي كند.وخيلي هم به سرعت.درحاليكه ديگران نه حكم مي كنند نه نوميد مي كنند. فقط اما مي گذارنديا شك مي انگيزند يا اميد دروغي مي دهند.تشخيص با آزمايشگاه است و با دستگاه عكس برداري و نسخه را هم كمپاني از قبل پيچيده.وآنوقت يك مرتبه گندش درمي آيد كه خود كمپاني دواساز را در فلان گوشه از ينگه دنيا كشيده اند پاي محاكمه –چرا كه دواي جلوگيري از آبستني اش سرطان مي آورده است .جلوگيري از آبستني! بله . دنيا دارد از دست خوش تخمي اهالي خودش به عذاب مي آيد و تو داري غم بي تخم و تركه ماندن را مي خوري! و آنوقت اين دلالهاي واسطه ميان آزمايشگاه و دواخانه!چگونه مي خواهيد معجزه كنند؟ و دو تا اسپرم را در يك ميدان برسانند به هشتاد هزار تا؟ بيشتر مطب هاشان به اين علت پر و پيمان است كه خودشان سروپزي دارند و زنها بيكاره اند و ددر مي روند…نه آقاي دكتر…روي لپم نيست.بيخ گوش…آهاه. روي بناگوش .آه آه …قربان دستت دكتر جان !…اينها را بارها سياحت كرده ام. و آن پير سگ را با موهاي سفيد مچش…رها كنم

بله . همين جوريها دو سال ديگر شدم مشتري مداوم اين اماكن.ديگر تنم شده بود لحاف پر پنبه اي-پذيراي هر نوع جوالدوزي. و جوري شده بود كه انگار روي بازوها و پشت رانهايم رابا پوششي از چرم گاو پوشانده اند. پوستي با آستر دوبل. دو سه بار سوزن سرنگ در تنم شكست و يك بار زير آمپول عصارهء جگر از حال رفتم و از صندلي افتادم و حالم كه جا آمد ديدم دواخانه دار در رفته، در دكانش ايستاده و دارد هوار ميكشد…و يك درد كهنه لابلاي انساج تنم نشسته بود همچون كركي ته جيب. و اين كثافات خوراكي و تستوويرون ها چنان اعتدال مزاجم را به هم مي زد كه اصلا گمان نمي كنم آن چندساله خودم بوده ام . اشتهاي كاذب پس از بي ميلي عجيب.بعد پرخوري.بعد زير و بالا شدن.بعد تهوع.بعد امساك.بعد اسهال . بعد كلافگي . اصلا ديوانه مي شدم.جاي آن يارو صاحب تيمارستان خصوصي خالي كه بيايد و يك انبان اسم هاي فرنگي روي حالات روحي آن ايامم بگذارد. در همين حالات بود كه دو نفر را به قصد كشت زدم . يك بار يك شاگرد نره خر را –وقتي مدير مدرسه بودم. و بار ديگر آهنگر روبروي خانه مان را كه بعداز ظهرها با سمبادهء برقي اش روي مغز ما آهن مي تراشيد.بخصوص روي مغز پدرم كه جمجمه اش را از سه چهارجا با مته سوراخ كرده بودند و خون مرده را كشيده بودند و مثلا از بيمارستان پناه آورده بود به خانهء ما كه بي زاق و زوقيم تا دور از سر و صداي نوه ها و نتيجه ها چند روزي در امان باشد . يارو چنان نكره اي بود كه خودم هم باورم نشد كه زده باشمش .چه رسد به قاضي دادگاه كه از دوستان بود و گمان مي كرد فقط از قلم من كاري ساخته است. دادگاه چهار روز بعد از واقعه بود. ولي يارو هنوز دورچشم راستش مثل لبو بنفش بود و ورآمده.و خود چشم بسته.نكند كورش كرده باشي احمق؟ كه وحشتم گرفت. از آن سربند بود كه فهميدم عجب محكم بايد باشد اين جمجهء آدميزاد ! با تمام كله زده بودم توي تمام صورتش . اما نه شاهدي داشت و نه پرونده كامل بود. و اصلا كه ديده بود؟ فقط يك ورقهء معاينهء طبي داشت كه برايش هفت روز استراحت نوشته بودند. كه خيالم راحت شد. لابد چشم را هم معاينه كرده بودند و اينطور نوشته بودند. از قضا صاحب دكان هم –همانروز واقعه-از ارادتمندان درآمده بود و با اينكه كنتور سه فازش را با سنگ خرد كرده بودم و از تماشاي نور سبز و آبي اتصال برق در متن روشنايي روز تعجب ها كرده بودم و شاديها ، رضايت داده بود و اينها همه وقتي اتفاق افتاده بود كه يارو شاگرد دكان كه كاسهء از آش داغتر شده بود ، رفته بود دنبال پاسبان وهمسايه ها وساطت كرده بودند و آشتي كنان و الخ…به پيشنهاد قاضي خواستم پولي بدهم و سرو ته قضيه را به هم بياورم. اما يارو قبول نكرد. نه اينكه از اصل پول نخواهد.نه.در اين صورت مثل خودمن بود كه تخم و تركهء شازده را بيخ ريش نچسبانده بودم. پول كمش بود. آنچه مي خواست درست است كه فقط هفت روز كارش بود اما حتما بيشتر از نازشست يك شوت محكم بود ،با كله در فوتبال.كه من بچه مدرسه –اي- كه بودم از عهده اش خوب بر مي آمده ام.
اين بود كه پرونده به علت فقدان دليل بسته شد و يارو هم دو روز بعد دكانش را جمع كرد و رفت…اصلا كجا بودم ؟قرار شد مرتب باشم.


فصل 4

اين جوري بود كه ديگر اقم نشست از هرچه دوا بود و دكتر بود و سرنگ بود و نسخهء خاله زنكي بود و از هرچه عمقزي گل بته گفته بود.حالا ديگر حتي تحمل بوي آزمايشگاه و مطب را هم ندارم. يا حتي تحمل دلسوزي ديگران را كه اي بابا ما بابچه هزار گرفتاري داريم و شما بي بچه يكي …يا ديگر انواع آداب معاشرت را. و اين قضايا بود و بودتا داستان وين و آن مردكهء اولدفردي كه خيالمان را تخت كرد و برگشتيم.آنوقت هر بار زنم هوس بچه مي كرد يكي از خواهر هايم را يا خواهربرادرهاي خودش را صدا مي كردم با زادورودشان كه مي آمدند و دو سه روزي يا فقط يك صبح تا عصر-همين هم كافي بود – مزهء بچه را به او مي چشاندند با شاش و گهش و بريز و بپاشش و بردار و بگذارش و عر و بوقش و قهر و تهر و دعوا و الخ …و باز براي مدتي خلاص. تا ديگر اينهم شد عادتي . حتي وظيفه اي كه گاهي كلافه مان مي كند .واه!مگه مي شه ما سالي يك دفعه هم آق دايي رو نبينيم ؟…يا برادر ما سال به سال كه به ما مي رسد…يا پس واسهء چي از قديم و نديم گفته اند خانهء خاله…و از اين جور. و مگر خواهرها و خواهر زاده ها يكي دو تا هستند ؟ دو خانواده با تمام عرض و طولشان. و در يك نقطه ، التقا كنند. در نقطهء صفر بي تخم و تركگي ما.و تازه از فلان پسر عمه و دختر دايي كه گله مي كني كه چرا خدمت نمي رسيم. صاف درمي آيد و مي گذارد كف دستت كه : آخه مي گندشما از بچه بدتون مياد…ده پدر سوخته ها! با زاد و رودش آمده و يك صبح تا عصر وقتت را گرفته ، اينهم مزدش! و بعد هم تو هرجايي با زنت دو نفري مي روي اما جواب را دست كم به هفت نفر بايد بدهي. و از اين حساب هاي بقالانه…و اصلا بحث از اين نيست كه ببيني يا نبيني مردم چه مي گويند.بحث از اين است كه هر رفتارت حمل شونده به بي بچه ماندن است.در حاليكه تو مي خواهي يك آدم عادي باشي. با رفتاري عادي . مثل همه . نه مي خواهي حسرت بكشي و نه حسد بورزي و نه بي اعتنا باشي . آنوقت اگر با بچه هاي مردم خوب تاكني و گرم باشي و قصه برايشان بگويي و بگذاري از سر و كولت بالا بروند پدر و مادرش مي گويند حسرت دارد . و حتي بفهمي نفهمي بچه هايشان را از آزاديهائي كه تو بهشان داده اي منع مي كنند و شايد در غيابت اسفند هم برايشان دود كردند. تو چه مي داني ؟ و اگر باهاشان بد تاكني و از اخ و پيف و شاش و گهشان دلزدگي نشان بدهي مي گويند حسوديش مي شود.و اگر بي اعتنائي كني و اصلا نبيني كه بچه اي هم در خانه هست با شري و شوري و يك دنيا چرا و چطور…مي گويند از زور پيسي است.و خشونت بي بچه ماندن است.با مردم هم كه نمي شود بريد. و اين مردم دوستانند،اقوامند.بزرگترند، كوچكترند و هر كدام حالي دارند و شعري و بچه اي و ضعف هايي و احساساتي و مي خواهند تو آنها را همانجور كه هستند بپذيري. و تو هم مي خواهي اما نمي تواني.چون وضعي استثنايي داري. و آنوقت مگر مي شود بچه شان را نديده بگيري يا بهش زيادتر از معمول وربروي يا بد اخمي كني ؟…وباز همان دور تسلسل . و مهمترين قسمت قضيه اينكه تا تو صد صفحه اباطيل چاپ بزني بچه هاي دوستان واقوام صد سانتي متر كشيده تر شده اند و حالا مردي شده اند يا زني و تا تو بيايي بفهمي كه با كودك ديروزي چه جور بايد رفتار كرد كه مادر و پدرش آ زرده نشوند خود آن كودك اكنون جوانكي از آب درآمده است و تو به هر صورت از قلمرو حيات او و ذهن او بيرون مانده اي …و اينجوري كه شد تو حتي اين دلخوشي را هم نمي تواني داشته باشي كه اگر ديگران جان خودشان را در فرزندانشان مي كارند تو در اين كلمات مي كاري و ديگر گنده گوزيها… چون دست كم از عالم كودكي اخراج شده اي . از عالم بچه ها. و دو تاي از اين بچه ها مال خواهر زنم . هما.كه خودش را كشت . بهمين سادگي.مواظبت از دو تا دستهء گل را رها كرد به تقدير و سرنوشت و به يك شوهر سرتيپ شونده . و خودش را كشت . آخر چرا اين كار را كردي زن ؟ بله . اواخر تابستان سال 1341 بود . روزهاي آن زلزلهء نكبتي !

داشتم صبحانه مي خوردم كه تلفن صدا كرد.معمولا زنم مي رود پاي تلفن. اول سلام و عليكي نا آشنا و از سر خونسردي. و بعد بله همين جاست. و بعد مدتي سكوت و بعد سلام و عليك ديگري. و بعد صدايش احترام آميز شد و سايهء مبارك كم نشود…من داشتم چايم را مزه مزه مي كردم كه يك مرتبه فريادش بلند شد.به گريه. و چه گريه اي.كه از جا پريدم.هق هق مي كرد كه رسيدم.گوشي را گرفتم و :
-چه خبره صبح اول صبح ؟
كه يارو خودش را معرفي كرد.تيمسارسپهبد…درست همين جور.
-خوب چه فرمايشي داشتيد؟
كه خبر را داد. خيلي نظامي و خيلي تلگرافي. كه بله 75درصد از پوست سوخته.با نفت.صبح از كرمانشاه تلفونگرام كردند…وحالا من…كه گفتم :
-نمي شد اول مرد خانه را خبر كنيد؟
كه يارو جا خورد.با همهء تيمساري اش . و جوري شد كه ديدم بد شد.اين بود كه افزودم:
-خوب مي فرموديد.
البته هنوز در قيد حيات…اما خانم براي موقعيت هاي نامناسب…لابد ميدانيد كه اتوبوسهاي كرمانشاه از كجا حركت…
حتم دارم كه نظامي هاي آن سر دنيا هم فاجعهء هيروشيما را با همين تعبيرها به واشنگتن و مسكو گزارش داده اند . و اصلا بديش اين بود كه تا گوشي حرف مي زد. من نمي توانستم خودم را جمع و جور كنم .يا فكرم را.يارو كه دست بسر شد زنم را كشيدم پاي ميز.هنوز گريه مي كرد.يك چايي برايش ريختم و :
-مي گذاري بفهميم چه بايد كرد؟
-مگر چه شده ؟…من الان دق مي كنم.آخر بگو چه شده؟
در چشمهايش مي خواندم كه چيزي شنيده است. اما هنوز جراتش را نداشت.هنوز خبر در ذهنش ته نشين نكرده بود. اين بود كه سكوت كردم و سيگاري…و
-بجاي دق كردن بهتر است به پيشباز واقعه برويم.حاضري؟
-من خودم را مي كشم.
-همين دوازده هزار نفري كه زير هوار زلزله رفته اند كافيست.پاشو برو لباست را بپوش.
كه هق هق كنان رفت.يكي دو جا را باتلفن گرفتم. و اندكي از بار خبر را بدوش برادري يا همريشي گذاشتم و حاضر شده بودم كه او هم آمد.با چمداني در دست.بازش كردم كه صابون و حوله اي در آن بگذارم.لباس سياهش توي چمدان بود.پس خبر را شنيده بودي. و برويم . و رفتيم. ساعت نه صبح روي نوار خاكستري جادهء مهرآباد بوديم و 7شب از زير طاق بستان مي گذشتيم . قزوين را در آينه دكان خرازي فروش كنار خيابان ديديم.با عينكي تازه و تنگ و سياه. و گفتم :
-مي بيني زن ؟ آنقدر عر و بوق كردي كه يادمان رفت عينك برداريم.
و چه بهتر. آن بساط نكبت بار زلزله را با عينكي هرچه تنگ تر و تارتر مي ديديم بهتر بود.ناهار را زير سايهء درخت غبار گرفتهء يكي از قهوه خانه هاي سر راه خورديم. درست چسبيده به الباقي سفرهء زلزله.عمارت سنگي قهوه خانه انگار از داخل تركيده بود و سنگهاي تراش خورده هريك در گوشه اي و سر تيرها از ميان خاك و پوشال بيرون مانده. و مردكي لاغر كه روي همان يك زيلوي ما نيمرو مي خورد نمي دانم در قيافهء ما چه ديد كه به دو استكان عرق مهمانمان كرد.و از گاوهايش گفت كه همه حرام شده اند. و حالا او مي ترسيد كه پوست دريده شان را هم كسي نخرد.و باز رفتيم. و همدان را خواستم در يك ليوان آبجو ببينم. به عنوان رفع خستگي.كه نشد.ناچار به يك ليوان از اين آب هاي رنگي قناعت كرديم.كنار خيابان.و باز رفتيم.وپاهاي من عين اهرمها.بي حس.تمام راه عبارت بود از بيابانها يا تپه اي و بر سر آن با تيرك ها سه پايه اي ساخته و با گوني و جاجيمي رويش را پوشانده و خرت و خورت زندگي دهاتيها اطرافش پراكنده و پرچمي سياه بر بالاي همهء بساط.روستاها همچون بار خربزهء كرمويي بزمين خورده و تركيده و مردان كنار جاده به گدايي نشسته و دو دو زنان.و يك جا جاده شكافته بود. از عرض.و درست انگار كه از پله اي بيفتيم.نگهداشتم كه چرخها را وا برسم.پاها نا نداشت. و طول كشيد. كه ريختند.گمان كرده بودند ما هم به خيرات و مبرات آمده ايم.به تصدق اشرافيت !هر كدام با يك گوني خالي زير بغل. و تصدق دهندگان؟ هركدام با يك گوني بدوش پر از پاره پوره هاي زندگي يا نان و آب و قند وشكري. ولي ماشين ما خالي بود.من بودم و زنم و يك چمدان روي صندلي عقب و تويش يك لباس سياه.بيشتر بچه ها بودند.پيشقراول.و دنبالشان مردها.و نميدانم در قيافهء ما و رفتارمان چه بود كه كم كم پس نشستند.آيا وبازده بوديم يا جذام داشتيم؟هيچكدام.فقط هيچ بار و بنه اي نداشتيم جز پيراهن سياهي در چمداني.و چشمهامان مادري را مي ديد كه ديشب خودش را به آتش نفت كشيده بود.و بچه ها! ويعني به موقع خواهيم رسيد؟و كاري از دستمان برخواهد آمد؟و اصلا چرا راه افتاديم؟هشتصد كيلومتر راه را يكسره رفتن و برگشتن –تازه اگر سالم برسي-با 75درصد پوست كه سوخته؟ديگر چه اميدي؟اما نه.من هميشه
به پيشباز حادثه رفته ام .هميشه.هرگز حوصلهء اين را نداشته ام كه بنشينم و به چه كنم چه نكنم دست ها را بمالم تا واقعه در خانه را بزند.همچون داستان اين تخم و تركه…اگر از همان اول به پيشباز اين حادثه هم رفته بودي ؟و مگر از كجا مي دانستي ؟ و اصلا مگر نرفتي ؟ و اصلا حالا چرا راه افتاده اي؟چرا به تو خبر دادند؟از همهء خانواده چرا تو را خبر كردند؟ و اصلا خبركردندكه چه؟مگر من درين مرگ چه دستي داشته ام؟شهيدنمايي موقوف.مگر ديگران در آن مرگ دوازده هزارتايي چه دستي داشته اند؟ واقعيت اين است كه مردي يك عمر دنبال سرتيپي در هر كورهء مرزي درست همچون كاروانسرايي بسر برده و هر سال يا دو سال عمر خود را و سلامت خانوادهء خود را در ستاد گمنام پادگاني دفن كرده و به ازاي آن نشاني را همچون سنگ قبري بر روي دوش خود كوبيده…و زن خودش قابله بوده و دست كم سالي يك بار كورتاژ كرده و كرده تا نه خوني در تنش مانده نه عقلي به كله اش.وچرا؟چون زاوراي بيابانها بوده.چون يك بيمارستان شهر متكي به او بوده.چون خيال مي كرده همان دو تا بچه كافي است...
. و چون مي ديده كه همين دوتا بچه هم به خشونت هاي نظامي پدر بيشتر ميل دارند تا به ناز و نوازش زنانهء مادر. و حالا طاقت زن تمام شده و خلاص. واقعيت!و زنت هم كه مي داند. و از دست شما دوتا هم هرچه بر مي آمده كرده ايد از دلسوزي و توصيه و راهنمايي كه مستقر باشند ،كه مدرسهء بچه ها عوض نشود، و آن شيراز و آن اصفهان و آن خانه و حالا كرمانشاه. و اصلا تو چرا راه افتاده اي ؟ كه يك مرتبه ديدم با اين بي تخم و تركه ماندن ما كم كم شده ايم كدخداي ده .جوابگوي همهء واقعيت ها!حل كنندهء همه مشكلات . قاضي همهء دعواهاي خانوادگي . پدر و مادر همهء يتيم ها و مادرمرده ها و …گنده گوزي نكن. قرارشد بي خودنمايي و شهيدنمايي…واين جوري بود كه به كله ام زد حالا كه اينطور است چرا پدر همهء اين بچه ها نباشي ؟ اين بچه ها را مي بيني ؟ اين وارث بي سهم مانده از اين مائدهء زميني را ؟…چرخ ها را معاينه كردم و برگشتم توي ماشين گفتم :
- مي خواهي يكي دو تا از اين بچه ها را برداريم؟ خيلي هاشان بي پدر مانده اند.
- گفت:-حوصله داري ؟ من نمي دانم خواهره چه بلايي سر خودش آورده و بچه هاش چه مي كنند؟ بجنب برويم.

و رفتيم. باز دهات. باز بساط تعاون و باز بچه ها سر راه و باز گوني ها زير بغل. كه يك مرتبه به كله ام زد چرا مي خواهي با انتخاب يكي از اينها ديگران را از قلمرو ذهنت بيرون كني ؟ و اين (يكي)چه مال خودت،چه سر راهي ، چه زلزله زده…هر كدام كه باشند در يك دنيا را بروي تو خواهند بست . تو را وادار خواهند كرد كه از يك دنيا به (يكي) قناعت كني . اما يك جاي ديگر مغزم چيزي جنبيد كه برو بابا…ژيد هم همين اداها را درآورده بود…و گفتم:
-ديدي بابا چه خوب كرديم آمديم.
- آره. آدم غم خودش را فراموش مي كند.
ديدن اموات هم همين خاصيت را دارد. اما اينها بيشترشان به تصدق آمده اند. به كفاره دادن، مردم شهري با كاميون هاي پر و پيمان و سياهپوش مي رسيدند.باد كرده و پر طمطراق. و يك مرتبه جاده در نقطه اي بند مي آمد.هجوم دهاتيها و نظارت سربازان كه از سربازي فقط تفنگ بيكاره اي داشتند. و تانكرهاي آب و نفت و تيرك چادرها را كه داشتند مي كوبيدند. و مزرعه ها رها شده بود و قناتها ريخته و سرچشمه ها خشك و فرياد كشت را مي شنيدي و نالهء تك درخت هاي بي آب مانده را. و هيچكس در آبادي-خبر لاشه هاي گم شده زير آوار. و همه كنار جاده منتظر. و نگران يك لحاف بيشتر يا يك چادر بزرگتر يا يك كيسه برنج براي زمستان. و مخبرها پلاس و جاده هاي فرعي پر از گرد و خاك. و يك جا با تير و خاك پلي بر نهري خشك مي بستند تا اولين پيام آور شهر با باري از خيرات و مبرات به ده كورهء ويران شده اي برسد . و چه هيجاني! پيچيده در بوي مرگ.عين قبرستان.يا در صحن امامزاده اي .و من با چشم هاي تار مي راندم و مي راندم و مي راندم.ديگر دستها هم چيزي جز اهرمي نبودند. هرگز چنان از سر نوميدي نرانده بودم. و در چنان معبري از خيرات.با تمام پشت سكه اش . حتي براي آب هجوم مي كردند .آب لوله كشي شهر.تنها چيزي كه در آن بساط نبود حق بود .حق بشري.اينها بايد چنين خاكستر نشين باشند تا آنها چنين به خيرات بيايند.لايق ريش هم.دو طرف سكه را مي گويم.يك جاي ديگر مجبور شديم لنگ كنيم.هياهويي بود كه نگو.بوي نفت در هوا و فحش و فضيحت…چه خبر است؟ يكي از بازاريها صد تا سماور نذر داشته راه افتاده با يك كاميون آب و يكي كوچكتر نفت آمده كه اينجا سماور با آب و آتش پخش كند.گويا محل سادات محله بود. و ماموران تعاون خواسته اند نظارت كنند و يارو حاضر نبوده .كله خري و بشما چه و دعوا و كش مكش. تا هم شير آبش را باز كرده اند و هم نفتش را .و يارو سماورها را برداشته و در برده. و حالا اهالي از تمام اطراف خبر دار شده اند و ريخته اند و تفنگ ها ديگر بيكاره نيستند.بلكه حافظ نظم اند…

بزحمت راهي باز كرديم و باز رفتيم. هرگز چنان از سر نفرت نرانده بودم. و هشتاد و نود. كه شايد بموقع برسي! و زنم هرگز چنان آرام و نترس وردست من ننشسته بود و تاريك و روشن بود كه از پاي بيستون گذشتيم.به گمانم اين يكي هم بچه نداشته.گرچه داشته .تاريخ مي گويد .مرده شور تاريخ را ببرد .من مي گويم حتما نداشته .و گرنه براي خودش چنين سنگ گوري به چنين ارتفاعي نمي كند…و داشتم در دل مي خنديدم كه از بغل رديف ماشين هايي گذشتيم كه شبحشان در زمينهء روشنايي ميرندهء افق غرب شبيه به قطاري بود از كاغذ سياه بريده و چراغهاشان سوراخهايي كه نور غروب كنندهء خورشيد از پشتش چشمك مي زند.از بغلشان كه گذشتيم دلم هري ريخت تو.چه آهسته مي رفتند.ده تايي. و پيشقراولشان آمبولانسي.همهء اينها را بعد ديدم.يعني رد كه شديم فهميدم كه ديده بودم. و پا را روي گاز فشردم.در حدود صد كيلومتر بوديم كه زنم بجوش آمد:
-چه مي كني ؟
-ديگر رسيديم.بابا.
نمي خواستم آن صحنه وسط بيابان پيش بيايد .آن صحنه كه قرار بود زنم را برايش آماده كنم. و آنهم پاي چنان سنگ گوري بر سينهء كوه.و اينك شهر.پر از نظامي. و سر بالا. و خر و درشكه و آدم در هم.و بهمان زودي آخر شب بار فروشهاي دوره گرد.و ميدان ها چه شلوغ. و موتور دم به دم خاموش مي كرد.به صد كيلومتر ساعت راندن و پيستون ها را بد عادت كردن و حالا سر بالا و دندهء دو و ده كيلومتر در ساعت.به جاي پاسبانها سرشب از نظامي ها نشاني گرفتم و دست چپ، بعد دست راست . و از نو استارت زدن و باز خاموش كردن .نكند جوش آورده باشي؟…وخياباني ديگر و كوچه اي و پيچي و اين هم خانه.اما هيچكس نبود.جز سربازي.دستپاچه و لكنت دار.و سرسرا خالي و همهء درها بسته . و من شارت و شورت كنان و در جستجوي بوي كافور در فضا.كه يك مرتبه فرياد كشيدم:
-پس اين صاحب خانهء احمق كجااست؟
كه زنم درآمد:-چته بابا؟
بزودي مي فهمي جانم.بزودي.يعني دارم آماده ات مي كنم…و آب خواستم و تا تلفن را از بالا بياورند در باز شد و مردي خوش قد و قامت تپيد تو و سلام و عليك و :
-عجب تند مي رفتيد.خطرناك بود.هرچه كرديم نتوانستيم برسيم.
كه من نشستم.روي پلكان.يعني پاهايم تا شد.اولين بار در عمرم.اول گمان كردم كسي از عقب زد توي گودي زير زانويم كه ديدم دارم مي نشينم.خودم را كشيدم روي پلهء اول .وسيگاري.و زنم داشت يك يك درهاي بسته را دنبال اثري از خواهرش امتحان مي كرد.بيارو گفتم:
-لابد ما را شناختيد…جنابعالي؟
خودش را معرفي كرد: دوست صاحب خانه.بي نام.و بعد:
-بفرماييد برويم منزل ما.بچه ها آنجا هستند.كه پا شدم. خيس عرق و پاها از نا رفته. و زنم هاج و واج و بما نگران و يك مرتبه فرياد كشيد:
-پس خواهرم؟
كه من از در گريختم.فريادش تا دم ماشين بدرقه ام كرد.چنان گازي مي دادم كه نگو.گريه اش گريه نبود.چيزي بود كه نمي شد شنيدش.و يارو با جيپ از جلو و ما از عقب.و از نو كوچه ها و خيابانها و سربالايي و من همچون فيل مستي آمادهء هر تصادفي و زنم همچون كودكي به سكسكه افتاده.و شانس آوردند اهالي كرمانشاه كه آن شب هيچكدامشان را زير نگرفتم. و خانهء يارو وسيع بود و پر از پلكان بود و از بچه ها خبري نبود.و زن صاحب خانه سياه پوشيده به پيشباز آمد و سر سلامتي داد و فريادها و زاريها و بعد همريشم آمد.

-خودت را بدبخت كردي.يك عمر دنبال سرتيپي دويدي تا زنت درماند.حالا تنها بدو.
-نگو بابا.نگو كه اين زن پدر مرا درآورد. آبروي مرا برد .آخر چرا با نفت…
-بدبخت!…حتمي ترين راه را انتخاب كرد.از اين كارها سررشته داشت.
و تسلي هاي ديگر-يعني فحش هاي ديگر تا آرام شديم.و او نشست.و صورتش را پاك كرد و صاحب خانه چاي آورد و رفت و آرامتر كه شديم درآمد كه :
-كار بچه ها ديگر با من نيست.با خود شماهاست.اختيارشان با خاله است…
كه يك مرتبه جا خوردم.همه براي ما كيسه دوخته اند!…قبل از اينكه چيزي بگويم خانه پر شد از سنگ قبر بدوشان. و قهوه آوردند و رفتيم توي حياط، كنار حوضي و زير چراغي مجلس كرديم و جواز حمل جنازه را داديم كه پاي سنگ قبر عظيم بيستون به انتظار مانده بود.منتظر گوري و آرامشي.چيزي نوشتيم خطاب به برادران در تهران يا دايي و ديگران و سه نفري امضا كرديم و سه چهار نفر رفتند كه شبانه برانند و جنازه را از قلمرو سرتيپي يك تيمسار آينده دور كنند با آبرويي كه از او برده بود و بعد شب دير وقت شد و شام آوردند و معلوم نبود براي كه و با زنم كه تنها شدم گفتم :
-بابا جان گوشت باز كن.اين حضرت از عهدهء بچه ها بر نميايد.اگر هنوز خيال مي كني بچه لازم داري چه بهتر از بچه هاي خواهر…
كه زد بگريه و جويده جويده گفت:-مگر ما به تقسيم ارث خواهر بيچاره آمده ايم؟
كه ديدم راست مي گويد.و بعد يك آدمي بوده كه زندگي خودش را پاشيده.حالا به چه علت زندگي مرا از هم بپاشد؟ يا ترتيب بدهد؟زندگي مرا كه چهارده سال يك جور گذشته و يك چيزهايي در آن به عادت بدل شده.اين بود كه به عنوان ختم كلام گفتم :
-ببين باباجان،گريه را بگذار كنار.و درست به حرفم گوش كن.اين بابا بچه داري كننده نيست. مي تواند براي رسيدن به سرتيپي بچه ها را هم بگذارد زير پايش. و اين بچه ها به هر صورت خواهر زاده هاي تواند. اگر تو بخواهي من هيچ حرفي ندارم. فردا صبح برشان مي داريم و يكسره مي رويم خانهء خودمان.
-تو خودت چه مي گويي؟
-من ؟ براي من اين بي بچگي شده است يك سرنوشت كه پايش ايستاده ام. هيچوقت هم كاري را حسرت بدلي نكرده ام .و به هر صورت ترتيبي به زندگي خودم داده ام كه نمي خواهم ديگري بهمش بزند.حوصله هم ندارم كه خودم را گول بزنم.اين جوري كه باشد تنهايي ام را هميشه كف دست دارم.ميداني؟من اصلا از همين اندازه علاقه هم كه به اين دنيا پيدا كرده ام بيزارم.اصلا وقتي من نمي توانم مسؤوليت خودم را بپذيرم –با همهء ناامني ها و با همهء فرداهاي تاريك-چطور مي توانم مسؤوليت دو نفر ديگر را بپذيرم؟ ولي تو.تو حسابت جداست.وظايفي داري…كه حرفم را اينطور بريد:
-اين حرفها را بگذاريم براي تهران.من الان گيجم.و بعد شب دير وقت بود و خوابيديم.و چه خوابي !و صبح كه شد بچه ها را آوردند دختري و پسري- 14 و 10 ساله و چه بازيهاكرديم از دو طرف كه قضيه را بروي هم نياوريم و چه بار سنگيني بود مرگ يك مادر، ميان ما دو نفر و آن دو نفر.
بله.هشتصد كيلومتر راه را با اين بار اضافي برگشتيم. از ميان همان الباقي سفرهء زلزله.


فصل 5


مساله اصلي اين است كه در تمام اين مدت آدم ديگري از درون من فرياد ديگري داشته. يعني از وقتي حد و حصر ديوار واقعيت كشف شد.و طول و عرض ميدان ميكروسكوپي.شايد هم پيش از آن. و اين آدم، يك مرد شرقي. با فرياد سنت وتاريخ و آرزوها و همه مطابق شرع و عرف. كه پدرم بود و برادرم بود و دامادها هستند و همسايه ها و همكارهاي فرهنگي و وزرا و هر كاسب و تاجر و دهاتي .حتي شاه.و همه شرعي و عرفي. و چه مي گويد اين مرد؟ مي گويد از اين زن بچه دار نشدي زن ديگر. و جوانتر. و مگر مي توان كسي را پيدا كرد كه در اين قضيه امائي هم بگويد؟ جز زنت؟ ولي آن مرد مي گويد پس طلاق را براي چه گذاشته اند؟ و تو كه مي خواهي مثل همه باشي و عادي زندگي كني . بفرما.اين گوي و اين ميدان.يا بنشيند و هووداري كند.آخر الزمان كه نيست. و خونش هم نه از خون مادرت رنگين تر است و نه از خون خواهرهايت و نه از خون اينهمه زنها كه هر روز توي ستون اخبار جنائي روزنامه ها مي خواني كه هوو چشمشان را درآورد يا رگ هووشان را زدند يا بچه اش را خفه كردند…و آن مرد نه تنها اينها را مي گويد بلكه به آنها عمل هم مي كند.تمبانش كه دوتا شد دو تا زن دارد و يك چهارطاقي كه خريد يكي ديگر. و يك شب اينجا و يكشب آنجا.يك دستمال بسته براي اين خانه، يكي براي آن ديگري. و عينا مثل هم. عدالت پايين تنه اي. تنها عدلي كه در ولايت ما سراغ مي توان گرفت.آنهم گاهي.و نه همه جا.و راستش ادا را كه بگذارم كنار و شهيد نمايي را-مي بينم در تمام اين مدت من بيشتر با مشكل حضور اين شخص ديگر خود-يعني اين مرد شرقي جدال داشته ام تا با مسائل ديگر.خيلي هم دقيق.دوتائي جلوي روي هم نشسته اند و مثل سگ و درويش مدام جر و منجر. و اينطور.به عنوان نمونه:

-آمديم و زن ديگري هم گرفتي . دو تاي ديگر هم گرفتي.عين برادرت.و باز بچه دار نشدي. آنوقت چه ؟

-آنوقت هيچي.طلاق مي دهي و بهمان زن اول اكتفا مي كني.عين برادرت.يا نه.عين پدرت.زن دوم را هم نگه مي داري . و اصلا مي آوريش توي همان خانه اي كه زن اولت با زادورودش مي نشيند.پهلوي خودتان.

-آنوقت فرق تو با برادرمان چيست؟مگر يادت رفته كه بچه خون دلي زن دوم برادر را از نجف به هن كشيدي و به كربلا بردي و به چه خجالتي او را بدست پدرش رساندي؟ و بعد چه كينه ها كه از اين قضيه به دل گرفتي؟

-ول كن جانم.اين حرف و سخن ها مال آدمهاي خيالاتي است.يا احساساتي.بايد مثل همه زندگي كرد.تا كي مي خواهي اداي مبارزه را در بياوري؟ پير شدي ديگر. خيلي احساساتي باشي در اين چهار صباح الباقي هم آب خوش از گلويت پايين نخواهد رفت. و اصلا نمي خواهي طلاق بدهي، نده.مثل پدرمان نگاهش دار.گفتم كه.مگر نشنيدي؟

-ده! مگر كور بودي يا كر كه وقتي سمنوپزان را مي نوشتيم صدايت درنيامد؟ و اصلا مگر يادت رفته كه سر همين قضيه من و ترا با هم از عالم مذهب اخراج كردند؟ آخر بگو ببينم فرق من وتو با برادر و پدر چيست؟

-خيلي ساده است.آنها آدمهاي ديگري بودند با زندگي ديگر.آنها هر دو روحاني بودند.نان ايمان مردم را مي خوردند.حافظ سنت بودند.وچون ددر نمي رفتند ناچار تجديد فراش مي كردند.مگر مي شود مرد بود و شصت سال آزگار با يك زن سر كرد؟

-يعني مي گويي اگر ددر بروي مساله حل مي شود؟ آخر خيلي ها هستند كه مذهبي هم نيستند و ددر هم مي روند و زنهاي طاق و جفت هم مي گيرند يا پشت سرهم زن عوض مي كنند.رسم روزگار همين است.

-من هم يكي از آدمهاي روزگار .مگر چه فرقي با آنهاي ديگر دارم؟

-چرا خودت را به خريت مي زني؟اصلا درد تو همين است كه آنچه مي نويسي بيخ ريشت مي ماند.تو زندگي مي كني كه بنويسي.آنهاي ديگر بي هيچ قصدي فقط زندگي مي كنند.حتي بچه دار شدنشان به قصد نيست.حاكم بر حيات آنها غريزه است. نه زوركي غم خوردن.بهمين دليل تو نه ارضاي خاطر آنها را داري نه اطمينان خاطرشان را نه قدرت عملشان را .تو قدرت عمل را فقط براي صحنهء روي كاغذ گذاشته اي .

-ببينم…نكند تو هم داري برمي گردي بهمان مزخرفات كه نوشته ها يعني بچه ها…؟داري خر مي شوي.حضرت! نوشته ها كه جان ندارند.كلمه را هر جور بگرداني مي گردد. اما بچه.بمحض اينكه هجده ساله شد توي رويت مي ايستد.

-ما بارك اله.همين را مي خواستي بگويي.آخر گاهي مي بينيم دوربرت مي دارد كه نوشته اگر جان ندارد جان مي دهد و از اين مزخرفات…دست كم خودت اينرا بفهم . كه يا بايد زندگي كرد يا فكر.دوتائي با هم نمي شود.

-پس چطور من و تو با هم و جلوي روي هم نشسته ايم؟

- اولا براي اينكه هميشه نفر سومي ميان ما وساطت مي كند. و بعد براي اينكه هنوز هيچكداممان از ميدان در نرفته ايم.


…و همين جور.پس از آن خودكشي يك ماه آزگار اين دو شخص جلوي روي هم نشستند و بحث كردند و كردند ولي بيفايده. و در اين مدت همريش من سرتيپ شد. و بعد هم آخرين فصل كتاب عزاداري را با جلد قطور يك سنگ مرمر ظريف و خوش تراش روي قبر خواهر زن انداختيم و بعد من خودم تنها روانهء سفر شدم.دري به تخته خورده بود و پنج ماهه.و شروع از پاريس.ماه اول در پاريس معقول بودم و مطالعات فرهنگي و گزارشهاي مرتب و كتاب هاي تازه و حرف هاي تازه و ديگر اباطيل.اما به سويس كه رسيدم دختر مهماندار چنان زيبا بود كه پاي شخص اول لنگيد. و شخص دوم شد اختياردار كار تن. و افسارم را گرفت و كشيد به همانجاها كه هر لر دوغ نديده اي بايد سراغ گرفت.تنعم از آزادي پائين تنه اي.تنها تجربه اي كه ما شرقي ها در فرنگ از آزادي مي كنيم.پانزده روز در سويس بودم.سه روز آخرش زوريخ.كه يك مرتبه ياد آن اولدفردي افتادم با پيغمبرهايش و هميان گچي كمرش.گفتم سراغش را بگيرم.ولي پيداش نبود.همين جوري شد كه روز آخر رفتم سراغ يك طبيب ديگر.دكتر باوئر.ژني كولوگ! درست عين دوتا ورد. اما جوان بود و بگو و بخند.ديوارها خيلي زود ريخت. و باز تمناي نزول اجلال حضرات اسپرم و باز ميدان ميكروسكپي و باز همان يكي دو سه تا در هر دو ميدان.و بعد تحقيقات از حالات پدرم و مادرم و زنم و بعد معاينهء پايين تنه.و بعد درآمد كه:
-مگر مسلمان نيستيد؟
گفتم چرا.گرچه خودش ديده بود.بعد يك مرتبه درآمد كه:
-چرا يك زن جوان نمي گيري؟
كه اول داغ شدم و دستپاچه.بهواي سفت كردن كمرم رويم را برگرداندم و بخودم كه مسلط شدم گفتم:
-يعني خيال مي كنيد فايده دارد؟
-اگر حالا يك درصد شانس داري با عوض كردن زن مي شود پنجاه درصد.
-بهمين صراحت؟
-بهمين صراحت.و اصلا اگر بدانيد غربي ها چه حسرت شما را مي خورند.
خيلي واقع بين بود.بله.واقعيت را خيلي خوب مي شناخت.حتي آب دهان خودش هم راه افتاده بود.خودماني تر كه شديم من داستان اولدفردي را برايش گفتم و پرسيدم پس چرا او آنجور گفت؟
-چه ميدانم.شايد چون زنت همراهت بود.راستي ميداني پارسال مرد.
-عجب!…و بلند به خودم گفتم: نكند سق پائين تنهء ما سياه باشد؟يارو پرسيد:
-چه مي گفتي؟
-طلب آمرزش مي كردم.
و بعد تشكر به اضافهء يك اسكناس و بعد خداحافظي.حتي نسخه هم نمي خواستم.چه نسخه اي بهتر از آن كه داد؟
و بعد رفتم آلمان.در بن و كلن دست به عصا بودم.ارادتمندان زياد بودند و مدام با هم بوديم و خلاف شان حضرت شخص اول بود كه خودش را بندهء شخص دوم نشان بدهد.اما به هانور كه رسيديم باز شخص دوم همه كاره شد.برف و سرما بدجوري بود و يك شب چنان هواي نحسي شد كه هفده نفر را خفه كرد و همهء پيرپاتال ها را تپاندند اطاق ها و رختخواب ها سرد بود و من از كيسهء آب گرم بدم مي آمد.و رسما وسط خيابان دختر بلند كردم.در برلن فرصت تجربه هاي ديگر نبود.چون تجربهء پشت ديوار زنده تر بود كه بر صفحهء اعلام قيمت بورس بانك ها ملموس تر بود تا در تن تكه هاي نخراشيدهء سيمان ديوار باسيم هاي خاردار بر فرازش. و راهروهاي مترو كه مثل راهروهاي زندان خلوت بود و شهر كه پر از پيرها بود و خيابانها و پارك ها و ميدان ها كه هيچ علت وجودي نداشتند و به هامبورگ هم تا رسيديم پريديم.اما در آمستردام قضيه جدي شد.يعني شخص دوم كار دستمان داد.زني تازه از شوهر طلاق گرفته و تور اندازه و همسن و سال خودم.وخدمتكار به تمام معني.و لري دوغ نديده تر از من .هفت روز بسش نبود.دنبالن آمد لندن.ده روز هم آنجا.و برگشتن هم مرا كشيد به آمستردام.و دو روز از نو.و اگر بچه دار شدم؟…وكه خوب .معلوم است.مي گيرمت.و از اين حرف و سخن ها.و من به عمد نسخهء دكتر را بكار مي بستم.تا سفر تمام شد و برگشتم.و كاغذها و كاغذها و من مدام چشم براه.چشم براه خبر.خبر گويندهء…كه در ديار كفر كاشته بودم .يك ماه گذشت و دو ماه گذشت و سه ماه گذشت و خبري نشد.كاغذ مي آمد اما خبر نمي آمد.و كلافگي و سرخوردگي و بدتر از همه اينكه زنم نه تنها بو برده بود بلكه همه چيز را مي دانست.و كاغذها را وا مي رسيد و محيط خانه سه ماه تمام بدل شد به محيط اتاق بازپرسي.تاعاقبت درماندم.همهء قضايا را از سير تا پياز برايش گفتم و تصميم گرفتم بنشينم و مطلب را دست كم براي خودم حل كنم.وچه جور؟با نوشتن. و نوشتم و نوشتم تا رسيدم به آن قضيهء آخر صف بودن و نقطهء ختام و ديگر اباطيل…كه يك مرتبه جا خوردم.خوب.ببينم مگر اين ديگران با تخم و تركه هاشان چه چيز را به چه چيز وصل مي كنند؟كاروانسراي وسط كدام راهند؟ يا پلي سر كدام دره؟ يا پيوند دهندهء كجاي خط به كجايش؟و اصلا كدام خط؟بله.دور از شهيد نمايي و خود نمايي. و همچنين دور از جوازي براي نمايش يك عقده.
در وهلهء اول يك پسر يعني رابطه اي ميان پدري با نوه اي.رابطهء خون و نسل. و نيز نقل كنندهء فرهنگ و آداب و از اين خزعبلات.يعني دوام خلقت.چيزي كه حتي دهن كجي بردارنيست.به عظمت خود خلقت.عين مدار خلق و نشور. و البته كه چنين عظمتي بي درزتر و پرتر از آن است كه به علت عقيم بودن تو ككش بگزد.روزي ميليونها نفر مي زايند و همينقدرها كمتر مي ميرند. و جمعيت دنيا دارد از سه مليارد هم مي گذرد و در چين و هند سقط جنين را تشويق هم ميكنند و ديگر اخبار وحشت زا و آن حقه بازي هاي مالتوس براي اداره كردن خلايق كه بله قحطي آينده و تنگ شدن جا روي كرهء زمين و ديگر اباطيل…به اين صورت ما دو نفر هم كه نباشيم دنيا مي گردد با خلقش و آدمهايش و مذهب ها و حكومت ها و سياست ها.مثلا اگر پدر من بجاي سه پسر دو تا مي داشت چه مي شد؟ واقعا چه چيزي از دنيا كم مي شد؟ واقع بين كه باشيم در قدم اول مادرم يك شكم كمتر زاييده بود و بهمين اندازه شيرهء جانش را كمتر حرام كرده بود و حالا سر شصت و چند سالگي اين جور بدل به يك كيسهء استخوان نشده بود.با آسم و شب بيداري و چشمي كه مردهء خواندن يك سورهء قرآن است. و بعد؟ بعد نانخور پدرم كمتر مي شد.و بهتر مي توانست فقر ناشي از آن كله خري زمان داور را تحمل كند.همان كله خري كه وادارش كرد محضر شرع را ببندد و تمبر دولتي را به عنوان زينت المجالس هر سند معامله و عقدي نپذيرد.و بعد؟ همهء كلاسهاي همهء مدارسي كه چون پلكاني مرا از شش سالگي به چهل سالگي رسانده اند به اندازهء يك نفر خلوت تر مي بود. و اين خلوت تر بودن كلاسها تا تو در لباس شاگردي بودي چه بهتر براي ديگران. و وقتي هم كه با اهن و تلپ يك معلم به كلاس رفتي-اگر نمي رفتي چه مي شد؟ حساب كرده ام. جمعا به اندازهء پنج هزار ساعت دستگاه فرهنگ مملكت بي معلم مي ماند.دور از خود نمايي و شهيدنمايي اين تنها لطمه اي است كه نبود من به دستگاه اجتماع مي زد و تازه چه لطمه اي؟ خود من در طول مدت همهء اين سالها و درسها و كلاسها جاي خالي بيش از پانصد معلم را باز دقيق حساب كرده ام. و با واقع بيني-به چشم خودم ديده ام.به اين طريق من هم كه نبودم پانصد تا مي شد پانصد و يكي.و اين در قبال نسبت هاي نجومي واقعيت چيزي است در حكم يك ميليونيم صفر.پس اينجاي قضيه چندان در بند تو نيست.رودخانه اي است دور از بوتهء عقيم تن من و مي رود. امري است وراي من.و حكم كننده.آمر.و اين منم كه مامورم. و اصلا نكند اين غم تخم و تركه نيز خود نوعي احساس قصور در تكليف است؟قصور در اجراي امر آمر؟بهر صورت اين رود مي رود.بي اعتنا به هزاران جوئي كه از آن هرز مي رود يا به مرداب يا در كويري مي خشكد.پس زياد به لغات قلمبه نگريز.كه آخر جاده و لب پرتگاه و نقطهء ختام.اينها لوس بازي است.از واقعيت دور نشو.بيا نزديك تر.نزديك به خودت.بله.به اين بوتهء عقيم.به اين ميدان ميكروسكوپي. و ببين كه بحث فقط بر سر دوام خودخواهي تو است.اين تويي كه الان هست و بايد پس از شصت هفتاد سال بميرد كه چهل و چند سالش را گذرانده و به اين مرگ راضي نيست.
اين بوته كه نه باري مي دهد و نه گلي بر سر دارد و فقط ريشه اي دارد در خاكي.و گمان كرده است كه بهيچ بادي از جا نمي جنبد .خيلي ساده.اين تو مي خواهد خودش را در تن فرزندش يا فرزندانش شما كند و شصت سال ديگر يا پنجاه سال ديگر –يا نه-چهل سال ديگر.بپايد.و بعد يك بوتهء ديگر و يكي ديگر…و حالا بوته ها. و كمي نزديگ تر برود و كمي نزديك تر بخاك مرطوب كناره اش. و اينك آب. و بعد درختي و ريشه اي قرص و سري بفلك…مگر نه اينكه سلسله نسب ها را شجره نامه مي گويندو بشكل درخت مي كشند؟..مي بيني كه همين هاست.و آنوقت تازه كه چه؟ مگر نمي بيني كه حوزهء وجودي تو حوزهء سيل ها است و زلزله ها؟ و ريشه بركن و نيستي آور. و سال ديگر بر نطع گستردهء سيل جسد هزاران آدميزاد شناور است.چه رسد به درخت ها.و در آن سفر ديدي كه دهكده ها درست همچون لانه هاي زنبور بودند لگد مال شده و دريده .لاشه درخت ها همچون چوب جارويي كه بچه اي به جستجوي زنبورها به لانه فرو كرده؟…و اصلا از اين شاعر بازيها درگذر.ببين سه نسل كه گذشت چه چيزي از وجود جد و امجد در تن نوه و نبيره مي ماند؟مگر تو خودت، از جدت چه مي داني ؟حتي او را نديده اي.يعني وقتي تو بدنيا آمدي جا براي او تنگ شده.تو فقط پدرت را ديده اي. و اولي ترين كسي كه چيزها ازو در تن داشته باشي. و در ذهن.و راستي از پدر در تو چه ها هست؟در اين شك نيست كه هست.اما مگر تو عكس برگردان يك پدري؟ تركيب مغز و خون وشباهت صورت و اخلاق وآن تندخوئي ها وآن زودجوشي و آن كله خريها همه بجاي خود. تو اگر هم اينطور نبودي جور ديگري بودي.عين شباهت پدري ديگر با فرزندي ديگر.اما بگو ببينم بازاي بشريت چه در تو هست كه در پدرت نبود يا چه ها در او بود كه در تو نيست؟وجوه تشابه را رها كن.وجوه امتياز را ببين.اگر هم تشابه مي بود كه لازم نبود تو از مادر بزايي.پدرت بجاي تو هشتاد سال پيش از مادري ديگر زاده بود.عبث كه نيست اين دوام خلقت و اين تكرار تولدها.هر تولدي دنيايي است.عين ستاره اي.تو وراي پدرت زاده اي.او زاد و مرد.ستاره اش از آسمان افتاد.اما تو هنوز نمرده اي.و ستاره ات هنوز كورسو مي زند.درست است كه از پدر چيزها در تو است ولي ببينم آيا تو فقط گوري هستي بر پدري؟يادت هست كه اين گور پدر جاي ديگر است و تو خود سنگش را دادي كندند و برادرت به كنجكاوي يا بقصد تبرك يا به لمس نزديكتري از مرگ و آخرت و آن عوالم ديگر…پيش از پدر رفت تويش خوابيد و زمزمه پيچيد ميان مريدان…يادت نيست؟بله.مثل اينكه بايد بروم سراغ پدرم.گرچه زنده كه بود براي حل مشكلاتم از او مي گريختم.بله.بترتيب تاريخي.




فصل 6


قديمي ها راست گفته اند كه اگر دلتان گرفت برويد سراغ اموات .ولي اين فقط سراغ اموات رفتن بوده است يا گذري به سنت ملموس؟ و به گذشتهء موجود؟ و به اجداد و ابديت در خاك؟ و خود را با همهء غمهاي گذرا و حقير در قبال آنهمه هيچي كوچك ديدن؟ و فراموش كردن؟...من نمي دانم پس ژاپني ها چه ميكنند يا هندوها يا همهء آنهايي كه بگذشته از راه گورستان نمي روند! شايد بهمين دليل است كه ژاپني ها هاراكيري مي كنند؟ يا زردشتي ها هنوز در يزد و كرمان به رسم عهد بوق اموات را در برجهاي خاموشي مي گذارند يا شايد هندوها كه به نسخ معتقدندو...رها كنم اين پرت و پلاها را.به هر صورت رفتم.سراغ پدرم.با مادرم و يكي از خواهرها و دو سه تا از خواهر زاده ها.
قبرستان بزرگ بود با تك و توك درختش و فراوان آهني.هريك بر سر قبري كاشته . و به شاخهء سيمي آنها چراغي همچون ميوهء هميشه بهار شب قبر، براي سر سفرهء آخرت.و تك و توك عكسي آفتاب خورده به سينهء تيرها و با چه حسرتي! نكند تو هم الان چنين قيافه اي را داشته باشي! و سنگ قبرها پر از وفدت علي الكريم بغير زاد من الحسنات...و الخ. و راستي چندتا از اين همه مرده معني اين شعر را مي دانسته اند تا بتوانند جواب من ربك را درست داده باشند.
به هر صورت تمريني از عربي داني براي آن شب؟و جوي آب جداكنندهء صحن عمومي قبرستان از اشرافيت اموات.از مقبره هاي خانوادگي.خانوادگي؟بله.عينا.حتي با اعلانشان بر سر درها. به خط خوش و بر كاشي كه آرامگاه ابدي خاندان فلان...چيزي كف دست كليد دار گذاشتم كه چون گربه اي سر سفرهء زيارت اهل قبور هميشه حاضر است و آهاه درست ميان خانواده.آن وسط پدر.و سنگ قبرش همان كه خودم دادم نوشتند و تراشيدند.بي شعر.و فقط با همان هوالحي الذي لايموتش و اسم و عنوان و تاريخ ولادتي و وفاتي.مرمر زرد سبزي زننده.سنگ هنوز مي درخشيد و رگه هاي سفيد و صورتي در آن مشخص بود و كلمات مشكي برجسته و خوانا.ديدم خيلي مي خواهد تا گذشت زمان اثزش را بكند:خوب پدر .مي بيني كه عجله اي نيست.در احتياج تو به نوه داشتن. وانگهي برادرزاده كه هست...و آن طرف تر بالاي سرش خواهرم خوابيده.كه به سرطان رفت. و آن طرف تر خاله.آنكه كر بود.و آن طرف تر هم پاي ديوار زن دومش.زن دوم پدر را مي گويم.كه از پيش رفت تا خانه را آب و جارو كند.بله.عين خانه مان.همه دور هم.و با همان شلوغي ها.و رفت و آمد.مادرم نشسته سر قبر وسطي و شانه هايش زير چادر مي لرزد. و خواهرم پهلوي دستش دارد قرآن مي خواند.بزمزمه اي.بي صدا.آخر بابا خوابيده. و خواهر ديگرمان او هم از سر و صدا خوشش نمي آمد.درست مثل من.آخر او هم بي تخم و تركه مانده بود.و خواهر زاده ها هم هستند.همانها كه هفتهء پيش برده بودمشان به گشت و گذار روي درياچهء سد كرج. و چه كشفي كرده بودند.اينجا هم دارند كشف مي كنند.همانجور كنجكاو و جوينده.از اين قبر به آن ديگري سر مي كشند .به كشف ديگري به تجربهء تازه اي از عالم مرگ براي زندگي.از عالم اموات براي دنيا.يعني از آن خانه به اين خانه.به سلام و احوالپرسي.يعني فاتحه.و لا اله الا الله گرمازده و بي حالي از مرده شورخانه بلند است و سوت تيز و كشداري از ايستگاه راه آهن.وسائل صوتي تعادل صحنه.دنيا و آخرت.يا چاوش هاي آخرت و دنيا.و كدام آخرت؟ و كدام دنيا؟ مگر همين مقبرهء خانوادگي مرز دنيا و آخرت نيست؟اينكه عين خانهء ماست.عين دنياي مادرم و خواهرم و خواهر زاده ها و اين همهء خلايق.پس چه دعوت بيهوده اي از دو سو؟ در اين راه نيازي به هيچ چاووشي نيست.و اصلا راهي نيست و سفري نيست.دنيا عين آخرت و آخرت عين دنيا...و راستي اين مادر به كدام يك از اين دو دنيا متعلق است؟ اين يك كيسه استخوان چادرپوش كه اگر كمي بلندتر گريه كند،صدا بجاي از حلقش،از استخوانش درمي آيد .آيا اين همان زني است كه پنجاه و خرده اي سال با اينكه زير خاك است بسر برده؟ و آن ديگري را زاييده؟ و مرا و آن خواهر قرآن بدست را؟ ديگر نه خوراكي دارد و نه خوابي.عين بابا.بابا هم الان يك كيسه استخوان بيشتر نيست.فقط كيسه ها با هم فرق دارند.يكي سياه يكي سفيد.ميداني پدر؟ شبها همانجور گرفتار آسم است.هيچكاريش هم نمي شود كرد.يعني تو هم كه رفتي فرقي نكرد.سرش هنوز آرزوي يك بالين را دارد . و بعد.ميداني كه من هنوز...برايت كه گفتم.شمس هم كه هنوز زن نگرفته.باز گلي به جمال آن برادر كه همين يكي يكدانه اش باقي مانده.راستي ميداني پدر؟بچه دومشان هم آمد.باز هم پسر.نوهء دوم پسري تو.خوشحال نيستي؟ مي بيني كه چراغت كور نمانده.شبهاي روضه همچنان برقرار است.نگذاشتيم در خانه ات بسته شود.هنوز هم ميرزاي آهنگر مي آيد پاي سماور و محمود طبق كش خدمت مي كند.عينا.انگار نه انگار كه تو رفته اي.فقط از دم در بلندت كرده اند و گذاشته اند روي سر بخاري.پشت قاب عكس.و چه جوان. و چه ساكت! و چه بالابلند و رنگي.همان شمايل كه قدير نقاش ازت كشيده بود.يادت هست؟ تپانده بوديمش توي صندوقخانه و يك روز من كشف كردم كه ميخ زير زانويت را سوراخ كرده. و بچه زحمتي برايت وصله اش كردم.گرچه نبايد يادت باشد.من كه به تو بروز ندادم...

قرآن را بستم و از پنجره نگاهي به بيرون انداختم.مردها و زنها يكهو سر يك قبر كپه مي شدند. و انگشت ها به سنگ و سرها پايين.مدتي مي ماندند و بعد تك تك بر مي خاستند.به نسبت جراتي كه داشتند يا به نسبت ارثي كه برده بودند-يعني بستگي با صاحب قبر.يعني به نسبت نزديكي به آخرت.مگر نه؟ و از تعدادشان وجنسيتشان مي شد فهميد كه صاحب قبر كيست.پدر است يا مادراست يا خواهر و برادر يا شوهر و عمه و خاله. و زني تنها بر سر قبر آنطرف نهر چنان ضجه مي زد كه انگار شوهرش داماد بوده و از توي حجله يكسر آمده اينجا.اما نه. بچهء زنك دورش مي پلكيد.خوب چه مانعي دارد.مگر همه مثل تو عقيم اند؟ از توي حجله هم مي شود رفت به عالم آخرت و حجله هم داشت.مي بيني كه در گورستان هم خودت را رها نمي كني .احمق! و زنك؟ خودش يك كپهء سياهي .عين مادرم. و دمرو سر قبر افتاده.و صدايش؟ چقدرشبيه صداي خواهرم.راستي مادر يادت هست كه روي سينهء خواهرم سرب داغ كرده گذاشتيد؟ هان؟ همان از توي حجله نمي دانم چه دردي گرفته بود كه آخر سرطان شد.و درمان ها و دكترها.به هووداري راضي شد اما به عمل نشد.آخر شوهر او هم بچه مي خواست.عين من.مسخره نيست؟و خواهرم عجب سرتق بود.باز هم عين من.نمي خواست دست مرد غريبه به تنش برسد .با مچهاي مودار.و لابد موهاي سفيد.كه از زير ساقهء دستكش بيرون زده.گرچه طبيب او پير نبود. البته من توي مطب ديدمش نه پاي تخت عمل.مچ دستش با يك دكمهء نقره بسته بود و رويش نقش سكه هاي هخامنشي .بخود من گفت اگر پستانش را برداريم دو سه سالي مهلت دارد .درست همينطور.و براي خواهرم ؟ مثل اينكه گفته باشد اگر چادرش را برداريم .هر دو يكسان بود.يارو ابته به فارسي نگفت.نه براي اينكه قصابي قضيه را پوشانده باشد.بلكه مثلا تا مريض را نترساند.ترس!خواهركم خودش خواسته بود سرب داغ كرده بگذارند.گفته بود دلم مي خواهد آتش جهنم را هم توي دنيا ببينم.آخر همه چيز ديگرش را ديده بود.تجربه كرده بود.ولي هرچه كرديم براي عمل حاضر به تجربه نشد كه نشد.عجب سرتق بود.كه مگر چه خيري از اين زندگي برده ام؟ با اين قرمساق...اصطلاح خودش بود.هيچوقت اسم شوهرش را به زبان نمي آورد . يا ضمير سوم شخص به كار مي برد يا يكي از اين فحش ها.و...بچه نداريم تا پايش بنشينم...و راست گفته بود ميداني مادر چطور شد كه من در رفتم؟يعني رفتم سفر؟يادت هست؟آخر من كه كف دستم را بو نكرده بودم.دكتر گفته بود كه تا مغز استخوانهايش پوك مي شود .گفته بود به كوچكترين ضربه اي يك هو ساق پايش مي شكند و لگن خاصره اش. بهمين وقاحت.ميداني يعني چه مادر؟ يعني گردويي از درون پوسيده . و پوستي كه حتي ضخامت نازك ترين پوست گردو را هم نداشت...و آنوقت چه پوستي!؟زنم ميگفت عين مرمر.صاف و نرم.يا برگ گل.يادت هست مادر؟ تو خودت برايم تعريف كردي كه به كمك خاله و خواهرهاي ديگر سرب داغ كرده گذاشته بوديد روي سينه اش...

خبرش را بعدها به من داده بودند. سرب را گذاشته بودند توي اجاق آب شده بود و كف اجاق وارفته بود بعد آتش را پس زده بودند و سرخي فلز كه پريده بود تكه سرب پهن و ناصاف و سوراخ سوراخ را گذاشته بودند روي پستانش...عجب!من حالا مي فهمم!بله حالا.كه چرا هر وقت اسم بچه مي آيد من ياد خواهرم مي افتم و سرطانش و سرب داغ كردهء روي سينه اش و بوي گوشت...

قرآن را توي جلد كهنه اش گذاشتم و پا شدم و :
-مادر نمي رويم؟ بد هوايي است.مي ترسم نفست باز تنگ بشود.
-برويم ننه سري هم به عمقزي گل بته بزنيم.ديرت كه نمي شود؟
نه مادر.من ديگر آزاد شدم.برويم.و راه افتاديم.نفر آخر من.در مقبره را بستم.يعني در خانه را. و خداحافظ پدر. و ممنون. مي داني كه من هيچوقت از تو تشكر نكرده ام...اما حالا از ته قلب ممنونم.اگر تو خواهرمان را همين جا نخوابانده بودي...اما تا يادم نرفته.اينرا هم بدان كه من سنگ قبر تو نيستم.يادت هست كه مي گفتي دنيا دار بده بستان است؟
و رفتيم.آن وسط قبرستان.زير سايهء هيچ درختي و در پناه هيچ تيرك چراغي.قبري بي نام ونشان كه نه .با سنگي كوچك.و عجب پاخورده و سابيده! دو سال ديگر حتي تو هم نمي تواني خطش را بخواني .ببينم مادر ،قبرها را چند ساله پا مي گيرند؟سي ساله؟ پس چيزي نبايد مانده باشد.بله من دوازده ساله بودم كه مرد.سربند بي حجابي.پس موعدش هم گذشته يا دارد مي گذرد.بعد يك جسد ديگر و يك سنگ ديگر با اسمي و تاريخي ديگر .راستي او هم بچه نداشت.حتي شوهر نكرده بود.تنها همين سنگ قبر را داشت.يعني دارد.دارد؟ بله ديگر.چرا. خاطره اي هم در ذهن من و ده بيست تايي از بچه هاي آن دوره.كه حالا هر كدام پدري هستند يا قاضي دادگاهي يا سرهنگي .خاطرهء ديگري هم در دو سه تا از قصه هايي كه من وقتي بچه بودم از او شنيده بودم و وقتي بچه تر شدم نوشتم. و آنوقت خود اين عمقزي.با روبنده اش و قدكوتاهش و چاقچورهايش.گالش روسي اش.هفته اي يك روز خانهء ما بود روزهاي ديگر خانهء ديگر اقوام.
خانهء ما همان روزي مي آمد كه شبش روضه داشتيم.مي آمد و تا فردا صبح مي ماند.روضه را هم گوش مي داد و بعد براي ما قصه ها قصه مي گفت.وچه قصه ها!سبز پري زرد پري.شب هاي روضه شام دير مي شد و اگر عمقزي نبود ما خوابمان مي برد .واين قضايا بود تا بي حجابي شروع شد.و عمقزي با روبنده و چاقچور، و با پايي كه به خانه بند نمي شد!و مي دانيد چرا بهش گل بته مي گفتيم؟چون روي دستهء راست روبنده اش يك گل و بته انداخته بود .سبز و قرمز.با نخ ابريشم. و چه دور و پرش مي ريختيم.عين خواهرم كه ميان بچه ها آب نبات پخش مي كرد. و چنين زني پاگير شد.پاگير اطاق اجاره ايش.سه ماه بيشتر دوام نياورد.زد بكله اش.قوم و خويش ها جمع شدند دكتر بردند بالاي سرش.و سه چهار ماهي پرستاري و مواظبت. و هر روز آش و شله اي از يك خانه.تا عاقبت همه خسته شدند و صاحب خانه سپردش به تيمارستان.و حالا اين قبرش.خوب عمقزي.تو هم بچه نداشتي.راستي تو با اين قضيه چه مي كردي؟آيا مثل من بوق و كرنا مي زدي؟ يا خيال مي كردي قصه هايت بچه هايت بودند؟ تصديق مي كنم كه در تن آن قصه ها دوام بيشتري داشتي تا در تن اين سنگ سابيده كه سه چهار سال ديگر پاميگيرندش.مي بيني كه.و اينك من.يكي از شنوندگان قصه هاي تو.اصلا بگذار قصه اي بگويم.حالا كه دهان قصه گوي ترا بسته اند .مي شنوي؟بله .پدري است و پسري و نوه اي .يعني من و بابام و جدم.اين آخري در قبرستان مسجد ماشاءاله.مشت خاكي در يك گوشهء اين سفرهء سنت و اجداد و ابديت.پسر در قبرستان قم.همين بيخ گوش تو.و هنوز نپوسيده.بلكه يك كيسه استخوان.و نوه دلش تنگ است و آمده سراغ اموات.يعني پناه آورده به گذشته و سنت و ابديت.يعني به اين هيچي كه تو در آني.آمده تا خود را در اين هيچ فراموش كند.اما اين نسخه هيچ افاقه اي نكرده.عين نسخهء نطفهء تخم مرغ.يادت هست؟ و اين خود بدجوري بيخ ريش اين نوه مانده.راستش چون اين سفرهء خاكي بد جوري بي نور است.تو تا سه چهار سال ديگر حتي سنگي بر گوري هم نخواهي بود.اما پدرم هنوز فرصت دارد.هم سنگي دارد بر گوري و هم نوه ها دارد و پسرها. و در خانه اش هم هنوز باز است.اما اين نوهء پناه آورده به گذشتگان چنان از اين گذشته و آن آينده بيزار است كه نگو ...نميداني چقدر خوش است عمقزي، از اينكه عاقبت اين زنجير گذشته و آينده را از يك جايي خواهد گسست.اين زنجير را كه از ته جنگل هاي بدويت تا بلبشوي تمدن آخر كوچهء فردوسي تجريش آمده.آن بچه اي كه شنونده ء قصه هاي تو بود با خود تو بگور رفت. و امروز من آن آدم ابترم كه پس از مرگم هيچ تنابنده اي را بجا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و براي فرار از غم آينده به اين هيچ گسترده ء شما پناه بياورد.پناه بياورد به اين گذشتگان و اين ابديت در هيچ و اين سنت در خاك كه تويي و پدرم و همهء اجداد و همهء تاريخ.من اگر بداني چقدر خوشحالم كه آخرين سنگ مزار در گذشتگان خويشم.من اگر شده در يك جا و به اندازهء يك تن تنها نقطه ي ختام سنتم.نفس نفي آينده اي هستم كه بايد در بند اين گذشته مي ماند.مي فهمي عمقزي؟اينها را.دلم نيامد به پدرم بگويم.ولي تو بدان. و راستي ميداني چرا؟ تا دست كم اين دلخوشي برايم بماندكه اگر شده به اندازهء يك تن تنها در اين دنيا اختياري هست و آزادي اي . و اين زنجير ظاهرا بهم پيوسته كه برگردهء بردباري خلايق از بدو خلق تا انتهاي نشور هيچي را به هيچي مي پيوندند-اگر شده به اندازهء يك حلقهء تنها ، گسسته است. و اين همه چه واقعيت باشد چه دلخوشي، من اين صفحات را همچون سنگي بر گوري خواهم نهاد كه آرامگاه هيچ جسدي نيست.و خواهم بست به اين طريق در هر مفري را به اين گذشتهء در هيچ و اين سنت در خاك.

بار اول در اول مرداد 42 تمام شد
بار دوم در 20 ديماه 1342.


توضيح
از فوت آل احمد بيش از سي سال ميگذرد و لذا طبق قوانين ايران انتشار كتاب از حقوق انحصاري برخوردار نيست
ضمنا متن داستان داراي برخي غلطهاي تايپي است كه عمدا گامي در جهت رفع آنها برداشته نشده تا صرفا خواندن اين داستان در اينجا، محركي براي خريد نسخه‌ي چاپي آن باشد

آخرین به روز رسانی در ۳ آذر ۱۳۸۵

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 20 توسط کامیار |