تبليغاتX
ΚΛΜΨΛΓ ΛΓΨΛΝΛ
نمایش آگهی در کامیارآریانا X
نمایش آگهی در کامیارآریانا
کیسم روستای شمالی ایران
ریاضی زیباست، هیچ چیز زیباتر از علم نیست! و دانش پارسی اسم های قبلی این وبلاگ بودند

شهردار تهران آقای قالیباف به عنوان یکی از ۱۱ شهردار برتر انتخاب شده ... سایت شهردار جهان زندگی نامه ای از تمام ۱۱ نفری که انتخاب شدن گذاشته ... خیلی برام جالب بود زندگی نامه شهردار تهران ... اگر می خواهید بخوانیدش به دقت بخوانید. مـشـاهـده مـتـن کـامـل


( Stephen Hawking )

متولد 8 ژانويه 1942
او از هر گونه تحرك عاجز است. نه مي تواند بنشيند نه برخيزد. نه راه برود. حتي قادر نيست دست و پايش را تكان بدهد يا بدنش را خم و راست كند. از همه بدتر توانايي سخن گفتن را نيز ندازد. زيرا عضلات صوتي او كه عامل اصلي تشكيل و ابراز كلمات اند مثل 99 درصد بقيه عضلات حركتي بدنش در يك حالت فلج كامل قرار دارند. مشتي پوست و استخوان است روي يك صندلي چرخدار كه فقط قلبش و ريه هايش و دستگاه هاي حياتي بدنش كار مي كنند و بخصوص مغزش فعال است. يك مغز خارق العلده كه دمي از جستجو و پژوهش و رهگشايي بسوي معماها و نا شناخته ها باز نمي ماند.


اين اعجوبه مفلوج استيفن هاوكينگ پرآوازه ترين دانشمند دهه آخر قرن بيستم است كه اكنون در دانشگاه معروف كمبريج همان كرسي استادي را در اختيار داردكه بيش از دو قرن پيش زماني به اسحق نيوتن كاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنين وي را انيشتين دوم لقب داده اند زيرا مي كوشد تئوري معروف نسبيت را تكامل بخشد و از تلفيق آن با تئوري هاي كوانتومي فرمول واحد جديدي ارائه دهد كه توجيه كننده تمامي تحولات جهان هستي از ذرات ريز اتمي تا كهكشان هاي عظيم باشد.
اينشتين معتقد بود كه چنين فرمول يا قانون واحدي مي بايست وجود داشته باشد و سالهاي آخر عمرش را در جستجوي آن سپري كرد اما توفيقي نيافت.
استيفن هاوكينگ شهرت و اعتبار علمي خود را مديون محاسبات رياضي پيچيده و بسيار دقيقي است كه در مورد چگونگي پيدايش و تحول سياهچاله هاي آسماني يا حفره هاي سياه انجام داده است.اين اجرام فوق العاده متراكم كه به علت قدرت جاذبه بسيار قوي حتي نور امكان جدايي از سطح آن ها را نداردوجودشان بر اساس تئوري نسبيت انيشتين پيش بيني شده بود و به همين جهت هم سياهچاله ناميده شدند.رديابي و رويت آنها بوسيله قويترين تلسكوپ ها يا هر وسيله ديگر تا كنون ممكن نبوده است. با وجود اين استيفن هاوكينگ با قدرت انديشه و محاسبات رياضي چون و چرا ناپذيرش- نه فقط وجود سياهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگي شكل گيري و تحول آن ها را نشان داده بلكه به نتايج جالبي در رابطه اين اجرام با كيفيت وقوع انفجار بزرگ Big Bang در آغاز پيدايش كيهان دست يافته است كه در دانش فيزيك اختري و كيهان شناسي اهميت بسزايي دارد و به عقيده صاحبنظران بناي اين علوم را در قرن آينده تشكيل خواهد داد.

كتاب جديد هاوكينگ در اين زمينه كه بعنوان سياهچاله ها و جهان هاي نوزاد انتشار يافت در محافل علمي جهان مثل يك بمب صدا كرد و شگفتي فراوان برانگيخت. اما قبل از اشاره خلاصه اي مي آوريم از زندگي نويسنده اش كه براستي از كتاب او شگفتي بر انگيز تر است .

استيفن هاوكينگ در 8 ژانويه 1942 در شهر دانشگاهي آكسفورد زاده شد و دوران كودكي و تحصيلات اوليه اش را در همان شهر گذرانيد. از همان زمان به علوم رياضيات علاقه داشت و آرزوي دانشمند شدن را در سر مي پروراند اما در مدرسه يك شاگرد خودسر و بخصوص بد خط شناخته مي شد و هرگز خود را در محدوده كتاب هاي درسي مقيد نمي كرد بلكه چون با مطالعات آزاد سطح معلواتش از كلاس بالاتر بود هميشه سعي داشت در كتاب هاي درسي اشتباهاتي را گير بياورد و با معلمان به جر و بحث و چون و چرا بپر دازد !

پدر و مادرش از طبقه متوسط بودند با يك زندگي ساده در خانه اس شلوغ و فرسوده اما مملو از كتاب كه عادت به مطالعه را در فرزندانشان تقويت مي كرد. فرانك پدر خانواده پزشك متخصص در بيماري هاي مناطق گرمسيري بود و به همين جهت نيمي از سال را به سفرهاي پژوهشي در مناطق آفريقايي مي گذرانيد. اين غيبت هاي متوالي برلي بچه ها چنان عادي شده بود كه تصور مي كردند همه پدر ها چنين وضعي دارند. و مانند پرندگان هر ساله در فصل سرما به مناطق آفتابي مهاجرت مي كنند و بعد به آشيانه بر مي گردند. در عين حال غيبت هاي پدر نوعي استقلال عمل و اتكا به نفس در بچه ها ايجاد مي كرد.

مـشـاهـده مـتـن کـامـل


img/daneshnameh_up/6/62/Einestein.png

آلبرت انیشتین در چهاردهم مارس 1879 در شهر اولم که شهر متوسطی از ناحیه و ورتمبرگ آلمان بود متولد شد. اما شهر مزبور در زندگی او اهمیتی نداشته است، زیرا یک سال بعد از تولد او خانواده وی از اولم عازم مونیخ گردید. پدر آلبرت ، هرمان انیشتین کارخانه‌ کوچکی برای تولید محصولات الکترو شیمیایی داشت و با کمک برادرش که مدیر فنی کارخانه بود از آن بهره‌برداری می‌کرد. گر چه در کار معاملات بصیرت کامل نداشت. پدر آلبرت از لحاظ عقاید سیاسی نیز مانند بسیاری از مردم آلمان گر چه با حکومت پروسیها مخالفت داشت، اما امپراتوری جدید آلمان را ستایش می‌کرد و صدر اعظم آن «بیسمارک» و ژنرال «مولتکه» و امپراتور پیر یعنی «ویلهم اول» را گرامی می‌داشت.

مادر انیشتین که قبل از ازدواج پائولین کوخ نام داشت بیش از پدر زندگی را جدی می‌گرفت و زنی بود از اهل هنر و صاحب احساساتی که خاص هنرمندان است و بزرگترین عامل خوشی او در زندگی و وسیله تسلای وی از علم روزگار موسیقی بود. آلبرت کوچولو به هیچ مفهوم کودک اعجوبه‌ای نبود و حتی مدت زیادی طول کشید تا سخن گفتن آموخت، بطوری که پدر و مادرش وحشت زده شدند که مبادا فرزندشان ناقص و غیر عادی باشد. اما بالاخره شروع به حرف زدن کرد، ولی غالباً ساکت و خاموش بود و هرگز بازیهای عادی را که مابین کودکان انجام می‌گرفت و موجب سرگرمی کودک و محبّت فی مابین می‌شود را دوست نداشت.

آلبرت مرتباً و هر سال از پس سال دیگر طبق تعالیم کاتولیک تحصیل کرد و از آن لذّت فراوان می‌برد وحتّی در مواردی از دروس که به شرعیات و قوانین مذهبی کاتولیک بستگی داشت چنان قوی شد که می‌توانست در هر مورد که همشاگردانش قادر نبودند به سؤالهای معلّم جواب دهند او به آنها کمک می‌کرد.

انیشتین جوان در ده سالگی مدرسه ابتدائی را ترک کرد و در شهر مونیخ به مدرسه متوسطه «لوئیت پول» وارد شد. در مدرسه متوسطه اگر مرتکب خطایی می‌شدند، راه و رسم تنبیه ایشان آن بود که می‌بایست بعد از اتمام درس ، تحت نظر یکی از معلّمان ، در کلاس توقیف شوند و با درنظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگیز کلاسهای درس ، این اضافه ماندن شکنجه‌ای واقعی محسوب می‌شد.

مـشـاهـده مـتـن کـامـل


مولانا

 مولانا جلال الدين محمد بلخي ؛ رومي؛ فرزند بهاالدين الولد سطان العلماء در ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ در شهر بلخ متولد شد.هنوز بحد رشد نرسيده بود كه پدر او به علت رنجشي كه از سلطان محمد خوارزمشاه پيدا كرده بود شهر و ديار خود راترك كرد و با خاندان خود به عزم حج و زيارت كعبه از بلخ مهاجرت نمود. در نيشابور به زيارت » عطار « عارف مشهور قرن هفتم شتافت . » جلال الدين « را ستايش كرد . وكتاب اسرار نامه ئ خود را به او هديه داد.
پدرش از خراسان عزم بغداد كرد واز آنجا پس از سه روز اقامت در مدرسه مستنصريه عازم مكه شد. وپس از بر آوردن مناسك حج قصد شام كرد و مدتها در آن شهر ماند و در پايان عمر به شهر قونيه رفت و تا آخر عمر در آن شهر ماند و به ارشاد خلق مي پرداخت.

مـشـاهـده مـتـن کـامـل


                   مولانا

 

زادگاه مولانا:

جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ  در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.

چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان  رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.

بازبه قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند.

مـشـاهـده مـتـن کـامـل


                       

در آن زمان ها، دکتر محمود حسابی که نیاز ایران به یک دانشگاه را برای خودکفایی کشور و عدم نیازمندی به غربیها ضروری می دید، برای بیان طرح خود نزد، آقای حکمت، وزیر فرهنگ آن زمان ایران، رفت و با او گفت و گویی را انجام داد که به شرح زیر است:

دکتر حسابی: تا همین اواخر یعنی قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسنت توهین می کرد، مجازات او اعدام بود. چه طور یک دانشمند ایرانی در مرکز اروپا تا این حد احترام داشته است؟ ولی حالا چگونه است؟ ما برای معالجه شاه باید از اروپا پزشک بیاوریم. یا برای ساختن پل باید مهندس از آنجا بیاوریم.

حکمت: منظور شما چیست؟

دکتر حسابی: تا بیش از این دیر نشده باید اجازه بدهید جایی درست کنیم تا خودمان دکتر، مهندس و متخصص تربیت کنیم تا نیازمند خارجیها نباشیم و بیش از این از اروپاییها عقب نیفتیم.

حکمت که از این پیشنهاد خوشش آمده بود، گفت:

بروید پیشنهادتان را روی کاغذ بیاورید و برای من بفرستید.

بدین ترتیب دکتر حسابی که از مدتها قبل در فکر انجام این کار بود و از سالها قبل قوانین دانشگاههای فرانسه و بلژیک را جمع آوری کرده بود، پس از سه ماه تلاش شبانه روزی طرح را آماده کرد و برای حکمت برد. حکمت نیز طرح را برای تایید نهایی و تصدیق، برای صدیق اعلم، رئیس تعلیمات عالیه، فرستاد. ولی هیچ جوابی از طرف اعلم داده نشد. دکتر حسابی تصمیم گرفت که خودش به دیدن اعلم برود. اعلم اول با دکتر خوش و بش کرد. اما پس از اینکه فهمید نویسنده آن طرح، دکتر حسابی است، با عصبانیت تمام فریاد کشید و گفت: چه کسی به شما گفته که پایتان را در کفش خارجی ها بکنید؟ تربیت دکتر و مهندس، کار خارجی هاست نه کار ما! تاسیس دانشگاه هفتاد سال برای مملکت زود است!

دکتر حسابی مغموم و ناراحت نزد حکمت بازگشت و ماجرا را برای او شرح داد. و گفت: چه لزومی داشت شما این طرح را نزد صدیق اعلم بفرستید؟

مگر شما وزیر فرهنگ نیستید.

حکمت نیز که گویی دل خوشی از اعلم نداشت، گفت: او نشسته است که فقط ایراد بگیرد. فقط وقتی کاری انجام می شود جلو می آید تا همه چیز را به اسم خودش تمام کند. کسی هم جرات ندارد حرف بزند چون او منتخب شاه است.

بدین ترتیب حکمت قرار ملاقاتی را بین دکتر حسابی و رضاشاه تنظیم کرد و دکتر خود را در مقابل شاه ایران، رضا شاه، مشاهده کرد. دکتر حسابی نزدیک به نیم ساعت با شاه صحبت کرد و رضاشاه نیز در این مدت با دقت به حرفهای او گوش کرد. پس از اتمام حرفهای دکتر، شاه گفت: همه اینها که توضیح داده اید درست. ولی بگویید ببینم این دانشگاه به چه درد می خورد؟

دکتر حسابی در جواب گفت: این کارخانه قند کهریزک که توسط آلمانیها ساخته می شود، هزینه گزاف آن تحمل بر بودجه دولت است. یا راه آهن سراسری که با این هزینه گزاف و گران کردن قند و شکر توسط آلمانیها انجام می شود. یا راههای شوسه که دانمارکی ها برایمان می سازند.همه بار سنگین مالی آن بر دوش دولت است. فعلا اشکالی ندارد که لوکوموتیو و واگنها را بیاوریم، ولی برتای راه سازی از همین الان باید بگویم که نیازی به آلمانیها نداریم.اگر پشتیبانی بشود و خودمان بتوانیم مرکزی به نام دانشگاه داشته باشیم، تمام این حرفها را بچه های خودمان یاد خواهند گرفت و انجام خوهاند داد.

در این حال رضاخان سوال هوشمندانه ای پرسید: این آرزوهایی که دارید میگویید، پس از چند سال نتیجه می دهد؟

دکتر گفت: طول تحصیلات در رشته های مختلف بین سه تا پنج سال است. از حالا میتوانیم خودمان این کارها را شروع کنیم.

رضاشاه که از حرفهای دکتر حسابی به وجد آمده بود، گفت: به حکمت بگویید که قانونش را بنویسد و به مجلس ببرد. من هم برای انجام دادن این کارهایی که گفتید، تمام تلاشم را می کنم.

حکمت نیز بلافاصله هیئتی را انتخاب کرد تا لایحه قانونی تاسیس دانشگاه تهران را تصویب کند. جالب اینجا بود که پس از گذشت تنها سه روز از ملاقات دکتر حسابی و شاه، مبلغ صد هزار تومان برای ساخت دانشگاه تهران از دربار برای حکمت رسید. میزان این حواله برای حکمت به قدری عجیب و باورنکردنی بود که حد نداشت. زیرا آن روزها معروف بود که یک کوچه و خانه هایش را به صد تومان می خرند. چه برسد به صد هزار تومان. دکتر حسابی قوانین تاسیس دانشگاه تهران را بر اساس قوانین کشور فرانسه و بلژیک نوشت و به حکمت داد. حکمت نیز آن را تصویب کرد و این لایحه را به مجلس فرستاد. اما مجلس به این لایحه رای نداد.دکتر حسابی نزد حکمت، که کاملا مایوس شده بود، رفت و گفت: منتظر تصویب مجلس نمانیم. چون ممکن است ماهها یا سالها طول بکشد و پولی که شاه برای این کار فرستاده از بین برود. خودتان با شاه ملاقات کنید و زمین مناسبی را فراهم کنید تا کارهای ساختمانی دانشگاه را آغاز کنیم. حکمت نیز اینچنین کرد و زمینی در جلالیه آن روز برای این کار اختصاص یافت. و دکتر حسابی ساختمان دانشکده فنی را به عنوان اولین کار ساختمانی خود در ایران به کمک موسیو سیروی فرانسوی که فوق العاده به ایران علاقمند بود، شروع کرد. دکتر حسابی در این مدت تلاش بی نظیری را از خود به نمایش گذاشت. ایشان از صبح تا ظهر به مجلس می رفت تا با تک تک نماینده ها صحبت کند، و بتواند کار تاسیس دانشگاه تهران را رسما آغاز نماید.پس از دو سال دوندگی وصف ناشدنی دکتر حسابی رئیس کمیسیون فرهنگ و آموزش مجلس به همراه اعضای آن برای بازدید از دانشکده فنی اقدام کردند. این بازدید بیش از نصف روز طول کشید. در هنگام پایین آمدن از پلکان دانشکده فنی، رئیس کمیسیون رو به دکتر حسابی کرد و گفت: به حکمت بگو لایحه را تنظیم کند و به مجلس بفریتد. ما هم آن را تصویب می کنیم. در نهایت تاسیس  دانشگاه تهران با تلاش وصف ناپذیر و شگفت آور دکتر حسابی، خردمندی بالای حکمت و درایت و عرق ملی رضا شاه آغاز شد و به انجام رسید.

 

درود بر یکه مرد تاریخ فیزیک ایران ، پروفسور دکتر سید محمود حسابی 

مـشـاهـده مـتـن کـامـل


Edmond H. Johnson was born 26 October 1826 in Covington Co. Ala. and died 17 June 1905 in Grimes Co. Texas. He was married to Sara Mitchell and they had thirteen children. Both are buried in Fairview Cemetery Wallace Prairie, Grimes Co. Texas.

Sara Mitchell married Edmond H. Johnson on 12 April 1849 in Ala. She was born 8 December 1828 in Ala. and died 14 April 1890 in Grimes Co. Texas. They had thirteen children and she is buried along side her husband in Fairview Cemetery Wallace Prairie, Grimes Co. Texas.

Dr. Joel Marion Johnson, M.D. Born 25 February 1861, died 22 June 1918. He was the son of Edmond and Sara Johnson and is buried in Sulpher, Oklamoha

Sara Catherine Johnson Nobles, wife of John Simon Nobles, and granddaughter Mattie Nobles. Mattie is the daughter of John Solomon Nobles by his first wife.

Columbus Jackson Johnson was born 10 February 1869 in Crenshaw Co. Ala. and died 13 September 1932. He was the son of Edmond and Sara Johnson and is buried in the Highland Cemetery in Lawton, Ok. He was married to Sallie Danford from Kentucky.

Columbus Jackson Johnson and wife Sallie Danford with family. Since Nell Ruth Johnson is not pictured and Earl Preston looks around two years old I would say the picture was taken around 1897. The four children pictured are George Edmond, top right, Jessie Alexander,top left, Sudie Mae,top center, and Earl Preston, bottom center.

James "Jim" Albert Johnson was born 10 August 1852 in Covington Co. Ala., and died 2 June 1914. He was married in Navasota, Grimes Co. Texas to Bettie Elizabeth Huggins who was born 29 August 1855 in Ala. and died 15 July 1926. He was the son of Edmond and Sara Johnson. They had 10 children and both are buried in the Johnson Plot in Godley, Johnson Co. Texas

Tom Johnson was born 22 June 1893 and died 6 May 1962. He was married to Mildred Faye Chamberlin. He was the son of James Albert and Bettie Johnson. They had five children.

Burrell Edmond Johnson, was the son of James Albert and Bettie Johnson. No information was avaliable on him.

Top row Boy Groze,Addie Surginer(Malinda's dau.), Willie Strickland (Malinda's dau.)Lillie Tenpenny(Malinda's dau.). Second row Joseph Marion Groze with his wife and baby, and Malinda Johnson Groze. Front row Lee E.(Buddy) Groze(Malinda's son) and Sundie Holly(Malinda's dau.) Picture was taken around 1904.

John Solomon Nobles with wife Missouri Johnson. Children left to right are Edgar Hunter, Birdie, and Ira Nobles.

Charles Leonard Johnson was born May 12, 1871 in Navasota, Grimes Co. Texas and died on June 21, 1947 in Fresno, Ca. He was married to Laura Jane Kilpatrick. The picture on the right is their son Leonard Carner Johnson and his wife Grace Lois Burch.

Left to right are James Jefferson Johnson, Lizzie Johnson Stiles, Lola Lee Johnson Jumper, Missouri Johnson Nobles, and Britt Johnson.



 

Edmond Holly

روز هشتم نوامبر سال 1656 در لندن متولد شده در مدرسه سنت پال به تحصيل مي پردازد.

1673

به دانشكده كوئين، دانشگاه آكسفورد، مي رود ولي قبل از كسب مدرك آنجا را ترك مي گويد.

1676

در نوامبر، او با كشتي به جزيره سنت هلنا در اقيانوس اطلس جنوبي مي رود و در آنجا ستاره هاي نيمكره جنوبي را رسم مي كند و بعد از بازگشت نمودار و فهرست آنها را منتشر مي كند.

1678

در 28 نوامبر، پس از بازگشت از «سنت هلنا»، به عضويت انجمن سلطنتي انتخاب مي شود.

1680

در حين مسافرت به پاريس، يك ستاره دنباله دار را مشاهده مي كند.

1682

رصدخانه كوچك خودش را در آبلينگتون واقع در شمال لندن برپا مي كند.

1683

نتيجه مطالعات خود درباره نوسانات مغناطيسي را منتشر مي كند. او تفاوتهاي بين شمال جغرافيايي و شمال مغناطيسي اطراف كره زمين را مورد بررسي قرار داده است، با اين اميد كه اطلاعات حاصله بتواند براي يافتن طول جغرافيايي، مورد استفاده دريانوردان قرار گيرد.

1685

معاون دبير كل انجمن سلطنتي مي شود.

1686

مطالعاتي را روي بادهاي 30 درجه عرض شمالي و جنوبي خط استوا و بادهاي موسمي منتشر مي كند.

1687

اسحاق نيوتن را متقاعد و راضي مي سازد تا يافته هايش را تحت عنوان اصول رياضي فلسفه طبيعي چاپ كند. اين كتاب دربرگيرنده جزئياتي در مورد نحوه محاسبه مدار چرخشي ستاره دنباله دار سال 1680 است. هالي از روش نيوتن براي محاسبه مدار ستاره هاي دنباله دار سالهاي 1607 و 1682 استفاده مي كند تا اينكه بالاخره موفق مي شود مدارهاي چرخشي 24 ستاره دنباله دار را محاسبه كند.

1693

جدولهاي ميزان مرگ و مير را با ارايه اصولي براي محاسبه بيمه هاي عمر و مستمري ساليانه به زير چاپ مي برد.

1696

در مقام ناظر مالي «چستر مينت» دو سال كار مي كند.

1698

در 19 اوت، هالي فرماندهي كشتي «پارامور» متعلق به نيروي دريايي سلطنتي را به عهده مي گيرد، در طول دو سال سفر دريايي، او نوسانات مغناطيسي را اندازه مي گيرد و نمودارهاي اقيانوسي را با دقت تمام رسم مي كند.

1701

نمودارهاي نوسانات مغناطيسي درياها را منتشر مي كند.

3 ـ 1702

ماموريتهاي ديپلماتيك در سطح اروپا به انجام مي رساند.

1704

در هشتم ژانويه، به عنوان استاد هندسه در دانشگاه آكسفورد منصوب مي شود، و تا پايان زندگيش در همين پست مي ماند.

1705

هالي يافته هايش در مورد ستاره هاي دنباله دار را منتشر مي كند و بازگشت يك ستاره دنباله دار را در سال 1758 پيش بيني مي كند.

1713

در روز 3 نوامبر، دبير كل انجمن سلطنتي مي شود.

1720

در روز 9 فوريه، به عنوان ستاره شناس سلطنتي منصوب مي شود و در رصدخانه سلطنتي واقع در گرينويچ تا پايان عمر ساكن مي شود. از اينجا، او مشاهدات دقيق و منظمي از حركات ماه در يك چرخه 18 ساله انجام مي دهد.

1742

در 14 ژانويه، هالي درگرينويچ زندگي را بدرود گفت.



 

                                Humbolt

 

     الکـساندر فون هامبولـت را آخرین دانشور جامع در عرضه علوم طبیعی قلمداد کرده اند . او یک طبیعی دان ، گیاه شناس ، جانور شناس ، نقـشه بردار ، جامعه شناس ، مولف و هنرمند بود و در ضمن استعدادها و توانمندی های دیگری هم داشت که کمتر نمود یافته اند . تاثیر شگرف این مرد در سراسر جهان و به ویژه آمریکا بسیار مشهود و قوی است و شگـفـت آن که این تاثیر در دنیای جدید بارزتر است . یادبودهای الکـساندر فون هامبولت در کشورش انگشت شمارند که از جمله مهم ترین آن ها می توان به دانشگاه هامبولت در برلین و مقبره او در تگل اشاره کرد . در مقابل ، در جای جای آمریکای جنوبی و حتی در مناطقی که هیچ گاه پای او به آن ها نرسیده است نیز می توان الواح یادبود وی را یافت . امروزه کودکان ونزوئلایی این مرد را به عنوان کسی که تمامی گل ها و سنگ های کشورشان را نام گذاری کرده است ، می شناسـند  . و این در حالی است که سفر اکتشافی او در قاره جدید تنها پنج سال به طول انجامید .

     هامبولت طی عـمر خود شش هفته در ایالات متحده اقامت کرد و در این سفـر میهمان توماس جفـرسـن ، رئیس جمهور بود . با این حال دست کم هشت شهر کوچک در این کشور هامبولت سیتی نامیده شده اند ؛ مناطقی از سه ایالت کالیفرنیا ، آیووا و نوادا به نام اوست و خلیج کوچکی در کالیفـرنیا اسم وی را بر خود دارد هم چنین یک رشته کوه ، یک رودخانه ، یک منطقه حفاظت شده ، یک نمک زار و یک پارک ایالـتی به نام هامبولـت  خوانده می شوند .

     اکنون الکـساندر فون هامبولت از طریق کار و جذبه خود تاثیری محوناشدنی بر دو بخش شمالی و جنوبی آمریکا گذاشته است و در واقع امروز بخشی از هویت این سرزمین وابسته به اوست .

آغـاز عمر  :

      پدر الکـساندر ، سرهنگ الکساندر گئورگ فون هامبولت یکی از افسران ارتش فردریک کبیر بود که از سال 1797 میلادی بر پروسفرمانروایی کرد . او در سال 1761 در جنگ سیلیسیان زخمی شد و از آن پس وارد خدمت دربار گردید . در همین زمان بود که الکساندر گئورگ با بیوه زنی ازدواج کرد . مری سه فرزند به دنیا آورد . نخستین کودک آن ها دختری بود که در طفولیت از دنیا رفت و دو فرزند دیگر پسرانی بودند که ویلهلم ( متولد 22 ژوئن سال 1767 ) و الکساندر ( متولد 12 سپتامبر سال 1769م برابر با 23 شهریور 1148 هـ ش ) نامیده شدند .

  الکساندر ده ساله بود که پدرش فوت کرد و مادر مجبور شد تا به تنهایی وظیفه مراقبت و پرورش دو کودک را به عهده بگیرد . مری الیزابت را به عنوان زنی با احساسات محدود ، که محبت کمی نسبت به فرزندان خود ابراز می داشت ، توصیف کرده اند . با این حال وی شدیدا علاقـمند بود پسرانش از بهترین تحصیلات روز بهره مند شوند و ثروت خانواده هامبولت نیز چنین امکاناتی را برای ایشان فرام می آورد . بی تردید پایداری ویژه ای که الکساندر تا پایان عمر در راه علم نشان داد و سماجت ذاتی او ، حاصل اتکا به نفس و روی پای خود ایستادن در یک چنین محیط خانوادگی بوده است .

مـشـاهـده مـتـن کـامـل


 

Charles Dickens

دیکنز‏، چارلز Dickens, Charles رمان‌نویس انگلیسی (1812-1870) پدر چارلز از خانواده متوسط و کم‌درآمد و خودش کارمند کارپردازی اداره کشتیرانی و مردی خوشگذران و بی‌خیال بود. کودکی چارلز مانند کودکی قهرمانان آثارش در مشقت و رنج و ناکامی گذشت. خانواده بر اثر شغل پدر ابتدا در لندن، سپس در چتم Chatham اقامت گزید. خوش‌نشینی پدر او را بر آن داشت که در این شهر، در خانه زیبایی مستقر شود، جایی که اولین خاطرات "دیوید کاپرفیلد" قهرمان یکی از داستانهای دیکنز به آن ارتباط می‌یابد.

 

چارلز کودکی خیال‌پرور و رنجور بود و قصه‌های فراوان و وحشت‌انگیزی که دایه برایش نقل می‌کرد، به ذهن او حوادث گوناگونی را القا می‌کرد که زمینه عناصر هراسناک داستانهای آینده‌اش می‌گردید. در انبار خانه کتابهایی برای خواندن یافت و با آثار سروانتس و فیلدینگ و کتاب هزار و یک شب آشنا شد ونه تنها این آثار را می‌خواند، بلکه در تصور خود، همه قهرمانان کتاب را به نمایش درمی‌آورد و آنان را در گوشه و کنار چشم‌اندازهای اطراف خود جای می‌داد، نتیجه آن شد که بسیار زود در وجود دیکنز رمان‌نویس و هنرپیشه‌ای بالفطره نمایان گشت. در این سالها "فانی" Fanny خواهردیکنز برایش پناهگاهی عاطفی به شمار می‌آمد و در دل این هنرمند جوان تصویرهایی از زن  مطلوب و کامل نقش می‌زد.

 

در 1823 پدر چارلز دیکنز به لندن منتقل شد و به سبب قرض فراوان، خانه‌ای محقر در محله‌های دور از مرکز شهر برای سکونت خانواده اختیار کرد، چارلز دیگر به مدرسه نرفت، بلکه با کمک خدمتکار به امور خانه می‌پرداخت. فانی خواهرش که نوازنده چیره‌دستی شده بود، از محیط نکبت‌بار خانواده رهایی یافت و چارلز در مصیبتی جانکاه فرورفت و هرگز موفق نشد بر این ضربه روحی نائل آید. پدرش نیز به علت قرض بسیار به زندان افتاد. مادر، چارلز را در دوازده سالگی به کارخانه‌ای فرستاد و او ناچار به کار پستی تن درداد. اگرچه مادر از شدت نیاز مالی به این کار اقدام کرده بود، چارلز او را نبخشود و پیوسته از احساس حقارت و تأثر شدید این دوره رنج می‌برد. کارش سه ماه بیشتر ادامه نیافت‏، اما در نظرش دوره‌ای بس طولانی آمد. کوچه‌های لندن، پس از کانون خانوادگی برای چارلز بهترین مدرسه بود و مایه‌هایی برای رمان "الیورتویست" فراهم آورد. پس از رهایی پدر از زندان، خانواده گرد هم آمد و دیکنز از نو به تحصیل پرداخت و دوستان و محیط تازه یافت و برای رفقایش نمایشهایی ترتیب داد.

 

چارلز در 1827 کارمند دفتر اسناد رسمی شد، در آنجا تندنویسی آموخت و در اواخر 1828 ابتدا منشی و تندنویس یکی از نمایندگان مجلس عوام و پس از آن خبرنگار روزنامه "مورنینگ کرونیکل" Morning Chronicle در پارلمان گشت و بر اثر نظارت در گفتگوها و مشاجرات نمایندگان نفرتی عمیق از دموکراسی دروغین در خود احساس کرد. در این زمان دیکنز جوان عاشق دختر زیبای یکی از مدیران بانک شد. خاطره این عشق موجب پیدایش یکی از قهرمانان داستان دیوید کاپرفیلد و بسیاری از چهره‌های زنانه دیگر در آثارش گشت. کار چارلز از تندنویسی به روزنامه‌نگاری و وقایع‌نویسی انجامید و در این دوره سلسله مقاله‌های مصور و هجوآمیز از زندگی روزانه مردم انگلستان منتشر کرد که بسیار مورد توجه قرار گرفت.

این مقاله‌ها بعدها در کتابی به‌نام "طرحهای باز" Sketches by Boz در 1835 انتشار یافت که اولین کتاب دیکنز به شمار می‌آمد. دیکنز در این زمان با سه خواهر زیبا آشنا شد و با یکی از آنان به نام "کاترین هوگارث" Catherine Hogarth ازدواج کرد. خواهر دیگر به نام مری Mary که علاقه‌ای برادرانه با دیکنزیافته بود،مدتی بعد مرد! مرگ مری،  دیکنز را بسیار آشفته حال کرد‏، با وجود این سومین خواهر یعنی جورجینا Georgina نیز که در کانون خانوادگی دیکنز بزرگ می‌شد، به نوبه خود نفوذ زنانه عمیقی بر سراسر زندگی چارلز باقی گذارد. پیروزی طرحهای باز موجب شد که از طرف ناشر سفارش یک سلسله نوشته دیگر به دیکنز داده شود و بدین طریق "یادداشتهای بازمانده باشگاه پیکویک" The Posthumous Papers of the Pickwick Club نوشته شد که ابتدا در روزنامه‌ها و سپس در 1837 به صورت کتاب منتشر گشت. دیکنز در این اثر سرگذشت آقای پیکویک رئیس باشگاه و همچنین قصه‌هایی از افراد مختلف و عجیب دیگر را با خصوصیتها و آداب و رسومشان بیان کرده و با قدرت تخیل خویش مخلوقهایی بدیع آفریده است.

 

در این اثر صفحه‌ای نیست که در آن شیوه نقل کامل و درخشان به کار نرفته باشد. دیکنز با این اثر ناگهان به شهرت رسید و وضع مالیش بهبود یافت و همینکه به دنیای ادب کشیده شد، با فعالیت و نیروی خلاقه شگفت‌انگیزش پی در پی رمانهای جذابی به مردم انگلستان عرضه کرد که همه با بیانی انتقادآمیز و هجوی تند از جامعه همراه بود. چارلز، نویسنده‌ای که در کودکی رنج بسیار برده و مزه تلخ فقر را چشیده و نامهربانیها از خانواده خود دیده و در دوره جوانی در شغل تندنویسی و خبرنگاری با دقت به همه چیز گوش فراداده و با بینشی عمیق به همه چیز نگریسته، پس از آنکه به عالم نویسندگی وارد شد، به توصیف و بیان دردهای جامعه پرداخت- دردهایی که درد خود او بوده است.

 

در 1838 رمان "الیورتویست" Oliver Twist انتشار یافت که قبلاً به صورت جزوه‌هایی منتشر می‌شد. دیکنز در این اثر نشان می‌دهد که جنایت چگونه به وجود می‌آید و زندگی آدمی چگونه در معرض خطر قرار می‌گیرد. وی قصد دارد با این روش، تصور غلطی را که تا آن روز در ذهن رمان‌نویسها از عالم جنایت وجود داشته، باطل کند. در همین سال "حوادث زندگی نیکولاس نیکلبی" The Life and Adventures of Nicholas Nickleby انتشار یافت که سودجویی اجحاف‌آمیز بازرگانان را در تغذیه شاگردان مدارس یورکشایر Yorkshire نشان می‌دهد که به مرگ عده‌ای از کودکان بر اثر گرسنگی می‌انجامد وضعی که دیکنز خود به خوبی درک می‌کند و حتی در بعضی از صحنه‌های کتاب از تجربه‌ شخصی سود می‌جوید. در این اثر دیکنز با قدرت خارق‌العاده، نه تنها موفق شده است که از قهرمانان برجسته داستان تصویرهای دقیق بسازد، بلکه از سلسله اشخاصی که هریک به نحوی با زندگی او رابطه‌ای می‌یابد و همچنین از محله‌های لندن وصفهای زیبا و گاه حزن‌انگیز به عمل آورد. در 1840 "دکان سمساری" The old Curisity Shop منتشر شد.

 

                                     

دختری جوان با پدربزرگ پیرش در دکان غم‌انگیز و در میان اشیای کهنه و در محیط غبارآلود و غم‌گرفته‌ای که با جوانی او تضادی عجیب دارد، به سر می‌برد. دختر با فداکاری از پدربزرگ مراقبت می‌کند و بر اثر حوادث و بدبختی‌هایی که به ورشکستگی پدربزرگ می‌انجامد و بر اثر فشار طلبکاران که مغازه را توقیف می‌کنند، همراه او می‌گریزد. این دو مدتها از ترس گرفتار شدن، از این سو به آن سو سرگردان و آواره می‌مانند تا سرانجام به کلبه محقری در کنار کلیسایی پناه می‌برند، اما محرومیت و رنج و سرشکستگی، دخترک را از پای درمی‌آورد و به مرگ می‌کشاندش، چیزی نمی‌گذرد که پدربزرگ نیز به او می‌پیوندد. دیکنز موجود پاک و باصفا و فداکاری را پیش چشم می‌گذارد که در دنیایی نفرت‌انگیز به رنج و مرگ محکوم می‌گردد، دنیایی که در آن روابط عمیق انسانی رو به انهدام گذارده و روش استثماری و سرمایه‌داری دوزخی مرگبار پدید آورده است. رمان تاریخی "بارنبی راج" Barnaby Rudge (1841) درباره شورشهای ضدپاپ در 1780 قرار دارد. دیکنز در 1840 به امریکا سفر کرد و انتظار داشت که در این سرزمین، با دموکراسی واقعی روبرو شود، اما برخلاف امیدهایش به اصول برده‌فروشی و ستمگری‌ و سودجویی‌ و اموری که به کلی با حقوق فردی مغایرت داشت، برخورد و در بازگشت به انگلستان "یادداشتهای امریکایی" American Notes را در 1842 و "ماجراهای زندگی مارتین چزلویت" The Life and Adventures of Martin Chuzzlewit را در 1844 انتشار داد که هجوی تند و نیرومند از ریاکاری و تسلط اهریمنی پول بر عالم انسانیت و خودخواهی در زندگی امریکایی بود. دیکنز در 1845 به ایتالیا سفر کرد، بر سر راه به پاریس رفت و با پذیرایی گرمی روبرو شد، اما این سفر او را از وضع اجتماعی کشورش منصرف نکرد.

 

در ایتالیا رمان "سرود نوئل" A christmas Carol را نوشت که در 1843 منتشر شد و اشاره‌ای صریح به عصیان جامعه بود. کتاب‏، موفقیت چشمگیری به دست آورد. دیکنز پس از گذراندن دوره‌ای ملالت‌بار از نو به رمان بزرگی دست زد که در زمینه تحلیل روانی و اخلاقی بشر پیشرفت آشکاری را نشان می‌داد. رومان "دامبی و پسر" Dombey and Son (1848) مکافات خودپسندی و سرمایه‌داری نامعقول و سرشار از قساوت و کینه‌وری را در زندگی اشرافی قدیم نشان می‌دهد. دیکنز مدتی خارج از انگلستان به سر برد و از دور ناظر انقلابی بود که در کشورش در شرف تکوین بود. "نامه‌ها" Letter  این دوره از زندگی او را نشان می‌دهد. دیکنز که سراسر عمر را در وسوسه کودکی می‌گذراند، در 1849 رمان "دیوید کاپرفیلد" David Copperfield را منتشر کرد، که نوعی زندگی‌نامه نویسنده است و به صورت اول شخص مفرد نقل شده و از نظر خود او بر سایر آثارش رجحان یافته است. کمتر اثری مانند دیوید کاپرفیلد توانسته است تا این حد از نزدیک حوادث واقعی و تکان دهنده زندگی کودک بینوایی را تجسم بخشد.

 

دیوید کاپرفیلد شاهکار دیکنز است و به طور کامل محاسن و معایب او را در پرده نقاشی ستایش‌انگیزی ترسیم می‌کند. داستان "خانه غمزده" Bleak House (1853) هجو تند و نیرومندی است از اشتباهات قضایی و مخارج گزاف و خانه خراب‌کن دادگاهها که به ورشکستگی و مرگ قهرمان کتاب و عده دیگری از اشخاص داستان منجر می‌گردد. دیکنز از طرفی انسانی دموکرات به شمار می‌آمد و از طرفی تحت تأثیر عقاید خرافی طبقه خویش قرار داشت. این تضادها سرچشمه رمان "روزگار سختی" Hard Times (1854) گشت که وضع دشوار کارگران و ارتباط آنان با کارفرمایان و رفتار غیرانسانی را که مولود زندگی صنعتی است، پیش چشم می‌گذارد. در 1855 دختری که روزی عشق دیکنز را در جوانی به علت فقر و بینوایی رد کرده بود، بار دیگر در زندگی او ظاهر می‌شود، به او نامه می‌نویسد و دیکنز با او قرار ملاقات می‌گذارد، اما از دیدن زنی چاق و اطواری که جای آن دختر زیبا و دلفریب را گرفته بود، سرخورده می‌شود و از این دیدار مسخره‌آمیز برای نوشتن کتاب "دوریت کوچولو" Little Dorrit مایه می‌گیرد. این کتاب (1857) مانند معمول بر زمینه کشمکشی روانی و اجتماعی قرار داشت، همچنین مبارزه‌ای را بر ضد عوامل مخرب دموکراسی و ویران‌کننده مذهب و امور دیگر نشان می‌داد. در 1857 دیکنز به هنرپیشه جوانی برخورد به نام "الین ترنان" Ellen Ternan و چنان عشقی از او در دل گرفت که از رعایت آداب و رسوم چشم پوشید، از همسرش با ده فرزند جدا شد و با الین که در واقع علاقه‌ای به او نداشت، زندگی مشترکی پیش گرفت و از بی‌وفایی او رنج بسیار برد.

 

                               

 

این رنج در کتاب "آرزوهای بزرگ" Great Expectations در سه جلد (1861) و "دوست مشترک ما" Our Mutuel Friend (1865) منعکس می‌شود که نمودار خطوط برجسته و تازه‌ای از عواطف و ارتباط نویسنده با زن است. دوست مشترک ما آخرین اثر کامل دیکنز است. پس از آن فعالیت شگرف و چرخ گردنده وجود او ناگهان از کار بازایستاد و به صورت دیگری خودنمایی کرد. به نوبت این مجله یا آن مجله را اداره می‌کرد. کتاب "اسرار ادوین درود" The Mystery of Edwin Drood در 1870 نوشته شد که به سبب مرگ نویسنده ناتمام ماند.

 

شیوه واقع‌بینی و واقع‌نگاری دیکنز لحنی پرجاذبه و مردم‌پسند دارد. سبک نوشته‌هایش نافذ، مطایبه‌آمیز، عرفانی،انسانی و خیال‌انگیز است که از زندگی خصوصی وی تأثیر پذیرفته است. ساختمان داستانهای دیکنز در وهله اول به نظر عجیب می‌آید، موضوعها متفاوت و گسترده است. در آغاز هرداستان دو یا سه نکته پرتحرک بی‌هیچ ارتباط آشکاری به چشم می‌خورد. اشخاص تازه و فراوان بلاانقطاع از گوشه و کنار وارد صحنه داستان می‌شوند، اما قدرت عظیم و خلاقه دیکنز پرده‌های نقاشی وسیعی از زندگی پیش چشم ما می‌گسترد که همه چیز را نیرومند و جاندار می‌سازد و در همه آنها ذوق نمایشی فراوان دیده می‌شود. هیچ نویسنده انگلیسی نتوانسته است چون دیکنز دنیایی گوناگون با خصوصیتهای متمایز از بیرحمی و رنج و مسخرگی بسازد یا مانند او چنین قانع‌کننده بی‌عدالتی‌ها و ستمگریهایی که از طرف اشخاص بزرگ بر کودکان وارد می‌شود، در نظر مجسم کند. دیکنز محبوبترین و به قول عده‌ای بزرگترین نویسنده انگلستان است.

 

----------------------------------------------------------

 

چارلز دیکنز به سال ١٨١٢، در سال‌هایی که هنوز انگلستان در بحبوحه نبرد با ناپلئون به سر می‌برد، متولد شد. در آن زمان که فقر در میان اغلب خانواده‌های انگلیسی رواج داشت، خانواده 9 نفری دیکنز نیز فقیر بود و حتی روز به روز بیشتر به عمق فقر فرو می‌رفت. پدر چارلز در نیروی دریایی وظیفه داشت. او هر چه تلاش می‌کرد، نمی‌توانست اوضاع زندگی را بهبود بخشد و هنگامی که شرایط اسفناک خانواده در نظرش گریزناپذیر آمد، دچار روان‌پریشی و افسردگی شد.
اوضاع، زمانی برای چارلز سخت‌تر شد که پدرش در زمانی که وی فقط 12 سال داشت، زیر فشار قرض سنگین، به زندان افتاد و مخارج پنج خواهر و برادر کوچکتر، بر گردن او نهاده شد. این بود که از همان کودکی به کار در کارخانه رنگ‌بوت‌سازی، پرداخت و با شرایط هولناک و دشوار زندگی از نزدیک آشنا شد.
تأثیرات عمیق این دوره از زندگی وی و نیز وضعیت نابهنجار انگلیس وقت، به وضوح در «الیور تویست» و «خانه قانون‌زده» نمایان است.
در «الیور تویست» به شرح کودکی یتیم می‌پردازد که مانند خودش به خاطر کار، از سنین طفولیت، سر و کارش با انواع جرم و افراد خلافکار می‌افتد.
«الیور در یک پرورشگاه به دنیا آمد و تا ساعت‌ها بعد پس از تولدش، کسی به زنده ماندن او امیدی نداشت. الیور تا مدتی بی‌آنکه نفس بکشد، بین مرگ و زندگی دست و پا می‌زد. سرانجام پس از مدتی تلاش، نفسی کشید، عطسه‌ای کرد و گریه بلندی سر داد. زن پریده‏رنگی که روی تخت دراز کشیده بود، سرش را بالا کرد و با صدای لرزانی گفت: «بگذارید پیش از مرگم فرزندم را ببینم.»
داکتر از کنار بخاری به بالین زن رفت و گفت: «نباید از مرگ حرفی بزنید»
نرس پیر گفت: «خدا نکند!»
داکتر نوزاد را در آغوش مادرش گذاشت. مادر لبان سرد و سفیدش را به پیشانی نوزاد چسباند، دستی به چهره‌اش کشید و با وحشت به اطرافش خیره شد. سپس سرش آرام به طرف پایین خم شد و مرد.
داکتر گفت: همه چیز تمام شد.»(1)
این وضع تا کمی پیش‌تر از 20 سالگی وی دوام کرد. یعنی درست موقعی که پدرش از زندان آزاد شد و چارلز توانست به آرزویش برای یاد گرفتن خواندن و نوشتن دست یابد. با این وجود هیچ وقت به مکتب نرفت و در عوض از بچه‌های همسایه‌اش که مکتب می‌رفتند، از هر کدام کلمه‌ای یاد گرفت...
در 24 سالگی اولین داستانش را منتشر کرد و با استعدادی که داشت به سرعت در داستان‌نویسی پیشرفت کرد و چون در فن تندنویسی هم مهارت کامل پیدا کرده بود، حالا دیگر شغل آبرومندانه‌ای هم داشت.
در فاصله‌ی این سال‌ها تا 1849 که شاهکارش «دیوید کاپرفیلد» را منتشر کرد، نوول‌های کوتاه و مقالات زیادی نوشت و چندین رمان منتشر کرد که سود حاصل از فروش سرسام‌آور آنها، خیلی زود چارلز فقیر را به فردی ثروتمند و اشرافی تبدیل نمود. اما چیزی که هنوز هم او را می‌آزرده و تحت تأثیرش قرار می‌داد، بدبختی‌های کودکان بود. دغدغه‌‌ای که سال‌ها بعد در نویسنده‌ای چون جین‏ و‏بستر نیز پیدا شد که نتیجه‌اش «بابا لنگ‏دراز» و «دشمن عزیز» بود.
«شش ماه پس از این‌که پدرم چشم از جهان فرو بست، من چشم به جهان گشودم. با این‌که سعادت نداشتم پدرم را ببینم اما یاد او یک لحظه از خاطرم محو نمی‌شود. به خصوص هر وقت سنگ قبرش را در کلیسا می‌بینم، تصویری که از او در خاطرم نقش بسته، جلوی چشمانم زنده می‌شود.»(2)
(مشهور است که تلاش‌های این نویسنده بزرگ انگلیسی در نهایت به ایجاد قانون منع کار اطفال و کودکان در انگلیس انجامید.)
چارلز مانند اکثر نویسندگان بزرگ معاصرش، در روزنامه‌نگاری هم فعالیت داشت و معتقد بود که روزنامه‌نگاری همواره کمک زیادی به نویسندگان و به خصوص مبتدیان خواهد کرد. در 1846 سردبیر روزنامه «دیلی نیوز» شد و در 1849 مجله‌ی «هاوس هولد وردز» را تأسیس نمود و اغلب به مطالعه اخبار و مجلات مختلف اهتمام می‌ورزید.
پایه و اساس تعداد زیادی از داستان‌هایش نیز از بریده همین حوادث و اخباری است که در طول سال‌ها خوانده و جمع کرده بود.
در نهم جون سال 1870 در محلی به نام «گایدز هیل» به آرامی درگذشت و جسدش را در گورستان «وستمیستر» میان شاعران بزرگ و مردان صاحب‌نام انگلستان دفن کردند.
از مشهورترین آثار وی می‌توان به «الیور تویست»، «خانه قانون‌زده»، «قطار مرگ»، «دو شهر» و «دیوید کاپرفیلد» اشاره کرد. امروزه چارلز را معروف‌ترین و برجسته‌ترین نویسنده انگلیسی می‌دانند که آثارش هنوز هم خوانندگان خاص خود را دارد و میلیون‌ها کودک در سراسر جهان او را به عنوان نویسنده‌ای که با آثار بزرگی برای خوشبختی آنها تلاش کرد، دوست می‌دارند.
پاورقی:
1ـ الیورتویست، دیکنز، ص 1.
2ـ دیوید کاپر فیلد، دیکنز، رضا همراه، ص 6 .

--------------------------------------

شاهکار الیور تویست نوشته چارلز دیکنز نویسنده ی روشن اندیش انگلیسی، اثری است که به لحاظ نگاه عمیق اجتماعی و عناصر قوی داستانی مورد توجه بسیاری از کارگردانان و اهالی سینما قرار گرفته است و از این میان این بار نوبت "رومن پولانسکی" لهستانی رسیده. کارگردانی که علاوه بر کارنامه هنری بسیار قوی، برنده اسکار بهترین فیلم سال 2002 برای پیانیست است.
نکته اینجاست که در میان اهالی سینما اقتباس از یک اثر ادبی هر بار به قصد و نیت خاصی انجام می پذیرد.و این است که این آثار رانه تنها از هم متمایز که بسیار دور می کند. و وقتی صحبت از داستان بلندی مانند الیور تویست است که اگر نگوییم مشهور ترین که از جمله ی مشهور ترین داستان های ادبیات جهان است، و به سختی می توان کسی را یافت که حتی یک بار این داستان را نشنیده باشد یا به هر نحوی از روایت « ناآگاه باشد، کار دشوارتر می شود.
از آن جا که الیور تویست جزئی از ادبیات جهانی است و تنها متعلق به نویسنده و جامعه ای که داستان از آن روایت می کند نیست رعایت صداقت در روایت این گونه آثار به مرتب پر اهمیت از دیگر اقتباسات سینمایی است. در این مجال قصد بررسی این امانت داری را داریم. و داستان را یک بار از زبان " چالز دیکنز" انگلیسی قرن گذشته و بار دیگر از از زبان "رومن پولانسکی" لهستانی قرن حاضر روایت می کنیم.

الیور تویست به روایت چارلز دیکنز (1870-1812 م ):

"الیور تویست در واقع ادعا نامه ای است که چارلز دیکنز علیه فساد آن روز انگلستان می نویسد." (چهره های درخشان.ج-2) داستانی که در آن نه تنها فساد اجتماعی که رذالت انسان های آن عصر و پاکی نهان در لایه های گم شده جامعه به وضوح مشهود است. روایت دیکنز با تولد غریبانه الیور و مرگ مادرش آغاز می شود و سپس به زندگی سخت او در نوان خانه می پردازد، دیکنز با ایجاد فضای واقعی یک نوان خانه و اتفاقات آن سعی می کند رنجی که کودکانی نظیر الیور می برند را به تصویر بکشد. سپس الیور که به غذای کم نوان خانه اعتراض دارد فروخته می شود ابتدا به یک دودکش پاک کن و سپس به یک خانواده، سخت گیری ها و اهانت های آن خانواده موجب فرار او به لندن می شود. در لندن است که اصل ماجرا آغاز می شود. الیور با دارودسته ی فاگین آشنا می شود و پیش از آن که مانند آن ها به دزدی مشغول شود به اشتباه دستگیر می شود و نزد شاکی خود آقای برانلو که به اشتباه خود پی می برد می ماند اما فاگین و سایکس که دزدی جوان و هم دست فاگین است او را می ربایند و دوباره سعی می کنند الیور را مجبور به دزدی کنند. اما این ظاهر ماجرا است : مانکس که برادر ناتنی الیور است با فاگین که که دیکنز بیش تر از او با نام "یهودی" و "یهودی بد ذات" یاد می کند هم دست شده اند. بر اساس وصیت پدر الیور و مانکس، الیور تنها در حالتی از پدر سهم می برد که فردی درست کار باشد. مانکس فاگین را مامور کرده تا از الیور دزدی بی سروپا بسازد. دیکنز با روایت این داستان و نشان دادن ذات پاک الیور سعی در رساندن این پیام دارد که جامعه به تنهایی نمی تواند حتی در سخت ترین شرایط یک روح و وجدان پاک را به تباهی بکشد. داستان با دستگیری فاگین و سایکس که به قتل نانسی که قصد کمک به الیور را دارد، و سپس اعدام فاگین و مرگ سایکس در خال فرار به پایان می رسد. چند خط پایانی داستان را از قلم دیکنزبرای شما روایت می کنم:

" فاگین خیلی زود به سزای اعمالش رسید . او را محاکمه کردند و بخاطر جنایتهای بی شماری که کرده بود محکوم
به اعدام شد. وقتی در انتظار عاقبت دردناک خود در زندان بود ، الیور همراه آقای براونلو به دیدنش رفت .یهودی که از فرط ترس چیزی به دیوانگی اش نمانده بود برای آنکه شاید در آخرین لحظات بتواند با چاپلوسی دل الیور را بدست بیاورد و از او کمک بخواهد ، محل اختفای نامه ی پدر ایور به مادرش را آنها گفت ...این دیدار ، برای الیور ، دیداری وحشتناک و در عین حال بیاد ماندنی بود. آقای برانلو او را آورده بود تا با چشمان خود ، وحشت و خفتی را که یهودی به آن دچار شده بود ، ببیند . و هرگز فراموش نکند که پایان کار جنایتکاران و آنها که بخاطر منافع خود با جان و مال مردم بازی میکنند ، چیست !
فردای آن روز ، نزدیک سپیده ، فاگین را از سلولش بیرون آوردند ودر حضور عده ای از مردم شهر به دار آویختند."
این کلمات عینا ترجمه ی جملات دیکنز در کتاب الیور است. از همین بخش پایانی می توان باید نگاه دیکنز به شخصیت منفری که خود خلق کرده بود یعنی فاگین را در یافته باشید : پیرمردی یهودی، مزور، طماع، که به خاطر منافع خویش زندگی الیور را به بازی گرفته بود ...
و حالا:
الیور تویست به روایت رومن پولانسکی(همین امروز-1923):

الیور تویست ساخته ی رومن پولانسکی محصول سال 2005، کشور های انگلستان، چک، فرانسه و ایتالیاست. زمان فیلم 130 دقیقه است و زبان اصلی آن انگلیسی است. فیلم با عبارت همیشگی :
"A Roman Polanski Film" آغاز می شود و اولین نامی که بعد از پولانسکی به نمایش در می آید نام چارلز دیکنز است : "بر اساس الیور تویست اثر چارلز دیکنز" . سرشناس ترین بازیگر فیلم بن کینگزلی است که ایفاگر نقش فاگین است.
روایت پولانسکی از الیور در ابتدا تا حدی شبیه به دیکنز است با این تفاوت که اثری از مادر الیور و تولد او نیست. پولانسکی با اتکا به آگاهی مخاطب از داستان به برخی جزییاتی که لازم نمی داند نمی پردازد و از ابتدا الیور 10 ساله را رو می کند. و روایت های مربوط به نوان خانه را با کم ترین پرداختی رد می کند و مخاطب را به حافظه اش از داستان رجوع می دهد تا به بخش مورد علاقه ی خود در داستان برسد. الیور در لندن باز هم با دارودسته ی فاگین آشنا می شود. اما این بار فاگین، "یهودی بد ذات" نیست، پیرمرد شوخ و مهربانی است که محافظ و مدافع بچه های خود در مقابل جامعه ستم گر آن روزهای انگلستان است، در روایت پولانسکی اثری از مانکس برادر ناتنی الییور و هم دستی او با فاگین برای بالا کشیدن سهم الیور از ارث پدرش نیست. حتی نامی از پدر و مادر الیور به میان نمی آید، و بسیاری از گره های داستان نیز به همین خاطر دستکاری شده اند. به عنوان مثال پس از شبی که فاگین الیور را با سایکس به دزدی در خانه ی ريالای برانلو می فرستد و الیور زخمی می شود به جای این که مثل روایت دیکنز الیور در چاله ای بیفتد و توسط خانواده ی اصلی اش که او را نمی شناسند پیدا شود به خانه ی فاگین مهربان و دلسوز می آید، و فاگین از او مانند پسرش مراقبت می کند تا خوب شود. داستان این گونه ادامه پیدا می کند که پلیس به خاطر قتل نانسی به تعقیب سایکس می پردازد و سایکس قصد کشتن الیور را می کند. در این اثنا فاگین دوست داشتنی به دفاع از الیور بر می خیزد! در تعقیب و گریز، سایکس که حالا به جای مانکس و فاگین تمام بار منفی داستان را به دوش دارد بر حسب اتفاقی کشته می شود. و فاگین بی گناه توسط پلیس دستگیر می شود. ای کاش امکان روایت صحنه های آخر "الیور تویستِ پولانسکی" به صورت تصویری در این جا بود تا خود خواننده آن را با آن چه از دیکنز آوردیم مقایسه کند :

" الیور تویست را برای دیدن فاگین به زندان می برند. اولین جمله ای که الیور به فاگین می گوید این است : " شما با من خیلی مهربان بوده اید آقای فاگین!" و فاگین الیور را پدرانه درآغوش می گیرد، الیور نیز خود را درآغوش او می فشارد و سپس پس از مکالمه ای کوتاه الیور زانو می زند و از پلیس و آقای برانلو به التماس می خواهد که فاگین را رها کنند و دست از سر او بر دارند. آنها الیور را به زور از فاگین جدا می کنند و در صحنه پایانی و تاثیر گذار فیلم الیور را می بینیم که می گرید و صدای نعره های فاگین را که به التماس می ماند از درون سلول می شنویم."

یک بار به دیده ی انصاف این اقتباس سینمایی از اثر دیکنز را به قضاوت بنشینید. به یقین نمی توان منکر توانایی ها و ارزش های هنری آثار پ.لانسکی شد. اما نکته این جاست که این فیلم روایتی از الیور تویست نیست، مرثیه ای دروغین برای فاگین است. همان "یهودی بدذات" داستان دیکنز.

پس نگاشت (پ.ن):
• الیور تویست این روز ها بر پرده ی سینما های جهان است. و نسخه ای که به دست حقیر رسید از پرده ضبط شده بود. به یقین دیدن این فیلم توانایی های سینمایی پولانسکی را بیشتر بر همگان آشکار خواهد کرد.
• نسخه DVDاین اثر به زودی منتشر خواهد شد.
• ترجمه های بسیاری از الیور تویستِ دیکنز در ایران منتشر شده اما توصیه ی حقیر نسخه ای است که کانون پرورش فکری منتشر کرده است و حاوی تصویرگری های بدیعی است.
• این ستون قصد دارد به سینما بپردازد هم از حیث تکنیک و هم از حیث محتوی ... منتظر شماره های بعد باشید.
• خلاص!

سايت فيلم : http://www.sonypictures.com/movies/olivertwist/

 ----------------------------------------------------------------------------------------

او در خانواده‌ای پرجمعیت به دنیا آمد. پدرش جان دیکنز کارمند سادهٔ دفتر امور مالی نیروی دریایی بود و با وجود حقوق خوبی که دریافت می‌کرد به سبب ول‌خرجی، همیشه در تهیدستی زندگی می‌کرد.‌ چارلز دو سال بیشتر نداشت که خانوادهٔ او به لندن نقل مکان کرد و او تحصیلات مقدماتی را در آن‌جا گذراند.

در ۱۸۲۴ چارلز دوازده ساله، هنگامی که پدر به خاطر نپرداختن اقساط وام‌هایش به زندان نامدار مارشال سی لندن افتاد، مجبور به ترک تحصیل شد. او ناچار بود در یک کارگاه رنگرزی کفش کار کند و روی بطری‌ها برچسپ بزند. مدتی بعد مادرش را از دست داد و با ۴۰ پوندی که از مادر به ارث برد، بدهی پدر را داد و او را آزاد کرد.

او تحصیلات خود را در آکادمی «ولینگتون» و مدرسهٔ «داوسون» ادامه داد و از سال ۱۸۲۷ در دفتر وکالت مشغول به کار شد و تندنویسی را آموخت. به سرعت در کار خود پیشرفت کرد. او در دههٔ ۳۰ با نشریات اجتماعی مختلفی همکاری می‌کرد که موجب آشنایی بیشتر او با معضلات اجتماعی شد.او نویسندگی را با نوشتن داستان‌های کوتاه در هفته‌نامه‌ها آغاز کرد.

در سال ۱۸۳۶ با «کاترین هوگارت» سردبیر هفته‌نامهٔ «ایونیگ کرونیکل» ازدواج کرد و از صاحب ده فرزند شد. این ازدواج در سال ۱۸۵۸ به طلاق منتهی گردید.

او در ۸ ژوئن ۱۸۷۰ در اثر سکتهٔ‌ قلبی درگذشت. بنابر وصیتش «مراسم تدفینی کم‌خرج و بسیار معمولی» برایش برگزار کردند.

 

دیکنز آثار بسیاری به صورت رمان و داستان‌های کوتاه دارد. او بیشتر داستان‌های معروفش مانند الیور تویست را به صورت داستان‌های سریالی در روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها منتشر می‌کرد.

از مهم‌ترین آثار دیکنز:

الیور تویست، ۱۸۳۸نیکلاس نیکل بی، ۱۸۳۹مغازهٔ شگفت کهنه، ۱۸۴۰بارنابی رودج، ۱۸۴۱سرود کریسمس ۱۸۴۳مارتین چوزلویت، ۱۸۴۴دامبی وپسرش، ۱۸۴۸روزگار دشوار، ۱۸۴۵دوریت کوچک، ۱۸۵۷داستان دوشهر، ۱۸۵۹بزرگ آرزوها،